داستان پلیسی؛ سرقت خونین از وکیل بازنشسته- قسمت دوم

در جستجوی مشتری ناشناس

در شماره قبل خواندید کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در جریان تحقیق درباره قتل وکیل بازنشسته ای به نام جمشید که در خانه‌اش قربانی سرقتی مرگبار شده است، به برادرزاده او به نام احمد شک می‌کنند. احمد مردی بدهکار است که حکم جلبش صادر شده و او تلاش می‌کرد از عمویش پول قرض کند، اما وقتی موفق به این کار نشد اختلافاتی با عمویش پیدا کرد. احمد بازداشت شده، اما اتهام قتل را انکار می‌کند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۵۶۰۷۳۸

سرگرد شهاب هیچ مدرکی غیر از حرف‌های محبوبه ـ دختر مقتول ـ برضد احمد نداشت . خود متهم هم زیربار اتهام نمی‌رفت. او در خلال بازجویی‌ها سرنخی تازه را به کارآگاه داد. «من چند ساعت قبل از قتل به عمویم تلفن زدم تا به خانه‌اش بروم، اما گفت می‌خواهد برای خودرواش مشتری بیاید. قتل شاید کار آن مشتری باشد.»

کارآگاه چاره‌ای نداشت جز این‌که احمد را آزاد کند البته دستور داد او تحت نظر گرفته شود. از سوی دیگر دو مامور سعی کردند درباره ماجرای فروش خودرو هم تحقیقاتی انجام بدهند. بهترین کسی که می‌توانست در این باره اطلاعاتی بدهد محبوبه بود. شهاب به دخترمقتول تلفن زد و ماجرا را پرسید. محبوبه گفت پدرش برای فروش خودرو در روزنامه آگهی داده، اما خبر ندارد با کسی هم قرار گذاشته بود یا نه.

ستوان ظهوری مامور شد مجوزهای قضایی لازم را برای بررسی فهرست مکالمات تلفنی مقتول دریافت کند. سه روز طول کشید تا دو همکار توانستند تحقیقات‌شان را در این رابطه به جایی برسانند. روز حادثه دقایقی قبل از این‌که احمد به عمویش تلفن بزند، فردی ناشناس از یک تلفن عمومی در حوالی میدان استخر با جمشید تماس گرفته بود. شاید او همان مشتری ناشناس بود، اما هیچ سرنخ دیگری برضد وی وجود نداشت. شهاب به این فکر کرد که اگر فردی ناشناس در پوشش خریدار خودرو وارد خانه جمشید شده، چه دلیلی داشته او را بکشد. می‌توانست با تهدید وی دست به سرقت بزند و فرار کند بویژه آن‌که مقتول نحیف و ریزجثه و غلبه بر وی بسادگی امکان‌پذیر بود. معمولا سارقان در این موارد از ترس شناسایی طعمه خود را به قتل می‌رسانند. ستوان ظهوری هم، سوال مهمی را مطرح کرد: «احمد می‌گوید عمویش به خاطر احتمال آمدن مشتری برای ماشین از او خواست به خانه‌اش نرود. چرا؟ واقعا چه اشکالی داشت هم مشتری و هم احمد با هم یکجا باشند؟»

سوالات در این پرونده زیاد بود و جواب‌ها مبهم و غیرقطعی. دو همکار همچنان مشغول بحث و مشورت بودند که سرباز ضربه‌ای به در زد و خبر داد مردی برای ملاقات با سرگرد آمده است. کارآگاه اجازه ورود داد. مرد میانسال بود و ظاهر مرتبی داشت. او روی صندلی نشست و برگه‌ای را از کیفش درآورد. من دو روز قبل خودرویی را قولنامه کردم البته چون پولم خیلی کم بود فقط مبلغی را به عنوان بیعانه دادم و قرار بود امروز وقتی پولم فراهم شد برای تحویل ماشین بروم، اما امروز وقتی به خانه فروشنده رفتم به من گفتند او به قتل رسیده است. دختر مقتول جواب درستی به من نداد و گفت باید به اینجا بیایم.

شهاب ناگهان از جا پرید. خبری غیرمنتظره که هم می‌توانست ماجرا را پیچیده‌تر کند و هم می‌توانست راهگشا و کلید حل معما باشد. ستوان ظهوری از مرد سوالاتی درباره روز انجام معامله، قیمت توافقی و... پرسید و خریدار همه را توضیح داد و برگه رسیدی را که از جمشید گرفته بود، به عنوان مدرک روی میز ظهوری گذاشت. این معامله دو روز قبل از وقوع قتل انجام شده بود بنابراین یا جمشید قصد داشت دست به کلاهبرداری بزند یا این‌که ماجرای مشتری غریبه و آن تماس مرموز صحنه‌سازی و دروغ‌پردازی بود. احتمال اول بسیار دور از ذهن به نظر می‌رسید چون جمشید وضع مالی خوبی داشت. به واسطه تحصیلات و شغلش بخوبی با قوانین آشنا بود و می‌دانست کلاهبرداری چه مجازات‌هایی​ در پی دارد و علاوه بر این فرد کلاهبردار هیچ‌وقت از خودرو، خانه و مشخصات واقعی خودش استفاده نمی‌کند و به طعمه‌اش رسید نمی‌دهد. مرد خریدار هنوز از دفتر نرفته بود که شهاب مطمئن شد باید یک بار دیگر از احمد بازجویی کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها