در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر بخواهند بهنام ناصح را در مراسمی معرفی کنند، ترجیح میدهید شما را داستاننویس بدانند یا روزنامهنگار؟
در طول فعالیتهایم، در حوزه روزنامهنگاری جدیتر بودهام، اما به طور کل نویسندگی را ترجیح میدهم و اگر روزی مجبور باشم بین نویسندگی و روزنامهنگاری یکی را انتخاب کنم، انتخاب نخست من قطعا نویسندگی است.
اما شما را بیشتر در عرصه روزنامهنگاری میشناسند.
بله، شاید بیشتر به این دلیل که در کشور ما روزنامهنگاری یک شغل ثابت و تعریف شده است، اما به نویسندگی به عنوان شغل ثابت نگاه نمیشود.
کمی درباره انگیزههایتان خود برای نگارش دومین رمان خود «پروانهای روی شانه» بگویید.
هر اتفاقی که دراطراف یک نویسنده رخ میدهد، معمولا انگیزهای برای نوشتن رمان است، اما گاهی این وقایع آنگونه که در رمان میآید، دقیقا همان چیزی نیست که در اطراف او رخ میدهد. معمولا این اتفاقها از فیلتر نگاه نویسنده میگذرد و شکل داستانی به خود میگیرد و گاه بهانهای میشود برای بیان افکار، اندیشهها و داستانهایی که در ذهن نویسنده وجود دارد؛ مثلا یک داستان به ظاهر جنگی میتواند نگاهی اجتماعی داشته باشد یا یک داستان سیاسی با رویکردی عاشقانه روایت شود، برخی مواقع نیز یک داستان عاشقانه دستمایه یک دید فلسفی، اجتماعی یا سیاسی میشود.
و شما در رمان دومتان از این بهانهها استفاده کردهاید؟
بله، در این رمان نیز این اتفاق رخ داده است. در ظاهر برشهایی از زندگی افراد کمشنوا و خانوادههایشان است، اما در حقیقت داستان زندگی آنها بهانهای بیش نیست و این مسائل میتواند به زندگی مردم اجتماع تعمیم داده شود. دغدغههایی که افراد کمشنوا دارند، همان دغدغههایی است که افراد عادی معمولا در زندگی خود دارند، اما در این داستان به بهانه افراد ناشنوا بیان شدهاند.
چطور به ذهنتان رسید که ردپای این افراد را در داستانتان منعکس کنید؟
در یک برهه زمانی با افراد کمشنوا و خانوادهای آنان به دلیل ارتباط با «موسسه حمایت از افراد با افت شنوایی» و انتشار یک نشریه داخلی همکاری داشتم. این انجمن برای اعضای کمشنوا ، پنجشنبه هرهفته کلاسهایی آموزشی با موضوعات خوشنویسی، نقاشی، موسیقی و... برگزار میکرد و حضور من در کنار آنها موجب شد بیشتر با مشکلات و دغدغههای این افراد و خانوادههایشان آشنا شوم؛ اینکه چقدر بانشاط هستند و در فعالیتهای اجتماعی حضور دارند، زیرا تا پیش از این فکر میکردم این افراد، گروهی منفعل در جامعهاند.
به کلاسها اشاره کردید، اگر اشتباه نکنم در بخشی از کتاب به کلاس موسیقی هم اشاره کردهاید و نکته ظریف آن حضور کمشنوایان در این کلاسهاست.
دقیقا، نکته جالب اینجاست که آنها به واسطه شکلگیری این انجمن و خانوادههایشان حضور پررنگی در فعالیتهای مختلف دارند، البته موسسه زمانی که از تصمیم من برای نگارش رمان با خبر شد، تمایل داشت این کتاب، رمانی آموزشی باشد که از ابتدای تولد فرزند کمشنوا در یک خانواده آغاز شود و نکاتی آموزشی در مواجهه با این افراد با خانوادهها بیاموزد، ولی من این موضوع را قبول نکردم و تلاش کردم در قالب این رمان مردم بهگونهای با زندگی افراد کمشنوا آشنا شوند و جامعه شناخت درست و بهتری از این گروه داشته باشد، گرچه در بعضی بخشها نیز به جنبههای آموزشی اشاره شده است.
آیا پیش از این نمونه این کار در قالب کتاب رمان برای کمشنوایان و ناشنوایان انجام شده است؟
تا آنجا که میدانم خیر، تاکنون در حوزه ناشنوایان کاری نشده است، اگر چه در برخی رمانها به موضوع نابینایان اشاره شده است، از سوی دیگر توجه جامعه به افراد ناشنوا و نابینا بیشتر از قشر کمبینا و کمشنواست و معمولا به این حوزه توجهی نمیشود. زمانی که رمانم به پایان رسید، متن را به یکی از افراد خانواده کمشنوا دادم تا اگر درباره کمشنواها توضیح اشتباهی دادهام، تصحیح کند.
نویسندگان اغلب به دلیل نگاه خاص خود به حوادث و رخدادهای پیرامونشان، سعی میکنند دغدغه یا بازتاب آن را در آثار خود بیاورند، احساس میشود شما نیز نگاه خود را در این کتاب ارائه کردید.
بیان مشکلات ناشنوایان مد نظر من بود، اما دغدغه اصلی من خلق رمان بود، چون وقتی رمانی مینویسید باید بازتاب شخصیت و نگاه خود به جهان باشد و بهطور کلی باید خصوصیات هر نویسنده را علاوه بر جنبههای تکنیکی در بر داشته باشد. از سوی دیگر میخواستم در این کتاب به خانوادههایی که مدتی در کنارشان کار میکردم، ادای دینی داشته باشم. به طور کلی جنبههای مشترک انسانی بیشتر مد نظر من بود؛ مثلا بر دغدغههای یک جوان ناشنوا که عاشق میشود بیشتر تاکید شده تا کمشنوایی او، زیرا گاه به اشتباه تصور میشود که کمشنوایی مانعی بر سرراه عواطف مشترک انسانی است.
افرادی که در حوزه داستان فعالیت میکنند، معمولا در جریان انتشار کتابهای جدید بازار قرار دارند و گاهی آنها را با کتاب خود مقایسه میکنند، شما چطور؟
من ذاتا اهل رقابت نیستم و اگر رقابتی باشد با خودم است؛ به عنوان مثال ترجیح میدهم در اثر جدیدم نسبت به کار قبلیام پیش افتاده باشم. از میان آثار نویسندگان نیز بیشتر سراغ کتابهایی میروم که یا مشهور هستند یا خوش درخشیدهاند.
و در نثر داستاننویسی خود از آثار کدام نویسنده الگوبرداری میکنید؟
تاکنون تلاش کردهام از نثر نویسندهای الگوبرداری نکنم، من کتابها را به قصد لذت مطالعه میکنم و در این میان یکسری نکات ناخودآگاه در ذهنم تهنشین میشود. اما مطالعه رمانهای روانشناختی برایم لذتبخشتر است که اغلب آثار کوندرا از این ویژگی برخوردار است. بین نویسندگان خارجی هم همیشه از خواندن آثار میلان کوندرا، گراهام گرین و گابریل گارسیا مارکز لذت میبرم؛ گرچه مارکز جنس رمانهایش با آندو متفاوت است و بیشتر قصهگوییاش مرا جذب میکند.
معتقدم پیش از هر نکتهای مهم این است که نویسندگان و بخصوص جوانها باید رمانهای مطرح زیادی را مطالعه کنند تا سطح سلیقهشان ارتقا یابد و علاوه بر این، کسب تجربه در زندگی، دقیق شدن به آدمها و درون آنها میتواند مفید باشد. من خودم دوره آموزشی نرفتم ولی کتابهای آموزشی، کمک زیادی به پیشرفت کارم کردند؛ کتابهای خارجی و ایرانی که برایم راهگشا بودند. با مطالعه نخستین کتاب تئوری ادبی در نوجوانی متوجه شدم نویسندگی پیچ و خمهای زیادی دارد، پیش از آن فکر میکردم اگر نویسندگی در ذات کسی باشد میتواند بنویسد اگرهم نه، که هرگز نخواهد توانست نویسنده شود اما بعد از آن متوجه شدم اینکه چه تکنیکی داشته باشی و چگونه از آن در داستان استفاده کنی نیز نکته مهمی است. البته کتابهای آموزشی فارسی اغلب تکراری است و موضوعات بدیهی را بیان میکند اینکه طرح، پیرنگ و اوج و شخصیتپردازی چیست، و کتاب «درسهایی درباره نویسندگی» نوشته لئونارد بیشاپ و ترجمه محسن سلیمانی به من برای تغییر نگاهم به حوزه داستاننویسی موثر بود.
با مطالعه کتابهای آموزشی میتوانیم تکنیکها را بشناسیم و با برداشتن این گام و مطالعه یک کتاب متوجه میشوید که چرا یک کتاب خوب است. فرق یک مخاطب عادی با منتقد در این است که مخاطب عادی سلیقه خوبی دارد و فقط میداند که یک قطعه موسیقی زیباست، یک شعر قشنگ است یا داستانی به دل مینشیند، اما چرایی این موضوع را نمیداند، اما منتقدان این موضوع را متوجه میشوند چون اصول و تکنیکها را میشناسند و زمانی که یک شاهکار ادبی میخوانند متوجه ظرایف آن میشوند، نویسندگان جوان نیز از این قاعده مستثنی نیستند و با این کار ناخودآگاه سلیقهشان بهتر میشود و در این میان ضروری است که تکنیکها درونی شود و سلیقه نویسنده ارتقا پیدا کند، بعد به مرور زمان کار ضعیف، افراد را ارضا نمیکند و ترجیح میدهند کارهای ارزشمند و خوب را مطالعه کنند و در ادامه نیز خود به خلق آثار خوب و ارزشمند ترغیب و تشویق میشوند.
ساره گودرزی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: