خانه​دل

1 این خانه، خانه دل من نیست، این خانه بوی هیچ‌کدامتان را ندارد. حرف‌های زهره‌خانم و درددل‌های بی‌بی‌خانم هم خیلی تکراری شده‌ است. روزهایم مثل سریال‌های ژاپنی، بدون هیچ تغییری تکرار می‌شود.
کد خبر: ۵۵۸۱۸۰

ـ ‌سلام خانم. امروز بهترم. بله قرص‌هایم را هم خورده‌ام. نه، بذار پنجره کمی باز بماند. باشه میرم زیر پتو که سرما نخورم و... اینها جمله‌های تکراری من با میتراخانم است که از سرمهربانی و وظیفه هر روز سه بار به من سر می‌زند و گاهی هم سر درددل باز می‌کند با من که: حقوقم کفاف مهدکودک دخترم را نمی‌دهد و من اینجا به عشق شما خدمت می‌کنم وگرنه پرستاری اینجا همچین آش دهن‌سوزی نیست.

ـ‌ نه، کسی زنگ نزده. باشه چشم می‌گم شوفاژ را کمی بیشتر کنند. ملافه‌ها رو که هفته پیش عوض کردیم. باشه، اگه زنگ زدن فورا صدات می‌کنم، ولی اگه خواب بودی چی؟ ها... .

و اینها حرف‌های میتراخانم است در جواب سوال‌های تکراری من که هر روز رنگ و روباخته‌تر می‌شود و درست مثل خودم که چشم دوخته‌ام به در آهنی بزرگ این حیاط که می‌گویند سرای سالمندان است.

2

من ایمان دارم به دست‌های تو که هزار قنوت پنهان در خود دارد. به چشم‌هایت که برای هزار راه نرفته باز مانده است و به زلالی ابدی که در دلت جریان دارد. بگذار آن سوی دیوارهای بلند، ماشین‌ها از سروکول هم بالا بروند، بگذار هر روز صبح شهر آدم بالا بیاورد و هر شب ماشین‌های زباله خواب از سر شهروندان ببرد، اما تو روی این تختخوابی که بی‌منت تن سپرده است به نازکای صدایت‌ که تن سپرده است به امیدهای بی‌پایانت که لم داده زیر 70 سال دویدن‌هایت،‌ خوابت پریشان مباد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها