درخت عسل

در یک روستای زیبا پیرمردی در باغ بزرگی زندگی می‌کرد که در این باغ درخت‌های زیادی کاشته بود و انواع میوه‌ها را داشت. پیرمرد درخت سیبی هم داشت که نزدیک خانه‌اش بود، اما میوه نمی‌داد و فقط جای خوبی شده بود برای گنجشک‌ها که روی شاخه‌هایش بنشینند و استراحت و سر‌و‌صدا کنند و پیرمرد صبح‌ها با صدای آنها از خواب بیدار شود. پیرمرد از این موضوع دلخور بود و روزی تصمیم گرفت آن درخت را قطع کند تا دیگر گنجشک‌ها در آنجا جمع نشوند.
کد خبر: ۵۵۸۱۷۷

روزی پیرمرد به خانه رفت و تبرش را برداشت و به طرف درخت سیب بازگشت. مقابل درخت پیر ایستاد و تبرش را به طرف بالا برد، گنجشک‌ها متوجه تصمیم روستایی شدند و از او خواهش کردند تا سرپناهشان را خراب نکند و اجازه دهد که آنان در آنجا به زندگیشان ادامه دهند.

گنجشک‌ها گفتند: اگر این درخت را قطع کنی ما کجا برویم و کجا بنشینیم و استراحت کنیم و شب‌ها را کجا بگذرانیم؟

یکی از گنجشک‌ها گفت: اگر این درخت را قطع نکنی ما قول می‌دهیم صبح‌ها مزاحم خوابت نشویم و روزها برایت جیک‌جیک کنیم، ولی پیرمرد به حرف گنجشک‌ها اعتنا نکرد و با تبر به جان درخت افتاد. یکی دیگر از گنجشک‌ها که از همه داناتر بود گفت: پیرمرد، اگر تو تنه درخت را قطع نکنی به یک نعمت بزرگ دست پیدا می‌کنی پس کاشانه ما را از بین نبر تا ما هم به تو هدیه خوبی بدهیم.

پیرمرد قاه‌قاه خندید و گفت: شما کوچولوها چه هدیه‌ای می‌توانید به من بدهید. من چیزی را می‌خواهم که مورد استفاده‌ام باشد.

گنجشک گفت: پس اگر می‌خواهی امتحان کن.

پیرمرد گفت: چطور می‌خواهی به من حرفت را ثابت کنی و نشان دهی؟

گنجشک گفت: اگر می‌خواهی بفهمی که من راست می‌گویم یا دروغ یکی دو ضربه به تنه درخت بزن تا ببینی چه اتفاقی می‌افتد.

پیرمرد دو ضربه به تنه درخت زد و متوجه شد تنه درخت پوسیده است. ناگهان شیره‌ای زرد رنگ از تنه درخت بیرون آمد و پیرمرد متوجه شد که در میان آن درخت کهنسال هزاران زنبور لانه کرده‌اند و عسل زیادی داخل آن جمع شده است. بنابراین پیرمرد تا این صحنه را دید گفت: میوه این درخت پیر و فرتوت انگار از میوه درخت‌های سالم و جوان هم بهتر است. در آن هنگام پیرمرد که طمعش هم زیادتر شده بود، دوباره تبر را برداشت و به جان درخت افتاد تا تمام عسل‌ها را جمع‌آوری کند.

آنقدر ضربه به درخت زد تا درخت پیر و کهنسال نقش بر زمین شد.

گنجشک‌ها پشیمان شدند از این‌که این موضوع را به او گفتند و او در عوض کاشانه‌شان را خراب کرد.

ولی همان موقع بود که صدای ویز ویزی به گوش رسید. پیرمرد برگشت و دید تمام زنبورها محاصره‌اش کردند. رو به آسمان کرد و گفت: خدای مهربان! من اشتباه کردم. مرا نجات بده. قول می‌دهم دیگر قدر داشته‌هایم را بدانم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها