در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک کمی سرم درد میکند. کتاب «زندگی جنگ و دیگر هیچ» اوریانا فالاچی را از چمدان درمیآورم. همیشه سرکش رفتن کتابها از کتابخانه شیشهای بابا بساطی داشتیم و آخر کلید را مثلا قایم میکردند چون گمان میکردند من کتاب میخوانم و درس خواندن یادم میرود. بعدا البته کلید کتابخانه را پیدا کردم. یک صندلی میگذاشتم و از بالای کتابخانه برمیداشتم. حالا همان کتاب را قرض گرفتهام. 20 سال دیرتر... 20 سال پیرتر.
سر و صدای درگیریها اذیتم میکند. تعجب میکنم چطور هنوز بشار هست و دمشق سقوط نکرده است. دوتاگوله کوچولو دستمال کاغذی فرو میکنم توی گوشم. چشمهایم سنگین شده است. میخوابم اما نصف شب چنان شیشه اتاقم میلرزد که یک آن فکر میکنم خمپارهای چیزی دارد میآید تو.
نیمخیز میشوم. تازه میفهمم چرا میانگین سن سوریهای بیخیال که بالاتر از ما بود حالا پایینتر از ما شده و اینها که سکته مکته در کارشان نبود، حالا راه به راه سکته میکنند.
صبح یادمان میرود جلیقههای ضدگلوله را برداریم. میرویم به «داریا»؛ منطقهای پرمناقشه در ماههای اخیر. وقتی سوار ماشین تلویزیون میشویم راننده زیر خودرو را خوب نگاه میکند.
میگوید کار هر روزش این است. قبل از استارت زدن میترسد مثل ماشین ارتباط زنده سازمان که دو ماه پیش رفت روی هوا، شبانه بمب گذاشته باشند.
حالا 10صبح است. حسین مرتضی خبرنگار العالم هم با اسکورت میآید. آنها همسایه ما هستند. سه تا محافظ دارد که برایش در ماشین را باز میکنند. چند بار زخمی شده و هر روز تهدید به مرگ میشود. وقتی «مایا» خبرنگار پرستیوی جان داد، او هم کنارش بود.
دختر خانم جوانی از جلویمان رد میشود و زارزار گریه میکند. نمیدانم چرا، ولی تقریبا مطمئنم عاشق شده است.
کامران نجفزاده / خبرنگار واحد مرکزی خبر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: