داستان زندگی زنی که به جرم سرقت زندانی شده بود

والدینم بعد از آزادی کمکم کردند

زنی چهل و‌یک ساله به نام «سالومه ـ ف» سال‌ها قبل زمانی که بیست‌و‌دو ساله بود به اتهام مشارکت در سرقت به زندان افتاد. او بعد از یک سال و نیم از حبس آزاد شد و سعی کرد زندگی تازه‌ای را تجربه کند.
کد خبر: ۵۵۷۰۲۸

سالومه می‌گوید: «بعد از ازدواج فهمیدم شوهرم و کل خانواده‌اش خلافکار هستند و از راه دزدی پول درمی‌آورند. من هم کم‌کم وارد این ماجرا شدم و خواهرشوهرم من را با خودش برای سرقت می‌برد. ما از مغازه‌ها دزدی می‌کردیم. به عنوان خرید می‌رفتیم و بعد از این‌که سر فروشنده را گرم می‌کردیم هر چه دم دستمان بود می‌دزدیدیم. ما از سه‌طلافروشی هم همین طوری سرقت کردیم. اوایل خیلی می‌ترسیدم، اما بعد از مدتی دزدی برایم عادی شد و اتفاقا همان موقع‌ها بود که یک فروشنده مچ‌مان را گرفت و به زندان افتادیم.»

والدین سالومه بعد از اطلاع از دستگیری فرزندشان برای آزادی او تلاش زیادی کردند، اما راه به جایی نبردند و چاره‌ای ندیدند جز این‌که منتظر بمانند کارها طبق روال عادی و قانونی پیش برود. زندانی سابق توضیح می‌دهد: «پدر و مادرم خیلی خوب رفتار کردند هرچند خیلی ناراحت بودند و می‌دانستند آبرویشان را برده‌ام، اما سعی کردند کمکم کنند آنها گفتند باید هر طور که هست زندان را تحمل کنم تا بعد از آزادی زندگی دوباره‌ای را شروع کنم. پدر و مادرم گفتند حتما باید طلاق بگیرم چون اگر قرار باشد دوباره به همان خانه برگردم باز هم همین اتفاقات رخ می‌دهد. من از همان زمان که در زندان بودم دادخواست طلاق دادم و پدرم هم برایم وکیل گرفت. مدتی طول کشید تا بالاخره حکم صادر شد، البته بعد از این‌که مهریه‌ام را بخشیدم.»

سالومه نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «بعد از این‌که از زندان بیرون آمدم سعی کردم با حمایت والدینم شکست‌های قبلی را جبران کنم؛ البته ماجرا به همین سادگی که الان می‌گویم نبود، اما خب بعضی مشکلات را هم نداشتم مثلا خیلی از زندانی‌ها طرد می‌شوند، اما پدر و مادرم با من این کار را نکردند.»

زن میانسال در ادامه حرف‌هایش می‌گوید:«مهم‌ترین برنامه‌ای که داشتم رفتن به دانشگاه بود برای همین شروع کردم به درس خواندن. سال اول قبول نشدم، اما سال دوم در رشته زبان انگلیسی قبول شدم از آن به بعد همه هوش و حواسم به درس بود. حتی دو نفر در دانشکده از من خواستگاری کردند اما با قاطعیت به هر دو نفرشان جواب رد دادم. نمی‌خواستم ازدواج کنم و برنامه‌ام چیز دیگری بود.»

سالومه سال آخر دانشگاه بود که مادرش فوت کرد و زندانی سابق ضربه سختی خورد. او می‌گوید: «از آن به بعد مسئولیتم سنگین‌تر شد و باید بیشتر به پدرم رسیدگی می‌کردم البته او اصرار داشت من بیشتر دنبال زندگی خودم باشم ولی من نمی‌توانستم. خلاصه این‌که طوری برنامه‌ریزی کردم که به هر دو مسئولیتم برسم هم دنبال کار می‌گشتم و همه مراقب پدرم بودم.»

زندانی سابق بعد از مدتی جستجو در آموزشگاهی مشغول به کار شد. او توضیح می‌دهد: «چند نفر از بچه‌های دانشکده دورهم جمع‌شده و این آموزشگاه را راه‌انداخته بودند؛ البته مجوز برای شخص دیگری بود ولی آن فرد کاری به ما نداشت نه سرمایه‌ای گذاشت و نه دخالتی کرد فقط ماهانه مبلغی می‌گرفت. ما همگی تقریبا تمام وقت درس می‌دادیم تا هم اعتباری کسب کنیم و هم درآمدی داشته باشیم.یک سال بعد از آن بود که پدرم سکته کرد و من دیگر نتوانستم سر کار بروم.»

سالومه یک سال تمام در خانه از پدرش نگهداری کرد و بعد از آن بار دیگر دنبال شغلی تازه گشت. او می‌گوید: «تا مدت‌ها تدریس خصوصی می‌کردم و بیشتر کنکوری‌ها سراغم می‌آمدند. تا همین دو سال قبل از همین طریق پول درمی‌آوردم ولی الان خیلی کم و بندرت درس می‌دهم. حقیقتش سرمایه‌ای را که به دست آورده بودم به دایی‌ام که تولیدی دارد دادم و او ماهانه سودی به من می‌دهد. من بیشتر وقتم را به مطالعه و مراقبت از پدرم می‌گذرانم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها