بیماری‌ام را دوست دارم

آرام وارد اتاق شدم. همه جا تاریک بود. سعی کردم چشم‌هایم را بازتر کنم که به چیزی نخورم. بوی خوبی در فضا پیچیده بود و حال و هوای من را تغییر می‌داد. چند ثانیه چشم‌هایم را بستم تا بوی خوش عطر را بهتر احساس کنم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم اگر چشم‌هایم را ببندم، قدرت بویایی‌ام بیشتر می‌شود.
کد خبر: ۵۵۶۱۵۳

چند قدم که جلوتر رفتم، دیگر چشم‌هایم به نور کم اتاق عادت کرده بود. صندلی‌ها و میزهای کوچکی را که در اتاق بود، دیدم و پشت یکی از میزها نشستم. نمی‌دانم چرا اتاق را آنقدر تاریک کرده بودند. نشستم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم. آن روز قرار بود یک بار برای همیشه به اتفاقات بدی که در زندگی‌ام پیش آمده بود فکر کنم و بعد از آن، برای همیشه آنها را رها کنم. می‌خواستم زندگی جدیدی شروع کنم و راحت‌تر از قبل آن را ادامه دهم.

***

فکر کردم و فکر کردم. لازم نبود خیلی به مغزم فشار بیاورم تا اتفاق‌های بد را پیدا کنم. بدترین اتفاقی که برای من افتاده بود، مریض شدنم بود و رفتن جیمی. من و جیمی پنج سال قبل با هم آشنا شدیم و پس از برگزاری یک مراسم نامزدی ساده، تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. آن روزها تمام تعطیلات آخر هفته را همراه جیمی می‌گذراندم؛ با هم به پارک و کوه می‌رفتیم، فیلم تماشا می‌کردیم یا با هم قدم می‌زدیم. فکر می‌کنم آن روزها بهترین و خوش‌ترین روزهای زندگی‌ام بود.

اما همه چیز در همان وضعیت نماند. هشت ماه از نامزدی ما می‌گذشت و عشق و علاقه من نسبت به او بیشتر شده بود. آن روزها فکر می‌کردم جیمی هم من را بیشتر از روزهای اول دوست دارد، اما بعدا فهمیدم که این بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام بوده است.

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، احساس سرما کردم. پتو را محکم دورم پیچیدم و با خیال این که سرما خورده‌ام، در تخت دراز کشیدم، اما حالم بدتر می‌شد و پتو هم نمی‌توانست گرمم کند. برای همین تلفن را برداشتم و به جیمی زنگ زدم. از او خواستم همراه من به بیمارستان بیاید. من و جیمی با هم به بیمارستان رفتیم. تب داشتم، سردم بود و پهلوهایم بشدت درد می‌کرد. جیمی می‌گفت حتما سرما خورده‌ام و باید پهلوهایم را گرم‌تر نگه دارم، اما درد کشنده‌ای که احساس می‌کردم، به سادگی یک سرماخوردگی نبود.

بالاخره پزشکان آمدند و بعد از کلی معاینه و عکس و آزمایش، گفتند کلیه‌هایم آسیب‌دیده است. باورم نمی‌شد. من کاملا سالم بودم و این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد، اما آنها کاملا مطمئن بودند و بدون شک نظرشان را اعلام کردند. باید زودتر تصمیم می‌گرفتم.

***

آن روزهای سخت، دلم می‌خواست جیمی بیشتر پیشم بماند و آرامم کند، اما او به بهانه‌های مختلف از بیمارستان می‌رفت و من را تنها می‌گذاشت.

چند هفته‌ای گذشت و من ناچار بودم برای دیالیز دائم به بیمارستان بروم، اما همراهی جیمی با من کمتر و کمتر می‌شد تا جایی که در هفته‌های آخر اصلا نمی‌آمد و حتی به من تلفن هم نمی‌زد.

خسته بودم و ناراحت تا این که از یکی از دوست‌هایش شنیدم با دختر دیگری نامزد کرده و قصد ازدواج دارند. آن روز احساس می‌کردم جیمی من را خرد کرده و احساسات من را به شوخی گرفته است. گریه می‌کردم ولی نمی‌دانستم گریه‌ام از بیماری و از دست دادن کلیه‌هایم است یا به دلیل رفتن جیمی.

***

حالا پنج سال از آن روزهای تلخ می‌گذرد. در این سال‌ها بارها گریه کرده و فکر کرده‌ام بدبخت‌ترین آدم روی زمین هستم، اما حالا مطمئنم که بیماری‌ام بهترین اتفاق زندگی‌ من بوده است و برای همین آن را دوست دارم.

اگر من آن روز بیمار نمی‌شدم، حالا همسر جیمی بودم؛ بدون این که بدانم جیمی براحتی روزی قرار است من را ترک کند، اما امروز همسری فوق‌العاده مهربان دارم که نه‌تنها به دلیل بیماری من را ترک نمی‌کند، بلکه در تمام روزهای سخت هم همراهم است. او تمام تلاشش را می‌کند تا زودتر این روزهای سخت زندگی‌مان تمام شود و با هم روزهای بهتری را شروع کنیم. حالا مطمئنم بیماری‌ام یکی از بهترین و بزرگ‌ترین شانس‌های زندگی‌ام بوده است؛ شانسی که به بدترین شکل خودش را نشانم داد.

زهره شعاع

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها