در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آنها حسابی سرگرم بازی بودند که ناگهان مادر از بیرون اتاق صدایشان زد و گفت که چند دقیقهای بیرون میرود تا خرید کند و سفارش کرد شلوغ نکنند و به کارهایشان برسند تا او برگردد. مادر که رفت شیطنت بچهها و همین طور سر و صدایشان بیشتر شد و به نوبت پنالتی میزدند و حسابی غرق در بازی شده بودند که نوبت به علی رسید تا ضربه بزند. پشت توپ ایستاد و نگاهی به آن انداخت و گفت: حالا میخوام یه ضربه استثنایی بزنم که هیچ وقت این گل رو یادت نره، حاضر باش!
اما محمد اعتراض کرد و گفت که اگر ضربهاش را محکم بزند گلش قبول نیست و دیگر بازی نمیکند، اما علی قول داد که یواش بزند و محمد را هم راضی کرد که بازی را ادامه بدهد و بعد توپ را روی زمین گذاشت و یک قدم به عقب برداشت وگفت: و این هم یه شوت دقیق و آرام که داداشم ناراحت نشه.
علی برخلاف آن چیزی که قول داده بود یک ضربه محکم و بیدقت به توپ زد و توپ با سرعت به سمت در چوبی اتاق رفت و درست به شیشه کوچک وسط آن که شبیه یک لوزی بود برخورد کرد و در میان حیرت هر دوی آنها شیشه شکست و روی زمین ریخت!
هر دو برای چند لحظه فقط به هم نگاه میکردند و حرفی نمیزدند و باورشان نمیشد که چنین اتفاقی افتاده است تا این که محمد با ناراحتی گفت: چرا این جوری شوت زدی، مگه قرار نشد یواش بزنی، حالا چه کار کنیم؟
علی همان طور ساکت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد که محمد دوباره گفت: تقصیر تو شد که گفتی بیا پنالتی بازی کنیم، بعدشم چرا محکم شوت زدی، مگه قول نداده بودی؟
علی گفت: خودت چرا اومدی بازی کردی؛ تو هم مقصری!
آنها همین جور مشغول جر و بحث بودند که مادرشان وارد اتاق شد و با دیدن خرده شیشهها بلند گفت: این چه وضعیه ؛ مگه نگفتم به درساتون برسین، خدا بگم چه کارتون بکنه.
علی و محمد همان طور ساکت ایستاده و سرشان را پایین انداخته بودند که مادر دوباره گفت: حالا چه کار کنم، اگه باباتون بیاد و ببینه حسابی دعواتون میکنه؛ حقتونه تا شما باشید دیگه تو اتاق فوتبال بازی نکنین.
علی کمی سرش را بالا گرفت و آهسته گفت: به خدا مامان فوتبال بازی نکردیم پنالتی میزدیم.
مادر با عصبانیت گفت: حالا هرچی، شیشه رو که شکستین؛ الان بابا میاد خدمت هردوتون میرسه!
علی و محمد که میدانستند وقتی بابا بیاید و این ماجرا را بفهمد عصبانی میشود، شروع کردند به معذرتخواهی و از مادر خواستند یک جوری کمکشان کند.
مادر که دید آنها خیلی پشیمان هستند و ترسیدهاند گفت: به شرط این که قول بدهید بار آخرتون باشه و پسرای خوبی باشین بهتون کمک میکنم.
علی و محمد قول دادند آخرین باری باشد که چنین کاری انجام میدهند و بچههای خوبی میشوند و مادر با این که میدانست آنها باز هم در آینده شیطنت خواهند کرد، اما گفت: حالا تا من این شیشههارو جمع میکنم فوری برید اصغرآقا شیشهبر را خبر کنین بیاد و تا بابا نیامده شیشه را برامون بندازه.
پسرها از خوشحالی بالا پریدند و هورا کشیدند و بازهم از مامان تشکر کردند و رفتند تا شیشهبر را بیاورند.
رضا بهنام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: