در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال است که در زندان هستی؟
سه سال پیش به جرم قتل پدرشوهرم و مجروح کردن مادرشوهر و خواهرشوهرم زندانی شدم و دیگر بیرون نیامدم. از آن موقع در زندان هستم. در این مدت فقط دوبار خیابان را دیدم؛ بار اول زمانی بود که صحنه قتل را بازسازی میکردم و بار دوم هم وقتی سوار مینیبوس زندان شدم تا برای محاکمه به دادگاه بروم.
چرا دست به این جنایت زدی؟
آنقدر زندگی سختی داشتم که مثل آدمهای دیوانه شده بودم و نمیتوانستم کارهای منطقی و عاقلانه انجام بدهم. شوهرم خیلی اذیتم میکرد و عذابم میداد. خانوادهاش هم از او حمایت میکردند.
اینکه با شوهرت مشکل داشتی دلیلی برای قتل پدرش نیست. چرا مشکلت را با شوهرت حل نکردی؟
من چند بچه داشتم و نمیتوانستم شوهرم را ترک کنم. اگر این کار را میکردم چه کسی هزینه بچهها را میداد. خانوادهام هم پول نداشتند که از من حمایت کنند و چارهای نداشتم بجز اینکه خودم کاری بکنم.
دلگیریات از شوهرت به چه دلیل بود؟
شوهرم مرد خوبی نبود. او به فکر من و بچههایش نبود و فقط به این فکر میکرد که به خوشیهای خودش برسد. راستش دیگر برایم مهم نبودکه او چه میکند. هیچ رابطه عاطفی با او نداشتم، چیزی که آزارم میداد سختگیریهایش در مورد من و بچهها بود.
گفتی شوهرت به شما اهمیتی نمیداد، پس این سختگیریها به چه دلیلی بود؟
میگفت باید هرطور شده به خواستههایش توجه کنیم و آنطور که او دوست دارد، زندگی کنیم. شوهرم فهمیده بود که دوستش ندارم و دیگر برایم مهم نیست که مرتب زن صیغهای میگیرد. برای اینکه من را در زندگیاش نگه دارد دیگر پول نمیداد و من از این لحاظ در تنگنا بودم.
از چه زمانی با شوهرت مشکل داشتی؟
از وقتی باهم ازدواج کردیم. آن موقع مادرم میگفت مردها اولش همینطور هستند، به محض اینکه بچهدار شوی همه چیز درست میشود. ما خیلی زود بچهدار شدیم. طی چهار سال من سه بچه به دنیا آوردم و در این مدت فکر میکردم شوهرم درست شدهاست اما بعد از مدتی فهمیدم اشتباه میکردم. او همچنان زن صیغه میکند و علاقهای به من ندارد.
یعنی شوهرت از ابتدای آشناییتان اینطور بود؟
راستش من از وقتی او را شناختم که همسرش شدم. آنها برای خواستگاری به خانه ما آمدند و خانوادهام هم موافقت کردند و ما ازدواج کردیم. من با او صادقانه برخورد کردم و میخواستم زندگی خوبی را کنار هم داشته باشیم اما شوهرم فقط به من خیانت میکرد. این موضوع خیلی من را عذاب میداد.
موضوع را با خانوادهات در میان گذاشتی؟
خانواده من نمیتوانستند کاری بکنند، خودم این مساله را میدانستم. چند بار برادرانم با شوهرم درگیر شدند و کتکش زدند اما فایدهای نداشت. او کار خودش را میکرد و روزبه روز هم وضع زندگی من بدتر میشد.
با خانواده شوهرت در این باره صحبت کردی؟ از آنها خواستی دخالت کنند و از شوهرت بخواهند این کارها را نکند؟
بارها گفتم. اگر آنها میخواستند میتوانستند جلوی شوهرم را بگیرند. من موضوع را به مادر و پدرش گفتم و از آنها خواستم با پسرشان صحبت و کاری کنند که از کارهای غیراخلاقیاش دست بردارد، حتی به آنها گفتم اگر او بخواهد این وضع را ادامه دهد خانه را ترک میکنم و او را با بچهها تنها میگذارم. مادرشوهرم گفت با پسرش صحبت میکند. بظاهرهم از او خواسته بود دست از این کارهایش بردارد اما شوهرم گوش نکرده بود و مادرشوهرم هم به من گفت او نیاز جنسی دارد بنابراین نمیشود کاری کرد.
چرا مادرشوهرت برای پسرش سختگیری نکرد؟
خانواده شوهرم او را خیلی دوست داشتند. آنها من را مقصر همه چیز میدانستند و میگفتند اگر تو زن درست و حسابی بودی شوهرت به این راه نمیرفت. پدرشوهرم میگفت پسرش حق دارد زن بگیرد و اگر بجز این باشد باید به او شک کرد. من از دست کارهایی که آنها میکردند خسته شده بودم.
گفتی نمیتوانستی طلاق بگیری، اما چرا با حالت قهرخانه را ترک نکردی. شاید شوهرت از نبود تو متوجه اشتباهاتش میشد؟
این کار را کردم اما فایدهای نداشت. شوهرم بعد از مدتی دنبالم آمد و گفت برگرد، من دیگر این کارها را نمیکنم اما بعد که برگشتم دوباره شروع کرد. راستش به دروغ به من گفته بود که زن صیغهایاش را طلاق داده است. او با آن زن رابطه داشت.
چرا واقعیت را قبول نکردی و دست به کارهای خشن زدی؟
اگر شوهرم فقط یک زن دیگر داشت من مشکلی نداشتم، واقعیت را قبول میکردم و میگفتم او عاشق زن دیگری شده و رفته. حتی اگر ترکم میکرد میپذیرفتم و فقط از او میخواستم به ما پول بدهد اما شوهرم هر روز با یک زن بود؛ هر چند ماه یکبار زنی را صیغه میکرد. این کارش خیلی ناراحتم میکرد و عذاب میکشیدم. از دست کارهایش خسته شده بودم و چون کاری از دستم بر نمیآمد هر روز عصبانیتر از قبل میشدم و دیگر نمیتوانستم این وضع را تحمل کنم.
از روز حادثه بگو، چطور شد که پدرشوهرت را کشتی؟
یک هفتهای میشد که درگیریهایم با شوهرم به اوج خودش رسیده و او بدون اینکه به من و بچهها پولی بدهد باز خانه را ترک کردهبود و با زن صیغهای جدیدش زندگی میکرد. ماجرا به خانه پدرشوهرم هم کشیده شدهبود و دیگر کسی جلودار ما نبود. میدانستم خانواده شوهرم از کارهای پسرشان حمایت میکنند و اگر پدرشوهرم خانه در اختیار شوهرم نمیگذاشت او این رفتارها را نمیکرد. شب قبلش هم با خانواده شوهرم درگیر شده بودم. دیگر دنیا برایم به آخر رسیده بود و نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. چاقو را برداشتم و به سمت خانه پدرشوهرم رفتم. در را باز و به من حمله کرد و گفت لیاقتت همین توجه کمی که پسرم میکند هم نیست و تو زن لایقی نیستی و او به خاطر بچهها به تو پول میدهد تا از گرسنگی نمیری. حرفهایش مثل پتک توی سرم خورد. اصلا نفهمیدم چه شد و چطور اتفاق افتاد. وقتی چوب را بلند کرد تا به سرم بکوبد و من را از خانهاش بیرون کند چاقو را به سمتش پرت کردم البته نه برای اینکه بکشمش فقط میخواستم زخمیاش کنم.
خواهرشوهر و مادرشوهرت هم با چاقوی تو زخمی شدند، آنها هم به تو حمله کرده بودند؟
آنها با هم به من حمله کردند، همین که صدایم را از پشت در شنیدند چماق برداشتند و در را باز کردند تا مرا بزنند، هرسه باهم بودند. چماق را به سمت من بلند کردند و چند ضربه هم زدند، من هم آنها را با چاقو زدم.
فکر میکردی پدرشوهرت فوت کند؟
من آنها را به قصد کشتن نزده بودم اما در آن لحظه اصلا مثل آدم طبیعی نبودم و نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
چه کسی آنها را به بیمارستان برد؟
درست نمیدانم. بعد از حادثه من از آنجا فرار کردم، وقتی که دستگیر شدم شنیدم همسایهها آنها را به بیمارستان رساندهاند.
یادت هست ضربه را به کدام نقطه از بدن پدرشوهرت زدی؟
یادم نیست، فکر میکنم اطراف قفسه سینهاش ضربه زدم. اما یادم میآید وقتی ضربه را زدم خون زیادی از بدنش بیرون ریخت.
با اینکه اختلاف شدیدی بین تو و خانواده شوهرت وجود داشت توانستی رضایت بگیری، چطور این کار را کردی؟
واقعیت این است که خواهران و برادران شوهرم به خاطر بچههایم اعلام گذشت کردند. آنها میدانستند اگر اعدام شوم کسی نیست از بچهها مراقبت کند. شوهرم هم خودش خانه و زندگی مستقلی دارد، در این سالها هم فهمیده بود که نگهداری از این بچهها چقدر سخت است و بعد از مدتی آنها را به مادرم سپرده بود.
هنوز هم با شوهرت هستی؟
نه. ما همان اول جدا شدیم، وقتی بازداشت شدم شوهرم بعد از چند ماه دادخواست طلاق داد و بعد هم از هم جدا شدیم. من در زندان بودم و پدرشوهرم را کشته بودم. حق با او بود و کاری هم نمیشد کرد.
خانواده شوهرت از تو پول یا دیه نخواستند؟
برایم تعجبآور بود که آنقدر سخاوتمندانه بخشیدند، البته کمی پول گرفتند و پدرم با فروختن زمین و چیزهایی که داشت این پول را تامین کرد و به آنها داد اما اصلا مثل سابق رفتار نکردند و خیلی زود حاضر شدند پول کمی بگیرند و مرا ببخشند.
اگر زمان به عقب برگردد، باز هم دست به این کار میزنی؟
من خیلی از این اتفاق متاسفم. با اینکه خانواده شوهرم از پسرشان حمایت میکنند اما اشتباه بزرگی کردم و نباید با چاقو به آنها حمله میکردم. خیلی پشیمان هستم، هرچند شوهرم بالاخره اولین مهربانی را در زندگی به من کرد و مرا از قصاص نجات داد و با خانوادهاش صحبت کرد تا مرا ببخشند اما او مقصر اصلی این ماجراست. اگر زمان به عقب برگردد من هیچوقت به زندگی با شوهرم ادامه نمیدادم و از او جدا میشدم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: