داستان زندگی مردی که در نوجوانی چاقوکشی کرد

شرط پدر برای پذیرش پسر

نزاع دسته جمعی در دوران نوجوانی باعث شد حسن ـ الف به زندان بیفتد او می‌گوید: نمی‌دانم چرا در آن دعوا وارد شدم مشکل من نبود یکی از دوستانم با فردی دیگر درگیر شده بود من هم بی‌دلیل دخالت کردم و از آن بدتر این‌که چاقو کشیدم شانس آوردم طرف صدمه جدی ندید اما من را گرفتند و شش ماه را در کانون اصلاح و تربیت بودم.
کد خبر: ۵۴۴۸۴۲

حسن با کمی تردید می‌گوید: شاید حرفی که می‌زنم درست نباشد اما رفتنم به کانون به نفع‌ام تمام شد من آن موقع 16 ساله بودم. ترک تحصیل کرده بودم و با رفیق‌بازی و کارهای دیگری که انجام می‌دادم هیچ معلوم نبود آخر و عاقبتم به کجا می‌کشد شاید آن اتفاق باعث شد از انجام دادن جرم بزرگ‌تری دور بمانم و دوباره رابطه‌ام را با خانواده‌ام بازسازی کنم.

پدر حسن از مدت‌ها قبل گفته بود دیگر با او کاری ندارد اما بعد از آزادی پسرش سعی کرد کمکش کند. زندانی سابق که حالا مردی سی و دو ساله است توضیح می‌دهد: وقتی بیرون آمدم پدرم به من گفت اگر ادب شده‌ام می‌توانم به خانه برگردم وگرنه بهتر است بروم و شب را در خیابان بخوابم من در دوران کانون خیلی چیزها یاد گرفته بودم این‌که بگویم کاملا سر به راه شده بودم درست نیست هنوز به قول معروف کله‌ام باد داشت اما خوب به هر حال فهمیده بودم راه و رسم زندگی با چیزی که فکر می‌کردم خیلی فرق می‌کند.

زندانی سابق چند لحظه‌ای مکث می‌کند، نفس عمیقی می‌کشد، نگاهی به دور و اطرافش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: با قولی که دادم شب را خانه خوابیدم اما تازه صبح روز بعد فهمیدم زیربار چه تعهدی رفته‌ام. پدرم موقع صبحانه خواسته‌هایش را یکی یکی گفت. از آن روز به بعد باید رابطه‌ام را با دوستانم قطع می‌کردم باید منتظر می‌ماندم تا مدرسه‌ها باز شود و دوباره درسم را ادامه بدهم در این مدت هم باید سرکار می‌رفتم البته انتخاب کار هم به عهده خودم نبود پدرم در بقالی عمویم کار می‌کرد و قرار شد من هم آنجا بروم از حقوق هم خبری نبود فقط کمی به اندازه پول توجیبی.

حسن از روز بعدش سر کار رفت.او می‌گوید:صبح‌ها خیلی زود باید بیدار می‌شدم واقعا سخت بود شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گشتم واقعا مثل جنازه بودم بعد از یک هفته کم آوردم می‌خواستم بزنم زیر قولم به پدرم گفتم لااقل یک روز مرخصی بده قبول نکرد بقالی حتی روزهای تعطیل هم باز بود خلاصه این‌که به هر بدبختی بود خودم را تا پاییز کشاندم و بعد هم به مدرسه رفتم و چسبیدم به درس هیچ‌وقت درسم خوب نشد ولی سال آخر تجدیدی هم نداشتم.

حسن بعد از گرفتن دیپلم راهی سربازی شد و وقتی برگشت پدرش او را غافلگیر کرد. وی می‌گوید: برایم ماشین خرید مدل پایین بود اما واقعا توقع‌اش را نداشتم خیلی خوشحال شدم گفت این مزد آن چند ماه کار و ماندن سر قولم است با همان ماشین در آژانسی که چسبیده به بقالی بود مشغول به کار شدم.

زندانی سابق در این مرحله به گفته خودش راه زندگی‌اش را پیدا کرده بود: می‌خواستم خانه و زندگی درست و حسابی برای خودم درست کنم برای همین از صبح تا شب کار می‌کردم و همه پولم را بانک می‌گذاشتم تا این‌که توانستم وام بگیرم اما پولم برای خرید خانه کافی نبود و با عمویم شریک شدم باز هم کار می‌کردم تا این‌که سال پیش ازدواج کردم حالا در همان خانه شراکتی زندگی می‌کنم. شکر خدا همه چیز خوب و رو به راه است گله‌ای ندارم فقط ماشین دیگر به خرج افتاده و هر طور شده باید عوضش کنم دوست دارم هرچه زودتر پدر هم بشوم نمی‌خواهم اختلاف سنی‌ام با بچه‌ام بیشتر از این باشد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها