من فقط به غذا اعتراض نمی کنم

بای بسم الله: در هر سوالی تامل می کرد. هر پرسشی را به سکوت لحظاتی طولانی ، گره می زد. خودش را می شناخت بنابراین از پاسخ به هیچکدام از فرازهای مصاحبه پروایی نداشت.
کد خبر: ۵۴۳۵۰

راست می گفت که این روزها کارهایش کند پیش می رود بیش از 3 ساعت گفتگو آن قدر از قدرت او مصرف کرد که فردایش تا حوالی ظهر در بستر خواب بود و از قرار تعیین شده با پزشکش عقب ماند.
نجف دریابندری سالم و سرحال است ،اما 75 سالگی تاثیرش را گذاشته یعنی او کمی احتیاطکار شده. بسیار گشاده رو بود در طول مصاحبه بارها سکوتش نفس ام را خشک می کرد و لب هایم را می ترکاند اما او که با پاسخی زلال ، لب تر می کرد احساس مان تازه می شد.
شب از خیابان چهررازی منزل نجف (درخت های پارک ملت در حضور خلوت یکدیگر چیزی نمی گفتند نجوایی نمی کردند) انگار فرازهای مصاحبه را در پنجشنبه پاییزیشان خواب می دیدند که عطر تامل و سکوت داشت اما دوستانه و بی پیرایه بود مثل خود درخت های پیرایش شده درخت های خلوت ، درخت های ساکت.


چه چیزی را لایق اعتراض نمی دانید؛
به غذایی که پخته شده اعتراض نمی کنم معمولا.

حالا، شهامت چه چیزی را از دست داده اید؛
در واقع هیچی.

چه چیزی را به نفع این روزها و حال و هوایتان تغییر داده اید / می دهید؛
این روزها کارم خیلی کند شده. نه که تغییر دهم ولی دلم می خواد کاری کنم که راه بیفته کارم.
این تغییری است که هنوز ندادم ولی دلم می خواد از این کندی در بیام.

پیش از شروع مصاحبه با خودتان قرار گذاشتید که سعی کنید با من 1 روراست باشید 2 متواضعانه باشید 3 محتاط باشید؛
فکر می کردم رو راست و معمولی باید باشم.

چه وقت شرایط را به هم می زنید؛
خب دیگه ؛ وقتی که با اساس زندگیم جور درنیاد.
برای من پیش آمده که زندگیم را به هم زدم!

چه وقت به تعیین کردن محدوده و محدودیت می پردازید؛
آدم که کار می کنه ناچار محدود می شه ، کار را در دایره محدودیت های خودش می کنه... چون کار نامحدود و غیرقابل تصوره.

کم بهاترین آدم؛
من با آدم کم بها اصولا سروکاری ندارم... ولی هست.

دشمن شما چه چیزی است؛
دشمن چیزی است که آدم احساس می کند نباید باشد و باهاش واقعا مخالفه. واقعیتش اینه که چنین چیزی را در زندگی ام نمی شناسم. برای شما همیشه چه چیزی وجود دارد که باید وجود داشته باشد؛
باید بگم... کار

«کار» اگر وجود نداشته باشد؛
در واقع... زندگی ، تاریکه.

شخصیت شما بیشتر روی چه حسابی شکل پذیرفت؛
در دو سه تا خط کار کردم؛ یکی فلسفه ، یکی داستان های امریکایی (و یک انگلیسی: بازماندگان روز). یکی هم کتاب طنز (چنین کنند بزرگان ).

توصیف لحظات خستگی پس از یک روز پرمشغله؛
من از این نوع خستگی خیلی خوشم می آد راستش! به نظر من خیلی لذت بخشه.

آرام بخش ترین محیط و مکان برای شما؛
خونه ام.

طرح زندگی تان در چند سطر؛
زندگی یه چیزی نیست که بشه خلاصه اش کرد در چند سطر.

همین چیزی است که الان مشغولیم.
زندگی را خلاصه نمی شه کرد به نظر من.

مهم ترین کلمه برای شما؛
کلمه ها هر کدام در جای خودشان اهمیت دارند.

نجف دریابندری؛
برای من خیلی اهمیت نداره شاید برای دیگران داشته باشه.
شما و دستورها...؛
من دستوری نمی دم به کسی.

جذابیت ها؛
اشخاص دیگه باید بگن. (همسرشان: الان یاسی و چند سال پیش؛! برای من به عنوان یک انسان نه همسرش ، اینه که در عین باهوشی ، بسیار بچه است برای من که یک وجه ام مادری است ، یک بچه 75ساله است).

عجیب ترین طرز تفکر/ طرز تلقی؛
خیلی زیاده ولی نمی تونم اسم ببرم.

چیزی که برای شما عادی است ولی برای دیگران نه؛
خیلی چیزها.

احساستان از توجه رسانه ها و روزنامه ها؛
(همسرشان: دیروز می گفت دیگه کسی را راه نده!) تا وقتی که تبدیل به مزاحمت نشه هیچ حس خاصی ندارم. وقتی {...} بشه آدم می گه باید فکری کرد.

طعم شهرت؛
نمی دونم ، به اصطلاح من آدم مشهوری هستم ولی خودم خبر ندارم.

قضاوت خودتان اکنون ، در این مقطع؛
از زندگی خودم روی هم رفته راضی ام.

بوی زندگی؛
همان خود زندگی است.

مزه زندگی؛
در واقع خیلی شیرینه ، به نظر من. اولا یکبار اتفاق می افته و هر چی هست ساخته خود آدمه.

ثانیا نداره؛
دیگه نداره ، نه.

شیرینی زندگی؛
...به همه جنبه های مختلف زندگی است.

اگر دریابندری اکنون نبودین؛
هیچ نمی دونم چه کاره می تونستم بشم.

چیزی که باعث خوشحالی فراوان شماست؛
در واقع درآمدن کارهامه / کتابهاس.

ویژگی کسی که تحسین اش می کنید؛
راستش این است که من در دنیا کسی را سراغ ندارم که اونجوری تحسین اش کنم ولی فرض کنیم از میان گذشته ها: برتراند راسل و همینگوی ، فاکنر این ها هر سه صاحب سبک اند. در واقع من سبک اینها را دوست دارم.

افراط بیش از حد در...؛
در کارم دیگه...

در نوشتن و ترجمه فرار برقرار از...؛
از روزنامه نگارها فرار می کنم؛ البته شوخی می کنم بیشتر... اصولا از جماعتی که سرو صدا دارند و آسایش آدم را سلب می کنند. حالا فرق نمی کنه روزنامه نگار باشه یا...

از عادتهای همیشگی؛
نمی دونم.

بوق اشغال

اگر یه روز حوصله تون از همه چی سر بره چیکار می کنین ؛
خودکشی می کنم!

توی سرگرمی ها ماهی گیری را ترجیح می دین یا پیاده روی را؛
تا حالا ماهی گیری نکردم. بچه که بودم در بوشهر رفتیم یکی دو بار با یکی از همشهریان ولی گاهی پیاده روی می کنم در پارک شهر.

مهم ترین مسافرتی که نرفتین؛
مسافرت چین. هنوز هم فکر می کنم که باید برم ؛ خیلی کشور جالبی خواهد بود... دیدنش.

سفری که خیلی آرزو داشته باشین بروید؛
امریکای جنوبی نرفتم... خیلی دلم می خواد برم. بقیه جاها کمابیش رفتم.

اگر ایرانی نبودین...؛
خیال می کنم هندی! چون هندی ها مردم خیلی جور واجوری هستن.

خصلت نیکویی که با آن شناخته می شوید؛
این رو بایستی از اشخاص دیگه بپرسین من نمی تونم بگم.

دلیل انعطاف پذیری تان در کارها و امور؛
باید بگم من اصولا آدم انعطاف پذیری هستم و کارها را تا حد معینی زیاد سخت نمی گیرم مگر این که... از حدش بگذرد.

دوستت دارم را کجاها به کار می برید؛
بنده معمولا به کار نمی برم مگر در موارد خاصی باشد که آن هم فعلا مطرح نیست.

فجیع ترین لحظه ها؛
خوشبختانه سالهاست برای من پیش نیامده.

بدیهی ترین موضوع / نکته زندگی شما؛
کتاب به هر حال جزو بدیهیات زندگی ماست.

مرامنامه یا شعار دائمی زندگانی؛
و الا نمی دونم... گمان می کنم که می شه گفت آدم باید کوشش کند حداکثر کاری را که ازش برمی آد انجام بده اگر چه ممکنه که این نسبت به اشخاص تفاوت داشته باشه یعنی حداکثر کاری که ازش بر می آد که این توانستن خیلی بحث گنده ای یه.

مهمترین علت بیداری های شبانه؛
بنده بیداری نمی کشم شب ها می خوابم. اتفاقا یه خورده زیادی هم می خوابم.

درسی که از زندگی نیاموختید اما باید می آموختید؛
نمی دونم. چون...

شما با چه چیزی در خاطره ها خواهید ماند با چه عنوانی ؛
این را بایستی دیگران بگن... من خیال می کنم که تجربه فعلی بنده نشون می ده با این کارهایی که کردم لابد! بیشترین توانمندی شما درکجاست / به چیست.

کجاها قوی ترین!
در ترجمه داستان ، گمان می کنم.

خودتان را بیشتر قبول دارید یا...؛
در محیط ایران یا به طور کلی طبعا من بخودم بیشتر از دیگران اعتقاد دارم چون بیشتر از وضع خودم اطلاع دارم که چی می دونم ، چی نمی دونم.

بزرگترین هراس نجف دریا بندری؛
در حقیقت من از چیز بخصوصی نمی ترسم.

از نیمه تاریک روحتان چه طور؛
از نیمه تاریک هیچ خبری ندارم.

وصف این روزهای پاییزی؛
اصلا طبیعت و هوا خیلی رنگینه. روزهای پاییزی را من خیلی دوست دارم. در واقع بهترین روزهای سال روزهای پاییزی ست. خیلی دوست دارم.

بزرگترین علاقه تان؛
باید بگم: کتاب خوندنه دیگه.

بزرگترین «بی اعتقادی تان»؛
بنده به نصیحت اعتقاد ندارم.

والاترین رفتار انسانی؛
فکر می کنم در لحظاتی هست که آدم ناچار می شه بر علیه خودش یک حرفی بزنه تا تصمیمی بگیره.

چون پیش می آد...دروغ؛
امری است که به ناچار در زندگی آدم به هر حال پیش می آد. بسته به اینه که این موقعیت چی باشه.

چنانچه اساس زندگی کسی بر راست گفتن باشه؛
آن وقت دروغ چیز بی اهمیتی می شه و در موارد جزیی شاید پیش می آد.

ژن دروغ را به هر حال دارین یا خیر؛
کسانی هستن که استعداد خاصی در دروغ گفتن دارند و بنده گمان نمی کنم جزو اینها باشم.

همسایه ناباب؛
تا به حال نداشتیم راستش.

از کسی به دادگستری شکایت برده اید؛
من شکایت نکردم.

بیشتر کدام خصوصیاتشان زبانزد و مشهور است؛
(همسرشان: خنده بلندش...)

آیا به چیز خاصی برای آرشیو کردن و نگهداری اعتقاد و علاقه دارید؛
علاقه و اعتقاد دارم ولی در عمل هیچ وقت این کار را نکردم. استعداد آرشیوسازی ندارم هر چه هست توی حافظه امه.

با کدام قسمت از عمر گذشته هایتان ، هنوز رابطه خوب ، سبز و سرزنده ای دارید و یادآوری اش مشکل نیست؛
فکر می کنم که گذشته من مثل همین الان ست. (همسرشان: دوران آبادان ، کاملا هنوز شفافه).

در سالهای دبیرستان رفوزه هم شدین؛
نه اصولا شاگرد بدی در مدرسه نبودم.

دوره دانشگاه؛
نرفتم...

روی چه حساب و کتابی در «از سیر تا پیاز کتاب مستطاب آشپزی» اظهار داشته اید: خانمها «نیمه بهتر بشریتند»؛
خیال می کنید این طور نیست

با مرور این همه نوشته آیا کسی آشپز می شه؛
نه خیر با خوندن کتاب کسی آشپز نمی شه

اگر چنانچه کسی آشپز باشه یا بخواد که آشپز بشه؛
کتاب آشپزی کمکش می کنه.

بنا به اندیشه عده ای ، «سر سفره نشستن » یعنی اوج زندگی؛
یکی از لحظاتی که فکر می کنم در خانواده همیشه مطرحه ، سر سفره غذاست که با هم مشترکن یعنی دور هم می نشینن ؛ با وجود اختلاف سلیقه.

جنس ذائقه دریا بندری؛
بیشتر غذاها را دوست دارم ، ذائقه خیلی وسیعی دارم البته هستند غذاهایی که نمی پسندم.

چه وقتهایی خیلی خوش می گذره؛
به طور معمول بهم خوش می گذره راستش.

از کار آشپزی هم لذت می برین؛
کار آشپزی یا غیر آن. ترجمه و... کارهای خیلی لذت بخشی ست در زندگی.

مکتب آشپزی ایرانی؛
این طور که من دریافتم یکی از 3مکتب معروف دنیاست که عبارتست از آشپزی ایرانی ، چینی و اروپایی.

پس موضوع مهمی است:
این خیلی مهمه یعنی که آشپزی عربی ، ترکی و هندی از شاخه های آشپزی ایرانی می شه.

موقع نوشتن کدام قسمت کتاب ، حظ کردین؛
خیال می کنم مقدمه اش.

خودتان در آشپزی از این کتاب استفاده می کنین؛
در واقع نه چون من بیشتر اینها را می دونم. به علاوه مدتی هست که آشپزی نکرده ام. در منزل خانمم انجام می ده.

با کتاب مستطاب آشپزی؛
معمولا به کتاب مراجعه نمی کنه.

نکنه از شما می پرسه؛
گاهی ممکنه یه چیزی را بپرسه از من ؛ ولی خودش آشپزه.

از سیر تا پیاز؛
یعنی از همه چیز.

«از سیر تا پیاز» زندگی تان در یک کلمه؛
فکر می کنم حداقل در 3 کلمه : فلسفه ، داستان و طنز.

عقل و عشق را که بپزیم ، چی می شه؛
بنده تا به حال نپختم.

ولی حتم دارم که تا حالا کسی را پختین؛
بنده اصولا اهل پختن کسی به این معنی نیستم. من هر کسی را در حدی که هست دوست دارم و می پذیرم.

سر جمع ، ایرانی ها چند تا غذا دارن؛
و الا نشمردم که... کشور ما از نظر زمین خیلی وسیع و متنوعه.

ایران با این تنوع مثل چی می مونه؛
ایران ما مثل امریکا می مونه... از نظر آب و هوا البته.

چه چیز ایران مثل امریکا نیست؛
یکی سیاستش با امریکا متفاوته. دیگه...

نظرتان درباره نسل جدید؛
با نسل جدید آشنایی زیادی ندارم.

دوستان فرزندان تان؛
به نظرم... خیلی نسل خوبی به نظر می آن.

از تجربه های غنی و عمیق؛
نوشتن ، تجربه مهمی است. به محض این که قلم را در دست می گیری تجربه مهمی یه و کاری اساسی ست.

برخوردتان با اولین اثری که از شما چاپ شد؛
ترجمه کتاب «وداع با اسلحه» در سال1333. سرگذشتش یه خورده عجیبه چون حدود یک ماه پس از چاپش افتادم تا 4سال زندان ، به علت کارهای سیاسی.
در زندان کتاب تاریخ فلسفه را ترجمه می کردم.

و بهترین اثر...؛
همین تاریخ فلسفه برتراند راسل و داستان هایی که ترجمه شده اند، بهتره جدا از هم در نظر بگیریم نمی شه اینها را با همدیگه مقایسه کرد.

جذابیت استادی؛
بنده به این سوال نمی تونم جواب بدم. حقیقتش اینه که استادی نداشتم.

شاید هم استاد، شما را نداشت؛
باید دید منظور از استاد چی هست ، داشتن شاگرده دیگه بله؛

آیا فراموشی سنی این سالها را احساس کرده اید؛
آره ، بخصوص در این یکی دو سال اخیر که دچار سکته مغزی شدم.
گاهی اوقات اذیتم می کنه.

برای یک متخصص کلمه ها (مترجم و...) فراموشی می تواند: 1-رنج آور... 2-مهلک... یا... باشد، قاطعانه بگویید؛
من در ضمن کارم دچار فراموشی نیستم.

در این روزهای شما نون شب واجب تره یا ادبیات؛
البته بسته به آدمشه. برای بعضی آدمها ادبیات ، همان نون شبه مثل بنده.

مجموع درآمدتون از تالیف کتاب؛
حقیقتش اینه که نمی تونم حساب کنم.

بیشتر برای خرید کتاب پول دادین یا برای تهیه لوازم ضروری منزل هزینه کردین؛
مدتهاست کتاب نمی خرم ، ناشران برای من می فرستن. البته خانمم چرا. یک مقداری کتاب می خره... به هر حال کتاب جزو هزینه های سنگین ما نیست.

انتقاد خودتان از کارتان/ خودتان؛
فکر می کنم که به اندازه کافی تامل نکردم. بیش از اینها می شده روی این کارهام تامل کرد.

فرق کیفیت هنری آثارتان با 20سال پیش؛
باید بگم زیاد فرقی نکرده.

خودتان چقدر فرق کردین؛
خب یه مقداری پیر شدم دیگه ولی پیری را شخصا خیلی حس نکردم.

آینه 75سالگی چی نشون می ده؛
نشون می ده که موقع رفتنه ، ولی هنوز به این نتیجه نرسیدم که موقع رفتن بنده ست ولی ممکنه برم.

چه جوری یه این رفتن؛
من خیلی قضیه را ساده می بینم تا آدم هست کار می کند و مسوولیت زندگی را دارد، وقتی هم که وقت تمام می شه ، دیگه...

سوءسابقه وقت کشی؛
هر آدمی ناچار یه مقداری وقت کشی کرده در زندگیش . وقتی آدم نمی تونه کاری بکنه طبعا وقت کشی می کنه.

صرف وقت در سیستم اداری؛
نه من توی سیستم اداری هیچ وقت گیر نکردم. چون کار اداری نکردم.

در خندیدن ، چه جور کسانی را بالاتر از خود می دانید؛
والا من کسی را بالاتر از خودم نمی بینم - البته شوخی می کنم - این لازمه اش مقایسه است.

در مقابل چه کسانی تواضع تان گل می کند؛
در مقابل کسانی که بزرگی شون مسلم است و در عین حال در مقابل آدم ، ادعا نمی کنن... این جور آدمها تحسین برانگیزند.

امروزتان (این گفتگو) مثل چیست؛
یک روزی از روزهاست منتها روزی که خوانندگان این مصاحبه را می خوانند اهمیت دارد.

آیا اگر خارج از این مصاحبه بود، می شد به راحتی روی دوستی ، همکلامی و مهربانی شما حساب کرد؛
بله. چرا نمی شه. در این موارد من هیچ منعی ندارم.

چه وقتهایی واقعا به سکوت می رسید/ سکوت می کنید؛
موقعی که آدم برمی خوره به سوال هایی که نمی تونه جواب بده.

علی اکبر مظاهری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها