بابا که متوجه ناراحتی فاطمه شده بود کنار او رفت و با مهربانی دستی به سرش کشید و گفت: دخترم ناراحت نباش یه روز دیگه میریم پارک.
فاطمه نگاهی به بابا کرد و گفت: باباجون، از دست این بارون خیلی ناراحتم، آخه الان وقت باران اومدنه؛ نمیشد دیروز میاومد تا ما بتونیم بریم پارک!
بابا در جواب فاطمه لبخند زد و او را نوازش کرد. فاطمه گفت: بابا این بارون اصلا از کجا میاد، به چه دردی میخوره که اینجوری برنامه ما رو خراب کرده، نمیشه یه جوری ببندیمش!
بابا که خندهاش گرفته بود کنار فاطمه نشست و گفت: ببین گلم، بارون نعمت خداست مثل خیلی از نعمتهای دیگهای که به ما داده و باید شکر کنیم؛ بعدشم بارون خیلی برامون خوبه و به دردمون میخوره مثلا برای کشاورزی خیلی خوبه؛ همین نونی که میخوریم وقتی کشاورز دانه گندم را توی زمین میکاره باید بارون بیاد تا اون رشد کنه و بشه خوشه گندم، بعد اونو میبرن و آردش میکنن و توی نونواییها نونهای خوشمزه درست میکنن و ما میخوریم. پس ببین اگه بارون نباشه نونم نداریم، تازه این یکی از فایدههای بارونه؛ حالا ببین چقدر خوبه.
فاطمه که بعد از حرفهای بابا کمی آرامتر شده بود دوباره پرسید: باباجون حالا این بارون از کجا میاد، مگه تو آسمون آب داره؟
اینبار هم بابا با مهربانی جواب داد: شما تا حالا به ابرها دقت کردی، اونا در اصل قطرههای آب هستن که توی آسمون کنار هم جمعشدن، حالا فکر میکنی اونا چطوری درست میشن؟
فاطمه با تعجب گفت: نمیدونم.
ـ خب من برات میگم؛ گرمای خورشید باعث میشه آب دریاها و رودخونهها بخار بشه که بهش میگن تبخیر و برن به طرف آسمون، وقتی این بخارها زیادشدن ابر رو درست میکنن که باد این ابرهارو به این طرف و اون طرف میبره و هرجا که مقدار این ابرها زیاد و سنگین بشن از تو آسمون میریزن پایین که ما اسمشو گذاشتیم بارون؛ البته فاطمهجون شما الان کلاس اولی، وقتی بزرگتر شدی و به کلاسهای بالاتر رفتی توی کتاباتون چیزای بیشتری درباره بارون یاد میگیری؛ حالا بلندشو با هم بریم یه ذره دونه برای پرندهها بریزیم کنار باغچه که توی این بارون و هوای سرد خوراکی پیدا نمیکنن؛ بلندشو بریم دختر گلم.
فاطمه حالا دیگر ناراحت نبود چون فهمیده بود که باران چقدر خوبه و نعمت خداست برای همین به بابا گفت: باباجون، من دیگه از دست بارون ناراحت نیستم؛ تازه خیلیام قشنگه!
رضا بهنام