خواب پروانه

آریا عاشق پروانه‌ها بود و بهترین تفریحش این بود که دنبال پروانه‌ها بدود و با تور آنها را شکار کند و در شیشه دربسته بیندازد و نگه دارد . پروانه‌های بیچاره هم آنقدر پرپر می‌زدند تا عاقبت داخل ظرف شیشه‌ای می‌مردند.
کد خبر: ۵۳۹۸۹۷

اتاق آریا نمایشگاهی از پروانه‌های رنگارنگ خشک‌شده بود. مادر و پدر او اصلا از این کار خوششان نمی‌آمد و خیلی ناراحت و کلافه بودند و همیشه به او می‌گفتند: پسر این کار درست نیست، پروانه‌های زبان بسته گناه دارند، اما آریا حرف آنها را متوجه نمی‌شد. یک شب آریا صدایی شنید، این طرف و آن طرف را نگاه کرد، اما متوجه نشد صدا از کجا می‌آید. منتظر شد تا دوباره شنیده شد. بله صدا از پشت در اتاق می‌آمد. صدای عجیبی بود همه جا و همه چیز عجیب شده بود. وقتی که دوباره به اطراف نگاه کرد دید همه جا بزرگ شده است یا این‌که آریا کوچک شده است با خودش گفت: چه اتفاقی افتاده، چرا همه چیز بزرگ است؟

ناگهان در اتاق باز شد و پسربچه‌ای قوی هیکل وارد شد و یک راست به سمت آریا آمد و با دو دستش او را بلند کرد و داخل یک شیشه انداخت. آریا جیغ و داد کرد: چی کار می‌کنی؟ تو کی هستی؟ به من چه کار داری؟ توی اتاق من چی کار می‌کنی؟ کمک... کمک...

پسربچه در شیشه را هم بست و رفت. هوا کم‌کم تاریک شد. آریا کلافه بود و خودش را به در و دیوار شیشه می‌زد تا شاید بتواند آن را باز کند. ​همین موقع چراغی سوسوزنان روشن شد. آریا با انعکاس نور می‌توانست تصویرش را در شیشه ببیند و با دیدن خود گفت: چرا من این شکلی شدم، چرا بال دارم. وای من یک پروانه شده‌ام... من پروانه‌ام... من همیشه آرزو داشتم پروانه باشم، ولی حالا که پروانه شدم نمی‌توانم پرواز کنم، چون در این شیشه لعنتی اسیر شدم و دوباره شروع کرد به فشار آوردن به شیشه تا بتواند راهی برای خروج پیدا کند، اما انگار بی‌فایده بود. مدت زیادی بود که او در شیشه مانده بود دیگر خسته شده بود و نفسش هم بالا نمی‌آمد. خوابش گرفته بود. بنابراین گوشه‌ای چمباتمه زد و خوابید.

صبح که از خواب بیدار شد تعجب کرد چون همه چیز سر جایش بود و خودش هم روی تختش خوابیده بود. سریع ​​ به طرف آ​ینه رفت، ولی او دیگر پروانه نبود. چشمش به پروانه‌های روی دیوار افتاد، خیلی ناراحت شد و احساس خفگی کرد و شروع به جمع‌کردن آنها از روی دیوار کرد و همه آنها را به باغ برد و در باغچه ریخت و از خدای بزرگ عذرخواهی کرد و گفت: خدایا من را ببخش. من نمی‌دانستم این پروانه‌ها چه لحظات بدی را پشت سر می‌گذارند تا این‌که خودم در آن شرایط قرار گرفتم. در همین موقع مادر آریا، او را صدا زد و گفت: آریا... آریا‌جان بیا... تولدت دارد شروع می‌شود. دوستانت آمده اند. آریا وارد اتاق پذیرایی شد و دید یک کیک بزرگ روی میز است به شکل پروانه. خوشحال شد و از پدر و مادرش تشکر کرد و گفت: امروز دوباره متولد شدم. تولدم مبارک...

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها