در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولینبار که متوجه شدم سارا در زندگی با شوهرش مشکل دارد زمانی بود که زخمی روی دستش دیدم. صورتش غمگین بود و سعی میکرد این غم را از من پنهان کند، اما مگر میشود مادر غم فرزندش را نفهمد. دیدن صورت رنگ پریده و بیحالش چقدر برایم سخت بود. پرسیدم چه شده، جوابی نداد. گفت خسته است و خانهتکانی او را از رمق انداخته. گفت دستش را با چاقو بریده و نباید نگرانش باشم، اما مگر میشود، مادر باشی و پارهتنت زجر بکشد و تو بفهمی و نسوزی! گفتم هرچه شده به من بگو، جلوی اشتباه را باید گرفت اما زیر بار نرفت. آن شب خانه ما ماند و صبح که شد رفت. موضوع را برای شوهرم گفتم. میگفت تو بدبینی، چیزی نبوده. اگر بود پنهان نمیکرد. میفهمیدم چرا دخترم موضوع را از من مخفی میکرد. او بچه داشت و نگران بچههایش بود. دوقلوهایش تازه زبان باز کرده بودند و نمیتوانستند بخوبی حرف بزنند. مدتی بعد دوباره متوجه کبودی روی بدن دخترم شدم، این دیگر قابل کتمان نبود. قبل از اینکه زبانش به حرف باز شود، چشمانش اشکآلود شد. پرسیدم چرا شوهرت تو را کتک میزند و چرا این دعواها را تحمل میکنی. میگفت شوهرش آدم لجبازی است و اگر با خواستهاش مخالفت کند، این طور کتک میخورد.
زمانی که حسین به خواستگاری دخترم آمده بود، به او گفتم نگار تنها دختر من است که خدا بعد از سالها به من داده و او را روی تخم چشمم بزرگ کردهام. از او خواستم مراقبش باشد و به او آسیبی نرساند. شرایط ازدواج را خیلی سخت نگرفتیم تا حسین بعدها دخترمان را اذیت نکند. خودمان را پایبند مهریه زیاد و خانه و ماشین نکردیم و هرچه در توان داشتیم، برای خرید جهیزیه گذاشتیم. نگار یکدانه دختر بود و برای اینکه خوشبخت باشد، هر کاری کردم. حسین گفت پول ندارد و نمیخواهد عروسی بگیرد، ما هم قبول کردیم. فکر میکردیم عاشق دخترمان شده است. سه سالی بود که با هم دوست بودند و او به دخترم گفته بود خیلی دوستش دارد و بدون نگار نمیتواند زندگی کند. ما هم حرفش را باور کردیم و گفتیم هرچه سهلتر بگیریم، این دو جوان راحتتر زندگی میکنند و بهتر میتوانند با هم کنار بیایند. یک سال که از ازدواجشان گذشت، دخترم باردار شد. بچهها دوقلو بودند. دخترم سه ماه اول بعد از زایمان خانه ما آمد تا بتواند از بچهها مراقبت کند. حسین هم اصراری نداشت که دخترم برگردد. آن روزها همه این رفتار حسین را به عشق تعبیر میکردند و آن را به دلیل علاقهای که به خانوادهاش داشت، میدانستند. من و شوهرم هم همین طور فکر میکردیم. بعد از سه ماه دخترم به خانهاش برگشت. میگفت نمیتواند بیشتر از این شوهرش را تنها بگذارد و نمیتواند بیشتر از این او را از بچههایش دور نگه دارد. هر روز به خانه دخترم میرفتم و به او سرمیزدم.
بعد از مدتی نگار برای پسرهایش پرستار گرفت و رفت و آمد من کم شد. بیشتر دخترم به خانه ما میآمد. دو سال بعد متوجه درگیریهای نگار و حسین شدم. دخترم صبوری میکرد و سعی داشت چیزی به من نگوید تا من متوجه این اختلافها نشوم. وقتی ماجرا علنی شد، به دخترم گفتم بهتر است طلاق بگیرد اما قبول نکرد. گفت نمیتواند. نگران بچههایش بود. از یک طرف میترسید حسین آنها را از او بگیرد و از طرف دیگر میگفت اگر بچهها پیش خودش بمانند نمیتواند خرجشان را بدهد.
دلشورههای نگار را درک میکردم اما من هم نگران دخترم بودم. هر شب که سرم را روی بالش میگذاشتم به او فکر میکردم. به اینکه آن روز را چطور گذرانده و شوهرش که به خانه میآید با او چه رفتاری میکند. نمیدانستم این درگیریها به دلیل چیست. هربار که با نگار صحبت میکردم میگفت شوهرش از کارهای روزانه خسته و عصبی میشود و به همین دلیل هم این کارها را میکند. دخترم دوست نداشت دلیل اصلی اختلافاتشان را بگوید هربار هم که میخواستم در مورد زندگیشان با حسین صحبت کنم، قبول نمیکرد. دامادم به من میگفت این رابطه دیگر درست نمیشود. از اتفاقی که داشت میافتاد، میترسیدم. دخترم راست میگفت تامین هزینه دو بچه خیلی سخت بود. او خیلی زود ازدواج کرده و فرصتی برای اینکه درس بخواند نداشت. بعد از اینکه دیپلم گرفت ازدواج کرد و خیلی زود هم بچهدار شد. کاری هم بلد نبود انجام دهد وگرنه دوباره به او پیشنهاد میدادم از شوهرش جدا شود این طوری من بچهها را نگه میداشتم و او کار میکرد. آنها یک سال را همین طوری گذراندند. صورت تکیده دخترم نشان میداد اوضاع خراب میشود اما خودش سکوت میکرد تا اینکه دو ماه قبل گفت شوهرش یک هفته به خانه نیامده است، گفتم شاید گم شده و اتفاقی برایش افتاده است اما نگار گفت حسین پیغام داده میخواهد با همسر جدیدش زندگی کند و دیگر علاقهای به او ندارد. کار تمام بود اما دخترم نمیخواست قبول کند. میگفت میخواهد شوهرش را برگرداند. میدانستم دیگر او را دوست ندارد اما برای بچههایش سعی میکند این زندگی را حفظ کند. امکاناتی نداشتم که دخترم را برگردانم و از طرفی چارهای هم نبود. با مادرشوهر دخترم صحبت کردم. به او گفتم نباید حسین این کار را بکند. سعی کردیم خیلیها را واسطه کنیم تا حسین برگردد و بچههایش را ترک نکند، اما نشد. خانواده حسین میگفتند در انتخابش دخالت نکردند و حالا هم مسئولیت کارش با خودش است. درست میگفتند آنها در ازدواج پسرشان دخالتی نکرده بودند اما حالا که این زندگی داشت به هم میخورد، باید کاری میکردند. آنها از ترس اینکه مهریه یا نفقه به گردنشان بیفتد، حاضر نبودند کاری کنند. حسین داشت با دختری جوان که او را صیغه کرده بود، زندگی میکرد و بچه من بود که زیر بار مسئولیت دوقلوهایش له میشد. او در نهایت تصمیم گرفت جدا شود. مصمم شد روی پای خودش بایستد و واقعیت را قبول کند. به دادگاه خانواده آمدیم و برای نفقه دخترم و بچههایش شکایت کردیم. حسین هم برای اینکه مهریه نگار را ندهد، بچهها را واسطه قرار داد و گفت اگر نگار بخواهد مهریهاش را بگیرد بچهها را بعد از هفت سالگی از او خواهد گرفت.
جان دخترم به بچههایش بسته است. ما هم آن بچهها را دوست داریم به همین دلیل هم با حقوق بازنشستگی شوهرم میسازیم و با اینکه به ما سخت میگذرد اما حاضر شدیم بچهها را نگه داریم تا دخترم کمتر آسیب ببیند. ایکاش دخترم همان روزی که فهمید شوهرش به او خیانت کرده است، اقدام میکرد. او بعد از تولد بچههایش فهمیده بود شوهرش با کسی دیگر رابطه دارد و این رابطه از دوران بارداری او شروع شده بود. با این حال بخاطر بچهها کتک خورد و تحقیر شد، اما باز هم تحمل کرد. یک سال است که با دخترم پلههای دادگاه را بالا و پایین میروم تا بتوانیم حق و حقوق او را بگیریم. دخترم قبول کرده در قبال گرفتن حضانت بچهها، از مهریهاش بگذرد اما خواهان نفقه بچههاست زیرا درآمدش کفاف هزینه دو پسر را نمیدهد. در این یک سال به اندازه ده سال پیر شدم. افراد بسیاری سعی کردند نگار و شوهرش دوباره با هم زندگی کنند. حتی قاضی خواسته بود آنها با هم پیش مشاور بروند، دخترم قبول کرد و گفت هر مشاوری که بگویند، میرود تا زندگیاش را حفظ کند ولی حسین قبول نکرد. قاضی پیشنهاد داد به شورای حل اختلاف بروند تا موضوع نفقه را آنجا با هم توافقی حل کنند، باز هم نشد. حسین نمیخواهد به این زندگی ادامه دهد. او میگوید، نمیخواهد به این زودی مسئولیت قبول کند و زود بچهدار شدنشان زندگیشان را خراب کرد. آن طور که دخترم میگفت زمانی که باردار شد حسین به او پیشنهاد داده بود بچه را سقط کند اما دخترم قبول نکرده بود. نمیدانم چرا زندگی دخترم به این اینجا رسید و چرا این طور دگرگون شد. شاید مقصر من بودم. باید بیشتر سختگیری میکردم و مهریه سنگین میگذاشتم و اجازه نمیدادم آنها به همین راحتی و از روی هیجان و خامی جوانی با هم ازدواج کنند. شاید باید بیشتر مراقب زندگی دخترم میبودم و اجازه نمیدادم دامادم شبها در خانهاش تنها باشد و بعد از به دنیا آمدن بچهها نگار را زودتر به خانهاش میفرستادم. شایدهم باید دخترم را تشویق میکردم اول درس بخواند و کار پیدا کند و بتواند روی پای خودش بایستد و بعد ازدواج کند. آن وقت انتخابی بهتر داشت. حالا با دو بچه نه میتواند با مردی ازدواج کند و دوباره زندگیاش را بسازد و نه میتواند به دلیل فشارهای مالی طعم خوشی را بچشد.
سولماز خیاطی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: