بگذارید برای آغاز گفت و گو از شما درباره متن نمایش سوال کنم، آیا در نگارش نمایشنامه دخالت داشتید؟
خیر، فقط مشورت میدادم. در واقع نویسنده تخم سیبی را میکارد و وقتی درخت سیب رشد میکند، میگویم حالا قدری هرس کن و یک پیوند هم به آن بزن. فقط مشورت میدهم، ولی تصمیم نهایی را خود نویسنده باید بگیرد.
این پرسش را در ابتدای گفتوگو با این هدف انتخاب کردم که احساسم این بود در صحنههای تشکیل دهنده نمایش «ترن» نوعی شتابزدگی دیده میشود؛ مثلا در مورد صحنه مربوط به زلزله آذربایجان احساس میشد پس از پایان نمایشنامه به متن اضافه شده است.
نه، صحنه آذربایجان اواسط کار اضافه شد.
یعنی اواسط تمرین؟
بله، این نمایش را حمید آذرنگ به ترتیب نوشته و تا 20 روز مانده به اجرا، صحنه پایانی را تکمیل کرده است.
البته کاملا مناسبتی و بجا بود و شاید نوعی ادای دین محسوب میشد.
در حقیقت فکر میکنم بجای اینکه مثلا 50 هزار تومان برای زلزله آذربایجان کمک کنم، باید کاری کنم که 50 نفر برای کمک آماده شوند و در واقع نیت من رسیدن به یک مفهوم بود و آذربایجان بهانه بود. من روی این بخش تاکید میکنم و میگویم الان آذربایجان همچنان با مشکلات زلزله مواجه است. من و حمید آذرنگ قصد داشتیم در این نمایش بگوییم اگر آدمهایی که دهه 60 مملکت را حفظ کردند، اکنون نیز حضور داشتند، به هفته اول نرسیده آذربایجان ساخته شده بود و با مشکلات زلزله مواجه نبود.
صحنه زلزله آذربایجان را، که دختر و نوه شهید حمید زیر آوار ماندهاند، میتوان نقدی اجتماعی محسوب کرد که حتی خانه امنی ندارند.
این برداشتهایی است که بیشتر دوست دارم بشنوم و نمیتوانم جواب بدهم، چون این نمایش یکی از تکنیکیترین نمایشنامههای حمید آذرنگ است که در فضای خیالی نوشته شده و در آن چهار قصه به صورت موازی تعریف میشود: نویسندهای که نمایشنامه مینویسد و پسرش را میبیند، مجموعه کسانی که درحال ساخت گنبدند، ترکیبی از شهدایی که در حال رفتن هستند با یکسری قصههایی که امروز به ما وصل میشود. این نمایشنامه به نوعی هم برشتی است و هر اپیزود را میتوان حذف یا اضافه کرد. این تعبیرات خوب است و من بیشتر ترجیح میدهم شنونده باشم و نمیخواهم نظرات خودم را بگویم؛ زیرا نظر ما بیشتر پرداختن به آدمهایی است که اگر در مملکت ما حضور داشتند، شرایط اینگونه نبود.
چرا در نخستین صحنه که شهدا حضور دارند، شش شهید دیده میشود، ولی در صحنههای بعدی هفت نفر میشوند که البته نفر هفتم پدر کارگر افغانی است؟
این صحنهای است که حذف شده است، زیرا ملاحظاتی بود که سوءتفاهمهایی را برای خانواده شهدا به وجود میآورد، بنابراین حذف شد.
دهقان: فکر میکنم بجای اینکه مثلا 50 هزار تومان برای زلزله آذربایجان کمک کنم، باید کاری کنم که 50 نفر برای کمک آماده شوند و در واقع نیت من رسیدن به یک مفهوم بود و آذربایجان بهانه بود
بگذارید همین جا یک نکته کلی را بگویم، نمیخواهم حرفزدن من این مفهوم را پیدا کند که ما کاری کردهایم تا با اسم شهدا کاسبی کنیم، چون واقعیت این است که بدون هیچ حمایت مالی نمایش اجرا میشود. مساله دیگر اینکه من و تمام گروه علاقهمندیم بگوییم شهدا آسمانی و نورانیاند، ولی باید کاری کنیم که دست ما به آنها برسد.
ما تلاش نکردهایم که این شخصیتها را قهرمان نشان دهیم و میخواهم بگویم اگر فضای شعار و کلیشه در این آثار نباشد، تماشاگر جذب آن میشود و تا پایان نمایش نیز آن را تماشا میکند، حتی اگر خسته شود.
چرا برای لباس شهدا از پیراهن سفید و شلوار مشکی استفاده شده است؟
قصد داشتم که روی صحنه دیده شوند و نمیخواستم تفکیکشان کنم، کاری که درخنکای ختم خاطره هم نکردم.
پس دلیل خاصی برای انتخاب این رنگها وجود نداشت؟
خیر، قصد داشتم آسمانیشان کنم و نه چیز دیگری. فقط میخواستم در فضای صحنه به عنوان نقطه طلایی بخوبی دیده شوند؛ زیرا دیالوگهایشان کم است و وقتی وارد صحنه میشوند، ناگهان با خودشان یک آمبیانس پرانرژی روی صحنه میآورند و میخواستم تماشاگر متوجه نقطه طلایی شود.
چرا در طراحی لباس خانمها تقریبا لباسهایی همسان در نظر گرفته شده است؟
من فقط میخواستم یکدستی دیده شود و بگویم در کشور ما همه مثل همیم و این رفتار و اعمال ماست که نشان میدهد چه هستیم و این تجربه جالب خود من در دوران سربازی بود که همه لیسانس، فوقلیسانس و دکتری بودیم و همه لباس خاکی به تن داشتیم و فرم برایم جالب شد، زیرا هیچکس نمیدانست دیگری چه کسی است تا اینکه دو روز با هم گذراندیم و به شناخت رسیدیم؛ سعی میکنم این در نمایشهایم نیز وجود داشته باشد.
وقتی شهدا وارد صحنه میشوند، یکسری لامپ 100 با نور آفتابی ـ که تصویر خوبی را هم به وجود آورده است ـ روشن میشود. چرا از رنگ آفتابی برای نورپردازی استفاده کردهاید؟
در فضای انتزاعی یکسری اتفاقات به لحاظ تصویری، صحنهای، بصری و اتمسفری میافتد که توضیح دادن آن اشتباه است؛ یعنی آن لامپ میتواند از زاویه دید شما خیلی زیبا باشد، میتواند معنی داشته باشد و میتواند چیز بیموردی باشد؛ زیرا وارد یک فضای انتزاعی میشویم و این چیزی است که در فضای انتزاعی برای مخاطب به وجود میآید و کارگردان نمیتواند بیانیه دهد که منظور من این بوده است. منظور کارگردان و گروه این است که من یک فضایی را ساختهام و میدانم چه میکنم، اما تو در ذهن خود کشف و شهود کن که چه چیزی درست است؟ من میخواهم میزانسن اصلی نمایش در ذهن تماشاگر شکل گیرد.
بنابراین تا پایان گفتوگو هر پرسشی داشته باشم همین پاسخ را دریافت میکنم.
خیر (باخنده).
در طراحی صحنه به عنوان کارگردان اثر دخالت داشتهاید؟
نیما دهقان از روزی صاحب امضا شد که منوچهر شجاع (طراح صحنه) به او پیوند خورد که از نمایش دو متر در دو متر جنگ آغاز شد. میتوانم بگویم کارگردانی من زمانی کامل میشود که منوچهر شجاع مرا تائید کند. نیمی از فکر من با او کامل میشود و حتی زمانی که میزانسن میدهم، از او سوال میکنم و نظرش برایم مهم است؛ زیرا به نظر من طراح صحنه یک مدیر هنری است که در همه چیز حق دارد نظر بدهد، چون میخواهد ترکیب رنگ لباس، دکور، بازی، پوستر و بروشور و همه را ببیند که یکدست است. صادقانه بگویم، اگر منوچهر شجاع نباشد، تصویر کارگردانی من تصویر اجرایی خوبی نخواهد بود و او کسی است که به عنوان یک عقل متفکر مرا کامل میکند و بدون او نمیتوانم نمایشی روی صحنه بیاورم، چون ذهن من نسبت به طراحی صحنه طراحی شده است و او در واقع ایده کارگردان را طراحی میکند و به آن شکل میدهد. من در دنیای مجازی ایدهای دارم و او ایده بالقوه مرا بالفعل میکند و دوست ندارم در کنار من دکوراتور باشد، بلکه او طراح است.
چگونه به چیدمان بازیگران این نمایش رسیدید و نقشها را به بازیگران دادید؟
قبل از این که پاسخ دهم باید بگویم اگر میبینیم بازیگران این نمایش همگی خوبند، به این دلیل است که خودشان نقشهایشان را انتخاب کردهاند.
چرا این انتخاب را به عهده خود بازیگران گذاشتید؟
من فکر میکنم هر کس هر نقشی را دوست داشته باشد، اگر بد هم بازی کند، زیبا میشود، چون نقش را دوست دارد و کسی او را مجبور نکرده و آگاهانه این انتخاب را انجام داده است.
پیمان شیخی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم