صبری که باورکردنی نبود

باور کردنی نبود که حاجی با این آرامش جنازه برادرش را درون آمبولانس می گذارد. دوباره پرسیدم:«حاجی کیه؟» این بار با صلابت بیشتری گفت:«اصغر ماست. دارم می دهم ببرندش عقب... خودم می مانم نمی توانم همراهش بروم.»
کد خبر: ۵۳۱۲۱۴

روایتی از صبر و صلابت سردار شهید حاج حسین جان بصیر قائم مقام لشکر 25 کربلای مازندران برگرفته از کتاب «پا به پای شهدا» انتشارات قدر ولایت، نقل می شود: با انجام عملیات «کربلای1»، مهران آزاد شد.

خط را باید به لشکر 10 سیدالشهدا(ع) تحویل می دادیم. خط مقدم بود و حال و هوای ملتهب و استثنایی خودش. به اتفاق یکی از بچه ها خدمت حاج بصیر رسیدیم.

بر چهره اش تبسمی تلخ و تاثیرگذار ولی پرمعنا نقش بسته بود. چیزی را پتوپیچ شده داخل آمبولانس می گذاشت.

کنجکاوانه سوال کردم:«حاجی این چیه!» چشمان پر نفوذ و مظلومش را بر پتو ثابت کرد و آرام گفت:«اصغر است.»

برای من باور کردنی نبود که حاجی با این آرامش جنازه برادرش را درون آمبولانس می گذارد.

دوباره پرسیدم: «حاجی کیه؟» این بار با صلابت بیشتری گفت:«اصغر ماست. دارم می دهم ببرندش عقب... خودم می مانم نمی توانم همراهش بروم.» و باز همان لبخند بود که بر چهره حاجی نشست.(نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها