نزاع درونی

کد خبر: ۵۳۰۴۳۰

«تو آدم نمی‌شوی. نمی‌دانم باید از دست تو چه کنم».

حالت معصومی به خود می‌گیرد: «من خوب می‌فهمم که چه می‌کنم، این تو هستی که به همه چیز بدبینی».

هزار بار شکست خورده است اما باز هم راه خودش را می‌رود. می‌دانم که بدون او می‌میرم اما واقعاً دیگر طاقت کارهایش را ندارم. مرگ را ترجیح می‌دهم تا دیدن ذره‌ذره آب شدنش را، خرد شدنش را، شکسته شدنش را. می‌کشمش بیرون؛ بغض کرده است. از چشمانش قطره‌قطره خون می‌ریزد. دیگر نفس نمی‌کشم. کنار پایم می‌افتد. دعوای همیشگی مغز و قلب. انگار راه ما از هم جداست.

عاطفه سوری، 27 ساله از کرج

قصه‌های تکراری

قصة بعضی غصه‌ها یهو مُد می‌شه. مثل جبر؛ مثل رفتن بی‌معرفت‌ها، یا عروسی همبازیِ دورة بچگی‌ها، تنهایی بابابزرگ‌ها توی پارک، ظاهری شدن مهربونی یا توقعات بیجای ما از بقیه، پیله کردن به هفت‌رنگیِ رنگین‌کمون و رنگ کردنِ صفحة بغلی... همه‌ش بوده، هست، قول می‌دم که تکرار هم خواهد شد.

گاهی رده‌های سنی‌ای دوره می‌شن با اسم‌های یواشکی، خجالت از همکلاسی، یا لذت ناشناس بودن... ما آدم خوبه می‌شیم و یه جامونده از دوران پارینه‌سنگی هست که با لحن طنازش همیشه می‌گه: «دِهَــــــع... خُ از خودت شروع کن دیگه»! این‌جور وقت‌ها مگه می‌شه کلامش اثر نکنه؟ اصلاً خود من رو، تو بزرگ کردی!چسب زخم

دل​های بارانیباران، نغمة همیشه ماندگار زندگی‌ام؛ با من بگو از هر آن‌جایی که گذر کرده‌ای. آن جادة پر پیچ ترسناک، آن گردنة همیشه برفگیر هول‌انگیز، آن کوه همیشه مغرور که قلة قاف کودکی‌هایم بود؛ آن دهِ گاه تاریک و گاه روشن، در فصل‌های سر​اسر سرد سال؛ بر شب​های بچه‌های ترسیده از غرش رعد و خزیده در دامن مادربزرگ قصه‌گو؛ می‌دانم که باریده‌ای بر آن سقف​های کاهگلی که می‌گویند حالا دیگر ایزوگام شده‌اند! چه کسی دیگر، حال گل لگد کردن و مالیدنش بر سر خانه‌ها را دارد؟

باران! امشب باز دل کدام عاشق را به لرزه درآورده‌ای؟ این شور شیرین تو راه می‌اندازد امشب سیل، نه از آسمان این شهر، که از آسمان تپیدة دل ما.ف. قائد رحمتی

خوش به حالت بروبچ!

هیچ‌وقت آرزو نکردم جای کسی باشم اما وقتی به صفحة دوستان باصفا و رفیقان می‌رسم احساس خودکم‌بینی می‌کنم. البته بنوعی بهتون حسودیم می‌شه چون از هر گوشه و کنار این سرزمین پهناور (چه جهات اصلی و چه جهات فرعی) دوست و رفیق بی‌ریا و باوفا دارین اما من چی؟ دوستانم بسیار محدودن، اونم فقط در روزهای شادی و خرّمی. به قول معروف: «قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم».

مونده‌ام بیام همکارتون بشم و اون‌جا کار کنم یا بشینم این‌جا غصه بخورم. هیچ راهی نداره؟ راستی بفرمایید ماهی و مرکبات!

علی‌اصغر رضایی از بهشهر

هر وخ دیدی هیچ رفیقی دیگه واسه‌ت نمونده، بیا پیش خودمون، مخلصتم هستیم؛ هم از این جهت هم از اون جهت! (همة جهات یعنی محورها و مختصات ژیروسکوپی x، y و z رو هم در نظر بگیر تازه‌ش!). دنبال بند کیف و پولمولتم نیستیم جان خودم... فقط قربون دستت، دس خالی نیای رات نمی‌دیم!!

روزگار من

روزگاری ماه من بود و ولی یارم نبود/ روزگاری دل برش بود و دلش با من نبود/ روزگاری آرزویم دیدن روی تو بود/ روزگار دیگری آمد که رفتارش به دلخواهم نبود/ روزگاری در برت بودن برایم همچو یک افسانه بود/ یاد داری روز دیدار تو در من طاقتی پیدا نبود؟/ روزگاری راز دل را در تو می‌جستم ولی/ روز دیگر نقشی از راز دلم در برق چشمانت نبود/ روزگاران رفته‌اند، من ماندم و این حسرت بی‌انتها/ با دلی افسرده از هجران یاری که هوادارم نبود.

محسن چوبکیان

من از اون آدمایی‌ام که اگه پدرامونم با هم پدرکشتگی داشته باشن و خودمونم صد در صد با هم مخالف بااااشییییمممم، قلم کسی خوب باشه به خودم اجازه نمی‌دم نوشته‌ش رو کنار بذارم. پس چی شد؟ نیازی به چوبکاری نیس برادر چوبکاریان!

وصل در زمستان

روزها شب می شود، شب​ها به پایان می‌رسد/ رنگ می‌بازد دلم، تا جان به جانان می‌رسد/ خنده پنهان می‌شود هر گاه پنهان می‌شوی/ بی‌تعمد با نبودت، فصل هجران می‌رسد/ حجم دلگیری‌ست، اما بر مشامم گاهگاه/ ناامیدی پر کشد چون بوی باران می‌رسد/ گفته بودی صبر باید کرد تا روز وصال/ پس چه روزی ای خدا میعاد پیمان می‌رسد؟/ روح بی‌تابی‌ست در جسم پر از بیماری‌ام/ از فراق تو به من تشویش و هذیان می‌رسد/ خواب می‌بینم که هجران رفته و وصل آمده/ هر زمان برفی در این فصل زمستان می‌رسد.

یُمنا، 21 ساله از مشهد

تصورات بارانی

پنجره‌ها را باز می‌کنم، عطر تو و باران به اتاقم می‌ریزد. پنجره‌ها را می‌بندم تا عطرت را برای همیشه در این خانه حبس کنم. یک نفس عمیق! عطر تو را با تمام وجودم حس می‌کنم. پر می‌شوم از تو. از پشت پنجرة باران‌خورده به دنبال تو می‌گردم. نه، تو را زیر چترها پیدا نمی‌کنم[...] از من تا تو هزاران کوچه فاصله است...

هستی از اندیشه

ببین اگه به همین کوتاهی بنویسی و همین‌جا هم تمومش کنی چقد اثرگذارتر می‌شه!

مشکلات لاینحل

تصمیم خودشون رو گرفته بودن. توافق هر دوشون بود که بیان اون‌جا و از هم جدا بشن. واسه این کارشون هم خیلی خوشحال بودن ولی وقتی ازشون می‌پرسید که دلیلشون واسه جدایی چیه، هیچ حرفی واسه گفتن نداشتن. آخرش بعد از کلی مشاوره و حرف معلوم شد هیچ مشکلی بجز خوشبختی ندارن!

طاهره مرادی، 23 ساله از قروه

اشتب نکن بابام جان، یحتمل یه مشکل دیگه‌م دارن که توی زمون دایناسورا بهش می‌گفتن: «عقدة خودبیش‌پریشانخواهی‌بینیِ قبایل غارِ بالادست!»

غارنشینی

در رو باز می‌کنم و وارد می‌شم. اوه‌اوه، این‌جا چقدر شلوغ پلوغه! همه دارن از سر و کول هم بالا می‌رن و واسه یه گوله جا با هم دعوا می‌کنن! یکی از فرط ناراحتی داره گریه می‌کنه. ازش علتش رو می‌پرسم، می‌گه: «این‌قدر تو نوبت منتظر مونده‌م که بچه‌م رو گاز سوخته»! اشتباه فکر نکنین؛ این‌جا بیمارستان نیست، این‌جا خونة بروبچه! آخه حسامی فک می‌کنه الآنم مث دوران دایناسوراس که همه برن یه گوشة غار آروم و ساکت بشینن. نوچ عزیز دل مادر، این خونه کوچیک شده واسه ما، می‌خوای به زبون میخی بگم؟!

نیما از کرمانشاه

این حسامی که می‌گی، درسته از دورة دایناسورا اومده، ولی توی غار زندگی نمی‌کنه که! بنابراین یکی از اصول اولیة روزنامه‌نگاریش، شناخت نیاز مخاطبه... اِهِم...اِح‌حهههممم! الو؟! صدا صافه؟ ئح‌حه‌م... حالا صاف شد! پس عوضش به یه زبون چکشی قابل توجه می‌گم: بگی و نگی خودش می‌دونه جا چقد کمه و قضیه از چه قراره؛ اما خب... تعداد صفحات و کم‌وکاستهاش، دست اون نیس که چش و قلوة پدر.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها