ایام انتخابات مجلس بود. آن مرد به جبهه آمده بود و چند سخنرانی هم برای رزمندگان کرد؛ سخنرانیهای پرشور. وقت بازگشت، به تعدادی از رفقا (که از سر اخلاص به او ابراز ارادت کرده بودند) توصیه و بعد هم اصرار کرده بود که مرخصی بگیرند و این چند هفته مانده تا انتخابات به تهران برگردند و در ستاد تبلیغاتیاش فعالیت کنند! خیلی سعی کردم از چشمم نیفتد، ولی دل را نمیشود کاری کرد.
بعد از این ماجرا آن ارادت تام و کمال از بین رفت! ناخواسته مقایسهاش میکردم با حاج همت خودمان. (آن روزها حاج همت فرمانده لشکرمان بود و ما هم گوشهای از کار را بهعهده داشتیم.) چقدر بزرگان شهرشان به او اصرار کردند که نامزد مجلس شود و او نپذیرفت. بدون تامل و بیهیچ تردیدی پاسخ داده بود که حضور در جبهه بر هر کار دیگری رجحان دارد. حاج همت با وجود احتمال بالای رای آوردنش (به دلیل محبوبیتی که بین عموم مردم داشت) نامزدی برای مجلس را نپذیرفته بود تا در جبهه بماند و آن بزرگوار به جبهه آمده بود تا در گوش رزمندهها بخواند که جنگ را رها کنند و برای تبلیغ او به تهران برگردند!
بهار و تابستان سال 1362، در اردوگاه شهید بروجردی (در ارتفاعات قلاجه اسلامآباد غرب) بودیم. گوشه چادر فرماندهی لشکر نشسته بودم. حاج همت کارم داشت و گفته بود بنشینم تا بیاید و با هم صحبت کنیم. او کمی آنطرفتر مشغول مجادله با محمدرضا کارور و احمد نوزاد بود. چند دقیقهای برایشان صحبت کرد و دست آخر ازشان خواست که بروند و نیروها را تقسیم کنند و دو گردان تشکیل دهند.
هر دو تایشان از بچههای گردان هشت قدیم سپاه بودند. بیشتر گردان هشتیها توی یک گردان بودند و حاجی از آنها میخواست که دستکم دو قسمت شوند و گردانهای مالک و مقداد را دست بگیرند. و آنها استنکاف میکردند. پیشتر کارور فرمانده گردان بود و نوزاد، یکی از معاونانش.
نوزاد فرماندهی گردان دیگر را نمیپذیرفت و میگفت که یکی دیگر از بچهها را بگذارید و من هم در خدمتش خواهم بود. تعارف نمیکرد؛ بعدها ثابت کرد که تعارف نمیکند. خلاصه به جایی نمیرسیدند. نه آن که از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند؛ دعوا بر سر فرماندهی بود! اما دعوای آن روزها با دعوای این روزها فرق داشت. سر و دست نمیشکستند برای آن که فرمانده باشند؛ میگفتند دیگری که لایقتر است، فرمانده باشد و ما در خدمت او باشیم! سبقت میگرفتند در این که رئیس نباشند (نه آن که باشند) ولی میخواستند همچنان خدمت کنند. (نه آن که خانهنشینی برگزینند!)
آخر کار حاج همت بهشان تکلیف کرد که با هم بنشینند و نیروها را دو قسمت کنند و هر کس را که تفاهم کردند، فرمانده باشد و دیگران هم در ردههای پایینتر دو گردان قرار گیرند.
خیلیهایشان حالا دیگر (به ظاهر) نیستند. بیدلیل نیست که میگویند خداوند گلچین خوبی است. شهید همت؛ شهید نوزاد؛ شهید کارور؛ شهید حاج امینی؛ شهید قلیاکبری؛ شهید حاج ابوالقاسم صراف؛ شهید حاج علی جزمانی و خیلیهای دیگر.
ای کاش خاطرات این بزرگمردان هرگز از یادهایمان نرود. اگر قصد خدمت باشد، بالا و پایین بودن پست و مقام مهم نیست. نباید حتما رئیسجمهور یا نماینده مجلس یا وزیر و معاون وزیر و مدیرکل بود؛ جاهای دیگر هم هست که میشود خدمت کرد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم