زندانی سابق داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند

شوهر خواهرم نجاتم داد

محمود ‌ـ ‌م، مردی چهل‌وسه ساله است که در بیست‌وسه سالگی به اتهام تولید، نگهداری و فروش مشروبات الکلی به زندان افتاد و بعد از هفت ماه از زندان بیرون آمد و زندگی متفاوتی را آغاز کرد، او می‌گوید: «بعد از این‌که دبیرستانم تمام شد به سربازی رفتم، وقتی خدمتم را تمام کردم مدتی دنبال کار گشتم، ولی موفق نبودم برای همین هم در کارهای خلاف وارد شدم، اتفاقا درآمد خوبی هم داشتم و خیال می‌کردم بزودی به قول معروف بارم را می‌بندم، پدر من در روزهای آخر خدمتم فوت شده بود و مادرم هم زنی بیمار بود که از عهده کنترل من برنمی‌آمد و فقط می‌توانست غر بزند؛ برادری هم نداشتم که جلویم را بگیرد، سه خواهر داشتم که همه‌شان ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودشان بودند؛ خلاصه این‌که من به کارهایم تا آنجا ادامه دادم که به زندان افتادم.»
کد خبر: ۵۲۹۲۷۲

یکی از دامادهای محمود به نام عباس پرونده او را پیگیری و تلاش کرد به برادرهمسرش کمک کند. زندانی سابق می‌گوید: «در مدتی که زندان بودم شوهرخواهرم از مادرم مراقبت می‌کرد، از بین دامادها فقط او بود که هوایم را داشت، بقیه سعی می‌کردند از من فاصله بگیرند، برای همین هم زیاد به آن دو خواهرم تلفن نمی‌زدم و این برایم خیلی سخت بود. آدمی که در زندان است دوست دارد بیرون همه هوایش را داشته باشند و برایش پول یا چیزهایی را که نیاز دارد، بفرستند.»

محمود داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «دو شب بعد از این‌که از زندان آزاد شدم، عباس من را شام دعوت کرد و به دربند رفتیم، آن شب او خیلی با من حرف زد و گفت اگر بخواهم کار خلاف را ادامه بدهم تا آخر عمر همین وضع ادامه پیدا می‌کند و هر از گاهی باید به زندان بروم، او گفت فقط این دفعه هوایم را داشت و دفعه بعد اصلا تلفنم را هم جواب نمی‌دهد، خلاصه این‌که عباس هم نصیحت کرد و هم تهدید و هم تشویق؛ البته من خودم هم تصمیم داشتم دیگر سراغ خلاف نروم. عباس در میدان میوه و تره‌بار کار می‌کرد، او توانست من را هم پیش خودش ببرد، او تقریبا همه کاره حجره‌ای بزرگ بود و من را برای کارگری فرستاد. »

مرد جوان از این‌که مجبور بود برای درآمدی کم زحمت زیاد بکشد احساس ناراحتی می‌کرد، او می‌گوید: «خودم را دلداری می‌دادم که این سختی‌ها موقتی است و هرچند حقوقم کم است، شب‌ها راحت و بدون ترس می‌خوابم. من دو سال در میدان ماندم تا این‌که عباس مغازه‌ای را اجاره کرد و میوه‌فروشی راه انداخت و من را هم پیش خودش برد.»

محمود چهار سال بعد از آزادی ازدواج کرد، او می‌گوید: «مادرم با دختر همسایه‌مان صحبت کرده و او هم جواب مثبت داده بود، مراسم عقد و عروسی ما خیلی ساده و مختصر برگزار شد و ما در همان خانه مادرم زندگی می‌کردیم، سه ماه بعد از عروسی‌مان مادرم فوت شد، واقعا اتفاق تلخ و ناراحت‌کننده‌ای بود.»

زندانی سابق هنوز هم با عباس کار می‌کند، او می‌گوید: «از فروش خانه مادرم و پولی که خودم پس‌انداز کرده بودم، مبلغی آماده کردم. عباس هم پول داشت با هم شریکی مغازه‌ای را خریدیم و الان هم با هم کار می‌کنیم، من زندگی‌ام را مدیون عباس هستم، او خیلی کمکم کرد و اگر دستم را نمی‌گرفت، معلوم نبود چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کردم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها