روایت محمدرضا سرشار از 3 دهه داستان نویسی در ایران

تیغ نقد، خودی و غیرخودی نمی‌شناسد

محمدرضا سرشار که برخی او را با نام رضا رهگذر می‌شناسند اگرچه در حوزه نویسندگی تجربه‌های فراوانی دارد و در یکی دو دوره جایزه کتاب سال هم آثار او به عنوان برگزیده مورد تجلیل قرار گرفته است، اما در تمام سه دهه گذشته نامش با «نقد» گره‌خورده است تا آنجا که خودش مدعی است در طول تاریخ ادبیات ایران به لحاظ کمی، هیچ منتقدی به اندازه او نقد ننوشته است و پیش‌بینی هم می‌کند پس از او هم کسی حوصله نداشته باشد بنشیند این همه در مورد آثار دیگران بنویسد. محمدرضا سرشار بندرت تن به مصاحبه می‌دهد و برای انجام این گفت‌وگو هم چند بار با او وارد مذاکره شدم و محورها و مباحث را با هم مرور کردیم تا بالاخره در پژوهشگاه فرهنگ و ارتباطات حدود دو ساعت با او به گفت‌وگو نشستم؛ اما این پایان ماجرا نبود و باز هم از طریق ایمیل چند سوال دیگر میان ما رد و بدل شد تا حاصلش گفت‌وگویی 8000 کلمه‌ای شود، گفت‌وگویی که در آن به روایت حاشیه​ها و گاه پشت پرده​های ادبیات داستانی ایران در سه دهه اخیر پرداختیم؛ از توابین گروهک‌های ضد انقلاب که از زندان قزلحصار به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی آمدند و تحت آموزش قرار گرفتند تا سرنوشت محسن مخملباف و عطاالله مهاجرانی و برخی ناگفته‌های او از نقد آثار رضا براهنی، محمود دولت‌آبادی، احمد محمود و همچنین گله‌هایش از برخی چهره‌های خودی. در بخش دیگری از این گفت‌وگو خیلی صریح برخی مواضع سرشار را هم در سال‌های گذشته به چالش کشیدم که او هم بدون تعارف به هریک از این انتقادها پاسخ داده است، پاسخ‌هایی که قانع‌کننده بودن و پذیرفتنش را به شما مخاطبان و اهالی قلم می‌سپاریم.
کد خبر: ۵۲۶۰۰۸

من امروز صبح عبارت «انتقاد محمدرضا سرشار از...» را در یکی از موتورهای جستجو در فضای مجازی وارد کردم، نتیجه آن رقمی نزدیک به دو میلیون لینک بود، برایم جالب است بدانم چه می‌شود که یک نویسنده و داستان‌نویس تا این اندازه انتقاد داشته باشد؟

فکر می‌کنم علت اصلی این است که ما یا منتقد به اندازه کافی نداریم یا منتقدان​مان به وظیفه اصلی‌شان نمی‌پردازند، این باعث می‌شود برخی نویسنده‌ها پیدا شوند که کار آنها را انجام دهند، وگرنه اگر ما یک جریان نقد بدون رودربایستی و بر مبنای اصول علمی داشتیم، امثال بنده نیازی نبود وارد این حیطه‌ها شویم.

در واقع عملا این یک خسارت برای فرهنگ و ادبیات ما محسوب می‌شود، کسی که می‌تواند نویسنده باشد، مجبور می‌شود بخشی از توان، انرژی و عمر خود را در حوزه نقد بگذراند. این البته علامت یک معضل دیگر هم می‌تواند باشد: این که نویسندگان ما اغلب عافیت طلب‌ هستند و حوصله دردسر ندارند. در نتیجه، عده معدودی باید جور همه را بکشند.

البته حکایت نقدهای شما نقل امروز و دیروز نیست، ریشه‌ای طولانی دارد. خیلی دوست دارم بدانم از چه زمانی به‌صورت جدی احساس کردید باید وارد فضای نقد شوید؟

مهر ماه 63 من از رادیو به حوزه هنری آمدم و پیشنهاد دادم کلاس داستان‌نویسی عمومی برگزار شود، البته مخالفت‌هایی هم شد، چون فضای حوزه هنری در آن زمان فضای بسته‌ای بود و بسادگی کسی نمی‌توانست از بیرون واردش شود، معتقد بودند افراد باید یکی‌یکی شناسایی و یکی یکی هم جذب شوند؛ البته آقای زم مخالف این نظریه بود ولی خب به نوعی می‌توان گفت زورش نمی‌رسید، اما من چون خودم مسئول واحد قصه شده بودم و آقای زم هم حمایت کرد، حرفمان پیش رفت و اولین کلاس رسمی داستان‌نویسی را برگزار کردیم.

خاطرم هست، سالی بود که به اصطلاح یک عده از این گروهکی‌ها که توبه کرده بودند آزاد شده بودند، آن زمان برخی از اعضای حوزه هنری مثل محسن مخملباف یا آقای فریدون عموزاده خلیلی به زندان‌ها می‌رفتند و به این زندانیان گروهکی آموزش‌های هنری می‌دادند، مخملباف سینما و فیلمنامه‌نویسی، عموزاده خلیلی داستان‌نویسی و...

هشت نفر را مسئولان فرهنگی زندان قزلحصار تائید کرده و گفته بودند جزو توابین هستند و شما می‌توانید از آنها استفاده کنید، در میان این هشت نفر، هم از سازمان مجاهدین خلق (منافقین) داشتیم و هم از دیگر گروه‌ها مانند چریک‌های فدایی خلق و پیکار و... از اینها چهارنفرشان تا به امروز همچنان قلم می‌زنند و خوب هم می‌نویسند، یکی‌شان خانمی بود که رفت روزنامه‌نگار شد و در این حوزه موفق هم بود و انصافا تا به امروز همچنان روی مواضع خودش مانده است. خانم دیگری هم بود که الان خیلی شاخص‌شده و در حوزه داستان‌نویسی و نقد چهره شناخته‌شده‌ای است و او هم روی بسیاری از مواضعش مانده است.

اسامی را هم که نمی‌گویید؟

نه، الان بسیاری نمی‌دانند و از نظر اخلاقی هم صحیح نیست.

به نظر می‌رسد با توجه به صحبت‌های شما این توابین که مورد آموزش قرار می‌گرفتند در مقایسه با آن کسی که آموزش​شان می‌داد (مخملباف) عاقبت به​خیر شدند.

دقیقا، نکته‌ای که وجود دارد همین‌جاست، در همان زمان دختر خانمی از طرف اتحادیه انجمن‌های اسلامی به ما معرفی شد، این خانم که آن زمان دانش‌آموز هم بود، فوق‌العاده محجبه بود و اعتقادات بظاهر محکمی هم داشت، اما بعد از مدتی شاگرد یکی از نویسندگان بسیار معاند نظام و سکولار شد. تا آنجا که حتی سوگلی کلاس‌های این نویسنده بود.

هوشنگ گلشیری را می‌گویید؟

بله، می‌خواهم بگویم انسان نمی‌تواند عاقبت افراد را پیش‌بینی کند، آن که با معرفی محکم اتحادیه انجمن‌های اسلامی و آن سر و ظاهر آمده بود، این گونه شد یا به قول شما آن کسی که خودش در زندان‌ها توابین گروهک را آموزش می‌داد عاقبت خوبی پیدا نکرد، اینها از شگفتی‌های روزگار است، به‌نظرم بخصوص در مورد جوانان، هیچ وقت نباید آدم از هدایت مایوس شود چراکه اغلب جویای حقیقت هستند.

نکته‌ای که در نقدهای شما آشکارا می‌توان دید گره خوردن آنها با مسائل ایدئولوژیک و گرایش‌های سیاسی است که حتی در نقد یک نهاد و سازمان فرهنگی هم می‌توان آن را بوضوح دید، برخی می‌گویند آقای سرشار در نقدهایش خط کش می‌گذارد و خودی و غیرخودی می‌سازد.

پرسش شما دو بخش داشت؛ در مورد بخش نخست سوال شما، این نظریه که ما باید اثر را از موثر جدا بدانیم، نظریه نقد نوست که قدمتش هنوز به 40، 50 سال هم به زور می‌رسد. در نقد از ابتدای تاریخ تا حدود اوایل قرن بیستم که هنوز نقد نو مطرح نشده بود هیچ گاه اثر از موثر جدا نبود، اثر ادبی و هنری غیر از اثر علمی است و به هیچ عنوان از موثرش جدا نیست، نویسنده، اندیشه، احساس یا نظریه‌ای دارد و می‌خواهد آن را با مخاطبش در میان بگذارد، به بیان دیگر خودش را در واقع با اثرش تکثیر می‌کند، اما این که اثر ربطی به موثر ندارد از اواخر دهه 1960 رواج گرفت و زمانی هم که رولان بارت مرگ مولف را مطرح کرد، دیگر به اوج خودش رسید. نظریه نقد نو و جدا کردن مولف از اثر شکلی افراطی دارد و این حرف‌ها از نظر من وجاهت عقلانی، ادبی و تاریخی ندارد، معتقدم اثر از موثر جدا نیست و نویسنده بخشی از روح خودش را در اثر می‌دمد، حال چه خودش آگاه باشد و چه ناآگاه، بالاخره در دنیا هیچ انسان عاقلی نیست که کاری انجام دهد و پشت کارش فکر یا انگیزه‌ای وجود نداشته باشد.

اما در مورد نقدهای من اگر دقت کرده باشید اتفاقا همیشه دو بخش دارد، یک بخش نقد ساختار است و یک بخش محتوا، در بخش ساختار من کاری ندارم نویسنده کی هست و چه می‌گوید.

در مورد بخش دوم پرسش شما، من همه را نقد کرده‌ام. به​قول شما هم خودی‌ها را نقد کرده‌ام، هم غیرخودی‌ها را. و همین جا بگویم اگر نقدهای حوزه کودک و بزرگسال من را جمع کنید، در طول تاریخ ادبیات ایران به لحاظ کمی، هیچ منتقدی به اندازه من نقد نداشته است و بعد از من هم فکر نکنم کسی حوصله داشته باشد بنشیند این همه در مورد آثار دیگران بنویسد.

این خودی و غیرخودی دقیقا چه معیاری از نظر شما دارد؟

آنها که به مسلمانی و طرفداری از انقلاب و نظام اسلامی شهرت دارند و دیگران.

اتفاقا برخی نویسندگان، غیرخودی که در قید حیات هستند، به واسطه‌هایی شنیده‌ام در محافل خصوصی‌شان به انصاف من در نقد آثار خود و دوستانشان اذعان کرده‌اند، برای مثال یک موردی بود برای یکی از نویسندگان شاخص جریان غیرمذهبی که اسمش را نمی‌خواهم بگویم... .

محمود دولت‌آبادی؟

حالا. . . این موضوع را آقای یعقوب آژند که معاون آموزشی دانشکده هنر دانشگاه تهران است و پژوهش‌های متعددی هم دارد برای من تعریف می‌کرد، ایشان البته مدتی عضو شورای سردبیری مجله ادبیات داستانی بود و من هم نقدهای متعددی به این مجله می‌دادم ازجمله نقدی مفصل درباره یکی از آثار همین آقای نویسنده شاخص به این مجله داده بودم و آنها منتشر کرده بودند، گویا آقای آژند، در جلسه پایان نامه‌ای عضو هیات داوری بوده که موضوع پایان‌نامه مطرح در آن درباره آن نویسنده بوده است و خودش هم در جلسه به عنوان مهمان حضور داشته است، آقای آژند می‌گفت من اتفاقا صندلی‌ام کنار این نویسنده قرار داشت و خب ابتدا کمی نگران بودم بابت نقدی که از شما در مورد اثر او منتشر کرده بودیم و می‌ترسیدم آن نویسنده خیلی دلخور شده باشد.

به گفته خودش، آرام آرام سر صحبت را با آقای نویسنده باز می‌کند و متوجه می‌شود او نقد مرا هم بر اثرش خوانده است و سپس می‌پرسد نظرتان درباره نقد چه بوده است که آقای نویسنده در پاسخ چیزی با این مضمون می‌گوید: «در برابر حرف حساب چه می‌توان گفت؟!»

جالب اینجاست که من در نقدم به لحاظ محتوایی خیلی به این اثر تاخته بودم ولی ساختار و پرداخت را گفته بودم به لحاظ فنی خیلی قوی است. شما نمی‌دانم یادتان است یا نه، در روز استیضاح آقای عطاالله مهاجرانی به عنوان وزیر ارشاد در مجلس، یکی از انتقادات نمایندگان این بود که در دوران وزارت او، جشنواره‌ای گذاشته بودند و ـ از نظر خودشان ـ برگزیدگان20 سال ادبیات داستانی بعد از انقلاب را مورد تجلیل قرار داده بودند که اتفاقا به یکی از نویسندگانی که جایزه داده بودند همین شخص مورد بحث ما بود و آقای مهاجرانی در مجلس ـ هنگامی که مورد استیضاح قرار گرفت و در این مورد از او پرسش کرده بودند ـ او یک بخش از همان نقد من را برای نمایندگان خواند و گفت که آقای محمدرضا سرشار که جزو نویسندگان و منتقدان حزب اللهی هستند و فلان و بهمان (در واقع کلی از من تعریف کرد که استناد خودش را قوی‌تر کند)، ایشان درباره این نویسنده این تعریف و تجلیل‌ها را کرده‌اند. این شهادت‌ها که مانند آنها باز هم هست، آیا نشان نمی‌دهد من در نقد، خودی و غیرخودی نمی‌کنم، بله در محتوا من به نویسندگان ضداسلام و انقلاب، تاخته‌ام، اما این باعث نشده اگر قوت‌هایی در آثارشان بوده، آنها را نادیده بگیرم یا ضعف‌هایشان را بیش از آنچه هست جلوه دهم.

نوع نقدی که آنها به آن اعتقاد دارند مدعی است که به محتوا کار ندارد ولی نوع نقدی که ما به آن اعتقاد داریم با محتوا هم کار دارد، ولی این معنی‌اش این نمی‌شود که قوت‌های ساختاری و ادبی کار غیرخودی‌ها را نبینیم.

اما برعکس‌ آن را هم بگذارید بگویم، در ارتباط با نویسندگانی که به عنوان خودی شناخته شده‌اند، من بارها تحت فشار قرار گرفته‌ام و آزار‌ها دیده‌ام. به عنوان یک نمونه، من چندی پیش با اصرار زیاد سردبیر مجله فرهنگ عمومی مصاحبه مفصلی با ایشان انجام دادم که حدود سه ساعت طول کشید و فکر می‌کنم در 70 صفحه این مجله منتشر شد، عنوان گفت‌وگو را خودشان انتخاب کرده و زده بودند: «ادبیات داستانی ایران، از محمدعلی جمالزاده تا سیدمهدی شجاعی.»

در این گفت‌وگو بجز جریان‌های کلی، درباره برخی چهره‌ها هم به طور خاص از من پرسش‌هایی شد. از صادق هدایت و جمالزاده بگیریم تا سیدمهدی شجاعی و جوانی که مایل نیستم اسمش را ببرم، ایشان پرسید و من هم جواب دادم... .

منظورتان از جوان، رضا امیرخانی است؟

حالا... پس از انتشار این گفت‌وگو، از صدای آمریکا بگیرید که شروع کرد به من دشنام دادن تا همین سایت‌های داخلی، اتفاقا بدترین و زشت‌ترین حرف‌ها را درباره نقدهایی که من نوشته‌ام برخی از همین به ظاهر خودی‌ها زده‌اند، صدای آمریکا و بی‌بی‌سی در مقایسه با حرف‌هایی که در داخل زده شد آنقدر به من بی‌احترامی نکردند.

سرشار: سی ودو، سه سال است برخی مسئولان فرهنگی ما دانسته و ندانسته، بزرگ‌ترین لطمه‌ها را به فرهنگ ما می‌زنند ولی در وهله اول خداوند و بعد مردم متدین و انقلابی، نگذاشته‌اند بسیاری از این آسیب‌ها به انقلاب و نظام لطمه جدی وارد کند

جالب است، یک عده جوان‌های نوقلم گمنام و ناشناسی را که من اصلا نمی‌دانم وجود خارجی دارند یا نه، شیر می‌کردند و جلو می‌انداختند که هر چه از دهانشان در می‌آمد به من می‌گفتند. و من اتفاقا یادداشتی راجع به آنها نوشتم ولی بعد از منتشر کردنش صرف‌نظر کردم، در آن یادداشت گفته بودم اینها چون کسی نمی‌شناسدشان و آبروی خاصی برای خودشان قائل نیستند، چشم‌هایشان را می‌بندند و دهانشان را باز می‌کنند و هر چه دلشان خواست به من می‌گویند!حالا وقتی منتقدی آن طرف غیرخودی‌ها درباره‌اش این گونه می‌گویند و خودی‌ها هم این گونه، آیا می‌شود درباره‌اش گفت که تو نسبت به خودی‌ها تخفیف‌های ویژه می‌دهی و نسبت به دیگران جور دیگری هستی!؟ مطمئن باشید، من حقیقت و آبروی خودم را در عرصه ادبیات، مقدم بر هر چیزی می‌دانم، اگر چیزی را حق بدانم و احساس کنم لازم است تذکر دهم مطمئن باشید بیان می‌کنم. حتی اگر از این بدتر با من رفتار کنند و البته، این را، کم‌کم خود این افراد هم فهمیده‌اند.

البته شما در جبهه نویسندگان انقلاب و به قول خودتان بچه مسلمان‌ها قرار دارید و حتی با توجه به فعالیت‌های سیاسی و انتخاباتی که داشته‌اید برچسب اصولگرایی هم خورده‌اید.

از نظر فکری بله، من در گروه اصولگرایان قرار می‌گیرم، ولی اگر کسی فکر کند مورد حمایت گروهی سیاسی از اینها بوده‌ام، کاملا اشتباه کرده است. برای مثال، من کتابی دارم با عنوان «عکس انتخاباتی با کت دکتر احمدی‌نژاد». این کتاب از طرف خود جناح آقای احمدی‌نژاد هم عملا بایکوت است، هیچ جا شما نمی‌بینید این کتاب را تبلیغ کنند یا بخرند و... جز دو منتقد غیروابسته و مستقل که یادداشت‌هایی کوتاه راجع به آن نوشتند و بعضی که نزد خود من ـ به طور خصوصی ـ از آن تعریف کردند و گفتند حتما درباره‌اش مطلبی می‌نویسند ـ و ننوشتند ـ این کتاب اصلا دیده نشد، در حالی که می‌توانست خیلی فروش کند. چون اولین کتابی بود که پشت صحنه انتخابات ما را از نگاه یک نامزد عملا مستقل روایت می‌کرد.

به نظر خودتان چرا چنین برخوردی با این کتاب شد؟

چون حقایق را نوشته بودم، من تلخ و شیرین را نوشتم، مثلا گفتم در آن دوره من از نظر تعداد آرا، نفر بیست و هفتم شده بودم و آقای احمدی‌نژاد با 6000 رای کمتر از من بیست و هشتم شده بود و گویا همین موضوع به مذاق هواداران ایشان خوش نیامده بود یا در این کتاب آورده بودم آقای عماد افروغ در آن دوره نامزد منفرد بود و کمتر از 4000 رای آورد، ولی دور بعدی انتخابات مجلس که اسمش جزو فهرست اصولگراها قرار گرفت، موفق شد و رای آورد.

شما یک دوره‌ای هم خانه‌نشینی کردید، فکر می‌کنم بعد از انتخابات و رئیس‌جمهور شدن آقای احمدی‌نژاد بود، دلیل خاصی داشت؟ برخی می‌گفتند آقای سرشار به دلیل حمایت‌هایش از آقای احمدی‌نژاد انتظار جایگاه ویژه‌ای در حد مشاور رئیس‌جمهور و... داشته است و چون مورد بی‌مهری قرار گرفت، خانه‌نشینی را ترجیح داد؟

دو سه دلیل عمده داشت. یکی از مهم‌ترین دلایلش، سیاست‌های غلطی بود که خاصه در وزارت ارشاد ابتدای وزارت آقای صفار هرندی ـ تا قبل از معاونت فرهنگی دکتر پرویز ـ دنبال می‌شد (ازجمله حفظ همان معاون فرهنگی وزیر ارشاد مربوط به دولت آقای خاتمی ـ آقای شعاعی ـ در همان مسئولیت) و داشت امیدهایی را که بعد از تحمل آن همه مرارت به تحقق آنها دل​بسته بودیم، در عرصه فرهنگ تبدیل به یاس می‌کرد. یا مثلا دو مطلب موهنی که خانمی از شاگردان سابق خود من در کیهان علیه من نوشت و تلاش من برای جبران آن از سوی گردانندگان کیهان تقریبا به جایی نرسید. (آقای شریعتمداری حتی به من وقت ملاقات نداد تا در این باره با او صحبت کنم. متنش موجود است، می‌توانید مراجعه کنید.)

انتقاد دیگری برخی به شما وارد می‌دانند، این که می‌گویند آقای سرشار گاهی وقت‌ها خودش اصول خودش را زیر پا می‌گذارد.

مثلا؟

مثلا سال گذشته وقتی شما در انتخاب کتاب «جاده جنگ» در جایزه جلال آل‌احمد تاثیرگذار بودید، دفاع تمام عیاری از این کتاب کردید، امسال یا سال‌های قبل‌تر در جایزه کتاب سال و دیگر جوایزی که برخی انتخاب‌ها توسط دیگران صورت گرفت شما همواره منتقد سرسخت می‌شدید.

من در انتخاب جاده جنگ، دست‌اندرکار چه بوده‌ام؟

عضو هیات علمی جایزه جلال بودید؟

خب داور که نبودم... .

سال گذشته هم در جایزه قلم زرین برخی انتقاد داشتند که نباید به کتاب خودتان جایزه می‌دادید، آن هم وقتی که عضو هیات مدیره انجمن قلم هستید.

من هیچ وقت نگفتم و چنین اصلی نگذاشته بودم که اگر کسی عضو هیات مدیره جایی هست، باید حقوق مسلم خودش را زیر پا بگذارد، چرا باید این کار را بکند؟! برای این که بدخواهان و آدم‌های گرفتار سوءظن به او تهمت نزنند؟! خب بزنند! مگر می‌شود دهان مردم را بست؟! برای این که به دیگران بگوید من خیلی باتقوا و بزرگمنش و از این حرف‌ها هستم؟!... اتفاقا در اولین دوره جشنواره قلم زرین، کتاب «ورود نویسنده به ساحت داستان» بنده و آن کتابی که آقای میرزایی درباره جلال آل‌احمد نوشته و سروش منتشر کرده بود، به طور مشترک در بخش نقد و پژوهش برگزیده شده بودند و قرار بود جایزه، به تساوی بین ما تقسیم شود. آن سال من داوطلبانه گفتم کتاب من را کنار بگذارید و حذف کنید و کل جایزه را به آقای میرزایی بدهید، خب در آن بازه زمانی من از حقوق مسلم خودم گذشتم، این دفعه دلم نخواست آن کار را انجام دهم، چنین قیدی نداریم که اگر کسی عضو هیات مدیره هست نباید کتابش جایزه بگیرد. بله؛ اگر کسی داور است، کتابش را باید حذف کند یا خودش از آن مسئولیت استعفا دهد، اما من نه داور بودم و نه مسئولیت دیگری در آن جشنواره داشتم. اتفاقا هرجا که کار من بوده، داوران اغلب ـ لابد از شدت تقوا ـ بیشترین سختگیری‌ها را درباره آن اعمال کرده‌اند. (آخرین نمونه‌اش در همین جایزه کتاب فصل زمستان 90، و جایزه جلال امسال!) در جاهایی ـ مثل گزینش برترین‌های 20 سال اول پس از انقلاب در زمینه ادبیات کودک و نوجوان ـ که توسط انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، تحت حمایت آقای مهاجرانی (در دولت به اصطلاح اصلاحات) ـ برگزار شد ـ که کاملا و با ناجوانمردی تمام مرا حذف کردند!

نکته دیگری هم که وجود دارد این است که ما در ادبیات‌مان هنوز جریان نداریم و متکی به چهره‌ها و تک‌ستاره‌ها و تک‌آثار هستیم، اگر در یک سال این چهره‌ها کتابی تازه منتشر کنند آن سال، سالِ پرباری برای ادبیاتمان است، اگر کار نکنند برهوت است. این گونه نیست که ما با طیف وسیعی از نویسندگان و منتقدان و پژوهشگران در ادبیاتمان روبه‌رو باشیم که بگوییم هر سال کار خوب و ارزشمند داریم. خب اینها اگر به عذر این که در جایی مسئولیتی دارند، کارهای خودشان را کنار بکشند ته کاسه جشنواره‌ها چیزی نمی‌ماند! به چی باید جایزه بدهند؟

راه‌حل این ایرادگیران که شما از زبانشان سخن می‌گویید ـ برای اثبات صحت ادعایشان ـ این است که مثلا بگویند، امسال این کتاب‌های خوب هم بودند یا این کتاب با این کتاب که از من انتخاب شده مساوی بود، پس برای من پارتی بازی شده است. ولی وقتی نمی‌توانند مصداقی بیاورند، دنبال بهانه‌جویی نروند. به قول سعدی: دلایل قوی باید و معنوی‌/‌ نه رگ‌های گردن به حجت قوی!

شما در نقد معمولا چه اولویت‌هایی دارید مثلا نگاهتان بیشتر به تاثیرگذاری بر جامعه است یا مخاطب یا خود مولف و پدیدآورنده را در نظر می‌گیرید؟

نقد خوب هر سه این طیف‌ها را در بر می‌گیرد. من معمولا نقدهایی که نوشته‌ام در هر سه طیف مذکور مطرح بوده است. درباره تاثیرگذاری هم باید بگویم من از بسیاری از نویسندگان مایوس هستم که از نقد بخواهند تاثیر بگیرند.

چرا مایوس؟

به چند دلیل: یکی این که بسیاری از نویسندگان انگار اصلا نقدها را نمی‌خوانند. گاهی هم شاید می‌خوانند، اما متوجه نمی‌شوند. من بارها دیده‌ام نویسندگانی را که نقد مرا درباره اثرشان خوانده‌اند و درست متوجه منظورم نشده‌اند و براساس همان برداشت و فهم نادرست واکنش ناصوابی هم داشته‌اند.

گروه دیگری از نویسندگان هم ظاهرا نقد اثرشان را می‌فهمند و طبعا می‌پذیرند، اما از روی لجاجت، آن نکات را در آثار بعدی خود تاثیر نمی‌دهند یا شاید هم توانایی اعمال کردن آنها را ندارند.

در مورد جامعه هم باید بگویم اگر منظورتان مسئولان و مدیران فرهنگی است که من از اکثر مسئولان فرهنگی هم مایوس هستم و از این که از این نقدها تاثیر بگیرند تقریبا ناامیدم. یکی از شاعران، به طنز و با مبالغه، تعبیر جالبی در این مورد داشت که تا حدودی گوشه‌ای از واقعیات را بیان می‌کند. او می‌گفت 32، 33 سال از پیروزی انقلاب می‌گذرد و 33،32 سال است مسئولان سعی می‌کنند نظام جمهوری اسلامی را ساقط کنند، اما مردم نمی‌گذارند. حالا من هم می‌خواهم بگویم: 32، 33 سال است برخی مسئولان فرهنگی ما دانسته و ندانسته، بزرگ‌ترین لطمه‌ها را به فرهنگ ما می‌زنند ولی در وهله اول خداوند و بعد مردم متدین و انقلابی نگذاشته‌اند بسیاری از این آسیب‌ها به انقلاب و نظام لطمه جدی وارد کند.

از اکثر نویسندگان و مسئولان که مایوس هستید، پس برای چه نقد می‌کنید؟

در وهله اول، امر به معروف و نهی از منکر، از فروع بسیار مهم و وظیفه هر فرد مسلمانی است. ضمن این که وقتی پای وظیفه شرعی و اجتماعی به میان می‌آید، به تعبیر حضرت امام، ما موظف به انجام تکلیفیم، نه نتیجه کارمان. یعنی حتی کارمان نتیجه مورد نظر را هم ـ به ظاهر ـ به بار نیاورد، اجر ما محفوظ است. از این گذشته، من بیشتر به فکر مخاطبان هستم، آن هم قشری که جوان‌تر است و دل و ذهنش را به روی حرف‌های حق نبسته است. امید تاثیرگذاری روی آنها همیشه وجود دارد و البته به شخصه، طی این سال‌ها که نقد می‌کنم، بکرات تاثیر این نقدها را در این قشر و در کل مردم اهل کتاب و فرهنگ دیده‌ام و می‌بینم.

آقای سرشار! این روزها شرایط عجیبی در حوزه کلان فرهنگ و هنر ما می‌گذرد و ما شاهد تناقض‌ها و رویارویی سیاستگذاران و مدیران نهادهای فرهنگی در مقابل هم هستیم. مثلا در حوزه سینما اختلاف عجیبی میان دو دستگاه عریض و طویل متولی فرهنگ یعنی وزارت ارشاد و حوزه هنری پیش آمده است یا در بسیاری از جوایز ادبی و فرهنگی هم معمولا پس از اعلام نظر هیات داوران، برگزارکنندگان از چند نهاد دیگر استعلام می‌گیرند که گاه به تغییر برخی آرای هیات داوران هم می‌انجامد که نمونه آخرش را هم در جایزه جلال آل‌احمد دیدیم، با وجود این بلافاصله پس از اعلام نام برگزیدگان برچسب‌زنی‌ها هم شروع می‌شود، می‌خواهم بگویم سیاست‌ها خیلی شفاف نیست و احساس می‌کنم با یک سردرگمی در حوزه فرهنگی کشور مواجه هستیم که بیشترین آسیب‌ها را به هنرمندان و نویسندگان و شاعران می‌زند، نظر شما در این رابطه چیست؟

البته من جریانی که بیشتر پیگیری می‌کنم ادبیات است. در حوزه سینما اخبار را می‌شنوم، اما واقعا خود را در مقامی نمی‌بینم که بخواهم قضاوت کنم. اگرچه از آن خلاصه فیلم‌هایی که من خواندم، در این درگیری، به حوزه هنری حق دادم جلوی نمایش این فیلم‌ها را در سینماهای خودش بگیرد.

پس تکلیف قانون چه می‌شود، بالاخره یک وزارت ارشادی وجود دارد که متولی همین کار است؟

همه ما وقتی مسئولیتی به عهده می‌گیریم پیش از آن که در برابر مقام بالاتر پاسخگو باشیم، در برابر خدا مسئولیم. به هر حال مجموعه‌ای مانند حوزه هنری که زیر مجموعه سازمان تبلیغات اسلامی است، تعدادی سینما در اختیارش است و برای خودش اساسنامه‌ای دارد که در آن قید شده باید مروج فرهنگ اسلامی باشد، خب متولیان آن، فیلم‌هایی را می‌بینند که مضامینی در آن مطرح می‌شود که اخلاق عمومی را فاسد می‌کند.

یعنی مدیران دولتی در وزارت ارشاد اسلامی این مضامین را متوجه نمی‌شوند؟

ببینید ارشاد معمولا مجوزهایش را در حداقل می‌دهد، مثلا ما در مورد کتاب می‌دانیم اگر یک اثر مکتوب حداقلی داشته باشد، مجوز می‌گیرد. بعضی وقت‌ها هم چیزهایی از دستشان در می‌رود و گاهی هم بعضی لیبرال بازی‌ها را از مسئولان آن شاهد هستیم.

لیبرال بازی دقیقا یعنی چه؟

مثلا در عرصه سینما آقای شمقدری با وجود آن مواضعی که قبل از گرفتن مسئولیت داشت، امروز می‌بینیم در عرصه سینما خیلی باز برخورد می‌کند. به نظرم اگر حوزه هنری در برابر این اتفاق ایستادگی می‌کند کارش قابل ستایش است نه سرزنش!

سرشار: رضا براهنی بعد از انتشار نقد من، دو هفته خودش را پنهان کرده بود. به این سبب که فکر می​کرد الان می‌آیند و می‌گیرند و بازداشتش می‌کنند. در حالی که نمی‌دانست فرهنگ و سیاست در جمهوری اسلامی خیلی آزادتر از این حرف‌هاست!

اما در مورد بخش سردرگمی کلی که به آن اشاره کردید من فکر می‌کنم اگر چنین چیزی وجود خارجی داشته باشد، ناشی از این است که اراده اشخاص بر ضوابط غلبه دارند، یعنی مدیرانی که قدرت دستشان است تصمیم نهایی را می‌گیرند آن هم گاه بدون توجه کامل به ضوابط. مثلا آن نقدی که من بر جایزه جلال نوشتم و در روزنامه شما هم منتشر شد دقیقا مبتنی بر این است که آنجا اساسنامه و آیین‌نامه‌ای وجود دارد، اما مدیری که به عنوان دبیر این جایزه را اداره می‌کند بر مبنای اساسنامه و آیین‌نامه مربوط رفتار نمی‌کند و تشخیص شخصی خودش را مقدم بر حدود و مقررات می‌داند. با نهایت تعجب شاهدیم وقتی هم عده‌ای افراد موجه که نه دشمنی‌ای با اسلام و نظام و نه حتی این دولت و وزارت ارشادش دارند، مستدل و منطقی تخلفات محرز صورت گرفته توسط او را برملا می‌کنند، وزیر ارشاد به جای آن که به جبران مافات بپردازد، به دفاع تمام قد از این مدیر خاطی خود می‌پردازد و در عوض سعی می‌کند با زدن اتهام به دیگران، انتقادها را از خودش دور و به سمت منتقدان منحرف کند. خب، وقتی بالاترین مسئول اجرایی فرهنگی کشور، در مساله‌ای با این وضوح و سادگی چنین برخوردی می‌کند، ما از دیگران چه توقعی می‌توانیم داشته باشیم، در حالی که اگر بدون فرافکنی‌هایی از این نوع و نیت خوانی و تهمت زدن به منتقدان، همه براساس قوانین و مقررات عمل کنند، مشکلی پیش نمی‌آید. تمام نهادهای فرهنگی ما برای کارهایشان قوانین، اساسنامه‌ها و آیین نامه‌هایی دارند. قوانین و مقررات و این آیین‌نامه‌ها هم این گونه نیست که با هم تضاد یا تقابل داشته باشند، اگر براساس ضوابط و قوانین اقدام شود شاهد سردرگمی و آشفتگی نخواهیم بود.

از نگاه خودتان بهترین نقدی که نوشتید چه بوده است؟

با عرض معذرت من نقد خوب خیلی نوشته‌ام. (می‌خندد...)

پس بگذارید من انتخاب کنم و درباره آنها از شما بپرسم.

بفرمایید... .

نقدتان بر «رازهای سرزمین من» رضا براهنی.

نقدم بر رازهای سرزمین من رضا براهنی خیلی تاثیر گذاشت. این نقد سال 1370 در 300 صفحه که شمارگانش هم 11 هزار نسخه بود، منتشر شد که فکر نکنم کتاب نقدی با این شمارگان در یک نوبت تا امروز در ایران منتشر شده باشد.

من آن موقع در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تدریس می‌کردم. آن زمان قرار بود اولین سمینار ادبیات معاصر ایران در شیراز برگزار شود. در آن سمینار مرحوم آقای رضا سیدحسینی هم حضور داشت و نقد من را بر کتاب براهنی خوانده بود. آمد گفت چرا شما این نقد را نوشتی؟!

گفتم خب ایشان رمانی نوشته و من هم نقدش کردم. آقای سیدحسینی گفت الان براهنی وضعیت روحی مناسبی ندارد و دچار مشکلات شدید خانوادگی است و این نقد شما به او لطمه می‌زند.

گفتم من نه از وضع خانوداگی ایشان اطلاع دارم و نه اصلا این وضع ربطی به نقد من دارد. بعد از این پاسخ، آقای سیدحسینی از یک زاویه دیگر وارد شد و گفت شما در این نقد، خیلی سخت گرفته‌ای. گفتم این نقد براساس همان معیارهایی است که شماها در ترجمه‌ها و مکتب‌های ادبی‌تان آورده‌اید. این بار از در سومی وارد شد و گفت آره. ما نباید آنها را می‌نوشتیم که شما آنها را مستمسک قرار بدهید و اینقدر سخت بگیرید!

این در حالی بود که حتی آقای عبدالعلی دستغیب ـ که استاد پیشکسوت نقد معاصر ما محسوب می‌شود ـ در باره این نقد در جایی گفته بودند نقد آقای سرشار که چاپ شد ما تازه متوجه بعضی ضعف‌های این اثر براهنی (مثلا دو پاره بودن پیرنگش)‌ شدیم.

یک نکته جالب‌تر درباره این نقد هم این بود که مرحوم اکبر رادی وقتی این رمان منتشر شد نامه‌ای نوشته بود به براهنی که در آدینه هم چاپ شد. ایشان در آن نامه، ستایش شگفت‌انگیزی از آن اثر و نویسنده‌اش کرده بود. بعد یک بار ما (یعنی من و مرحوم رادی) در یکی از جلسات دفاع پایان‌نامه یکی از دانشجویان کنار هم قرار گرفتیم. ایشان خیلی دوستانه گفت ما اهالی قلم باید از هم پشتیبانی کنیم. نباید کاری کنیم که غیراهالی قلم بتوانند از نقدهای ما بهره‌برداری کنند. بعد اضافه کرد مثلا آیا این درست است که شما نقدی بنویسید که نویسنده اثر مجبور شود دو هفته برود مخفی شود؟!

من آن موقع متوجه شدم رضا براهنی بعد از انتشار آن نقد، دو هفته خودش را پنهان کرده بوده. به این سبب که فکر کرده بود الان می‌آیند و می‌گیرند و بازداشتش می‌کنند. در حالی که نمی‌دانست فرهنگ و سیاست در جمهوری اسلامی، خیلی آزادتر از این حرف‌هاست!

می‌گویند این نقد شما باعث شده بنیاد فارابی هم از خیر تولید فیلمی اقتباسی از این رمان بگذرد؟

آن موقع بنیاد فارابی امتیاز این اثر را برای تبدیل به فیلم خریده بود و بابت آن، گویا مبلغ یک میلیون تومان ـ که در آن زمان مبلغ خیلی بالایی بود ـ به براهنی پرداخته بود.

روزنامه‌های طیف خودشان هم در این مورد، مصاحبه‌ای با براهنی انجام داده بودند که مثلا نظر شما درباره این که بنیاد فارابی می‌خواهد این کتاب و اثر را تبدیل به فیلم سینمایی کند چیست و...

براهنی با یک تفاخر و غرور مخصوص این طیف، پاسخ داده بود فیلمی که با عنوان رازهای سرزمین من ساخته می‌شود باید «رازهای سرزمین من» باشد!

یادم هست دو سه کارگردان هم نامزد ساختن این فیلم شده بودند که یکی از آنها آقای محمدرضا متوسلانی بود، اما پس از انتشار نقد من، ایشان در مصاحبه‌ای گفته بود با خواندن نقد من، از ساختن این فیلم منصرف شده است. البته همه ماجرا این نبود. در همان روزها من و آقای حسن بیگی (نویسنده) در سمیناری ادبی که وزارت ارشاد در دانشگاه شیراز برگزار کرده بود شرکت کرده بودیم. در برگشت از فرودگاه مهرآباد به سمت شهر، با آقای بهشتی، رئیس وقت بنیاد فارابی و آقای اسفندیاری که معاون ایشان بود همراه شدیم. حسن بیگی پرسید چرا بنیاد فارابی می‌خواهد روی چنین اثری از براهنی سرمایه‌گذاری کند. آقای بهشتی گفت از اول هم ما بنا نداشتیم روی چنین اثری سرمایه‌گذاری کنیم. ما دیدیم براهنی به پول نیاز دارد، خواستیم دهانش بسته شود. به این بهانه، پول به او دادیم. البته تصور من هم آن زمان و هم‌اکنون این نبود که آنها می‌خواستند فقط پولی به او بدهند که دهانش بسته شود، چون با چند کارگردان هم برای ساختن این فیلم وارد مذاکره شده بودند.

یعنی فکر می‌کنید آنها آگاهانه می‌خواستند روی اثری که مقابل انقلاب بوده سرمایه‌گذاری کنند؟

ببینید! ظاهر این اثر را هر کس می‌خواند فکر می‌کرد محتوایی در تجلیل از انقلاب و نظام و اسلام دارد. ولی بعد که آن را می‌شکافتی متوجه می‌شدی کاملا معکوس است.

انصافا از نظر داستانی اثر ضعیفی بود، ولی به لحاظ نمادپردازی و پیچیدگی بیان و لایه لایه بودن محتوا، اثر بسیار زیرکانه‌ای بود. به هر حال من خوشحال شدم که بالاخره نقدی ادبی در این کشور ـ طوعا او کرها ـ چنین اثری گذاشت.

از براهنی بگذریم. برسیم به احمد محمود و نقد مفصلی که درباره او و کارهایش نوشتید.

این نقد هم بحمدالله، یکی از نقدهای تاثیرگذار من بود. البته من این نقد را اصلا به نیت اتفاقی که پس از آن افتاد ننوشته بودم. داستان تاثیرگذاری این نقد برمی‌گردد به سال 1377 که می‌خواستند به بهانه بیستمین سال پیروزی انقلاب اسلامی، از 20 داستان‌نویس ـ به انتخاب خودشان ـ تقدیر و تجلیل کنند و یک نفر را هم می‌خواستند به عنوان برگزیده برگزیدگان معرفی کنند و به او جایزه ویژه بدهند که آن یک نفر هم آقای احمد محمود بود که ظاهرا بهانه آن هم، رمان «مدار صفر درجه» او بود. آن زمان یک عده از بچه‌های حزب‌اللهی اهل ادبیات، به گونه‌ای در جریان این اتفاق قرار گرفته بودند. من این رمان را خیلی پیش از این قضیه، در دفتر ادبیات بنیاد جانبازان و مستضعفان شفاهی نقد کرده بودم و این نقد هم پیاده شده بود. این دوستان نقد را به مقامات بالاتر رسانده بودند و آن مقامات واکنش نشان داده بودند که شما چطور می‌خواهید چنین آدم و نویسنده‌ای را با چنین سوابق و اثر ضدانقلابی انتخاب کنید.

احمد محمود مارکسیست بود و تا آخر عمر هم مارکسیست ماند. البته خیلی بروز نمی‌داد. بالاخره وقتی خود گورباچف توبه کرده بود خیلی بد بود کسی اصرار کند و بگوید من همچنان مارکسیست هستم!

در نهایت گویا از طرف رئیس‌جمهور به وزیر ارشاد دستور داده شد و نام احمد محمود از میان برگزیدگان حذف شد.

خاطرم هست آن روز احمد محمود به مراسم آمده بود و تا پایان مراسم هم نشست. بعدها در یک مستند گفته بود من منتظر بودم تا آخرین لحظه نامم را بخوانند و در همان مستند که از بی‌بی‌سی هم پخش شد خیلی تاثیرگذار چهره پیرمرد را که ناامید و عصازنان از سالن خارج می‌شد نشان دادند. احساس می‌کنم در آن مستند یک جورهایی کم مانده بود بگویند شما قاتل احمد محمود هستید.

آن زمان کل گناه را هم انداختند گردن من. به‌نظرم این هم کار خیلی بدی بود. بایستی به او اطلاع می‌دادند که نامش حذف شده است، اما شاید این گونه می‌خواستند توجه رسانه‌ها و دیگران را جلب کنند و نوعی احساس ترحم عمومی نسبت به پیرمرد ایجاد کنند. در حالی که اگر خیلی دلسوزی داشتند باید به او می‌گفتند تا به مراسم نیاید. به هر حال آن عده، نقد من را خودشان پیدا کرده و فرستاده بودند. همه جا هم متاسفانه این قضیه را گردن من می‌انداختند و به قول شما اگر آقای احمد محمود همان موقع‌ها بلایی سرش می‌آمد، من را عامل آن معرفی می‌کردند.

سینا علی‌محمدی ‌/‌ گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها