به خاطر رفیقم زندانی شدم

نام و تاهل: «آرش ـ د»، مجرد سن: 23 سال تحصیلات: دبیرستان اتهام و محل دستگیری: ضرب و جرح عمدی ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۲۲۷۳۹

«هر چه می‌کشم از رفیق‌بازی است.» این را آرش می‌گوید و ادامه می‌دهد: «من بچه جنوب شهر هستم و در محله‌ای زندگی می‌کردم که همه پسرهای همسن و سال من با هم رفیق بودند. من بیشتر وقتم را با آنها در کوچه و خیابان می‌گذراندم و همین هم باعث شد نتوانم درسم را تمام کنم. اصلا به فکر درس و مشق نبودم، پدرم کارگر ساده​ای بود که همه فکرش فراهم کردن خرج خانه بود، مادرم هم گرفتاری‌های خودش را داشت، برای همین کسی زیاد به من گیر نمی‌داد، چون بچه بزرگ بودم دو برادر و دو خواهرم هم نمی‌توانستد حرفی بزنند، برای همین کلاس دوم دبیرستان ترک تحصیل کردم.»

آرش بعد از رها کردن مدرسه به پیشنهاد پدرش مشعول به کار شد، او می‌گوید: «در یک تراشکاری مشغول شدم تا این حرفه را یاد بگیرم و بعدها بتوانم گلیمم را از آب بیرون بکشم، اما زیاد اهل کار هم نبودم و باز هم بیشتر وقتم را با رفقا می‌گذراندم و خوشگذرانی با آنها به اصل زندگی‌ام تبدیل شده بود، در آن دوران مشروب هم زیاد می‌خوردم.»

پسر جوان سرانجام به خدمت سربازی رفت و بعد از بازگشت دوباره همان کارهای سابقش را از سر گرفت، او می‌گوید: «دیگر رسما سراغ هیچ کاری نمی‌رفتم، فکر می‌کردم این‌جور خرده‌کاری‌ها به هیچ دردی نمی‌خورد. مگر پدرم که این همه سال کارگری کرده به کجا رسیده بود که حالا من بخواهم پا جای پای او بگذارم. دلم می‌خواست یک کاسبی درست و حسابی راه بیندازم. با چند تا از بچه‌ها درباره‌اش صحبت کردم، اما موضوع این بود که سرمایه نداشتیم و در حرف زدن‌‌هایمان به این نتیجه رسیدیم که چاره‌ای نداریم جز این‌که سرمایه‌مان را با کار خلاف به دست بیاوریم. ما یک طلافروشی را نشان کردیم و حتی نقشه سرقت از آنجا را هم کشیدیم، اما قبل از این‌که دست به کار شویم، یکی از بچه‌ها که در واقع سردسته بود و کارها را سر و سامان می‌داد به خاطر مواد گیر افتاد و نقشه‌مان به هم خورد.»

آرش به گفته خودش در آن ایام سربار خانواده شده بود: «چون هیچ منبع درآمدی نداشتم، از پدرم پول می‌گرفتم، او اوایل با غرغر پول می‌داد، اما یک روز گفت دیگر حتی یک ریال هم به من نمی‌دهد و خودم باید دنبال کار بروم. من آن موقع اصلا به فکر کار نبودم، همه زندگی‌ام دوستانم و رفقایم بودند. برای همین هم یک‌بار وقتی کاملا بی‌پول شده بودم، گردنبند مادرم را برداشتم و فروختم. آن گردنبند تنها طلای مادرم بود و همیشه می‌گفت آن را برای روز مبادا نگه داشته است. بعد از آن اتفاق دیگر نتوانستم خانه بروم و هر شب را یک‌جا می‌گذراندم، دوباره با بچه‌ها نقشه سرقت کشیدیم و این‌بار تصمیم گرفتیم از یک داروخانه دزدی کنیم، اما قبل از آن دعوایی پیش آمد و من به هواداری دوستم چاقو کشیدم و طرف را با چاقو زدم، همان موقع گشت کلانتری از راه رسید و من را دستگیر کرد.

بقیه فرار کردند، البته بعد در کلانتری مجبور شدم اسم‌هایشان را بگویم و آنها را هم گرفتند، ولی با سند آزاد شدند و فقط من مانده‌‌ام چون طرف حسابی زخمی شده و اهل رضایت دادن هم نیست، پدرم هم گفته این موضوع هیچ ربطی به او ندارد و خودم باید تاوان کارهایم را پس بدهم.»

آرش از این‌که خطر مرگ برای شاکی‌اش برطرف شده، خوشحال است و می‌گوید: اگر او فوت می‌شد حالا وضع‌ خیلی خراب‌تر بود: «همین حالا هم نمی‌دانم چقدر باید در زندان بمانم، حتما برایم دیه می‌برند، ولی من که پولی ندارم، پدرم هم که گفته به او مربوط نیست، تازه اگر هم می‌خواست کاری کند، او هم پولی نداشت. جالب این است که آن رفیقم که به هواداری او چاقو کشیدم اصلا ککش هم نمی‌گزد و الان برای خودش بیرون است و اصلا به فکر من نیست. بعد از این‌که آزاد شدم باید فکر دیگری برای زندگی‌ام کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها