تقدیرمان تاریک رقم خورده بود

آنتونی سوپرا جوان 21 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدر و مادر 45 ساله خود بازداشت شده است. او اعتراف کرده که پس از سال‌های سال نفرتی که از والدینش به دل گرفته بود بالاخره با شلیک گلوله آنها را از پا در آورده و سپس خودش را به پلیس معرفی کرده است.
کد خبر: ۵۲۲۷۱۰

خوشبخت واقعی کسی است که در زندگی خانوادگی‌اش مشکلی نداشته باشد. هر بچه‌ای اگر در خانه‌ای بزرگ شود که در آن آرامش وجود دارد و والدینش به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنند مطمئنا آینده روشنی پیش رو دارد و از لحاظ روحی و روانی کاملا سالم است. اما در مورد من روزهای خوش انگشت‌شمار بودند. از زمانی که به یاد می‌آورم از بچگی تا بزرگسالی هر زمان که در خانه بودم تنها صدایی که به گوشم می‌رسید صدای بلند مشاجره پدر و مادرم بود. آنها سال‌های سال بود که با هم می‌جنگیدند و این جنگ تمام عیار پایانی نداشت.

صدای بحث و جدل آنها همواره و همیشه توی گوشم می‌پیچید و من که پناهگاهی نداشتم به ناچار در اتاقم، به زیر تخت پناه می‌بردم تا از صدای آنها در امان باشم. هیچ وقت نفهمیدم مشکل آنها چیست و چرا نمی‌توانند حتی در مورد کوچک‌ترین مسائل با هم تفاهم داشته باشند. زندگی‌ام جهنمی بود که مقصر والدینم بودند. آنها هرگز نتوانستند لااقل به خاطر حضور فرزندشان رفتار و اعصابشان را کنترل کنند و محیطی آرام برای خانواده فراهم کنند.

آنتونی سوپرا جوان 21 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدر و مادر 45 ساله خود بازداشت شده است. او اعتراف کرده که پس از سال‌های سال نفرتی که از والدینش به دل گرفته بود بالاخره با شلیک گلوله آنها را از پا در آورده و سپس خودش با پلیس تماس گرفته است.

بنا به مندرجات پرونده، آزمایش‌ها نشان داده که هنگام وقوع این قتل‌ها او مقدار زیادی موادمخدر مصرف کرده است، اما رای اعضای هیات منصفه برای این پسر که خود مدعی است در کمال صحت عقل مرتکب جنایت شده احتمالا سنگین خواهد بود. او که از رفتار فجیع‌اش پشیمان نیست هر حکمی را می‌پذیرد و مدعی است سال‌هاست خود را در جهنم واقعی می‌بیند.

من زندگی نکردم

همه همسن و سالانم زندگی بهتر از من دارند. تمام سال‌هایی که به مدرسه رفتم و با همشاگردی‌های زیادی برخورد داشتم متوجه شدم هیچ کس به اندازه من در خانه‌اش آزار نمی‌بیند و زجر نمی‌کشد. ما لحظه‌ای آرامش نداشتیم و نمی‌دانم چرا پدر و مادرم هرگز نتوانستند روی خوش به هم نشان بدهند. هر چه بزرگ‌تر می‌شدم رنج این دعواها بیشتر می‌شد. تا وقتی که کوچک‌تر بودم به عمق فاجعه‌ای که در زندگی ما جاری بود پی نمی‌بردم اما کم‌کم این رفتارهای غیرعادی و این دعواهای بی‌پایان مرا هم خسته کرد. هر چه بیشتر عکس‌العمل نشان می‌دادم احساس می‌کردم بیشتر نادیده گرفته می‌شوم. دعوا می‌کردم، داد می‌زدم و وسایل خانه را می‌شکستم اما بی‌فایده بود و نمی‌توانستم صدای اعتراضم را به گوش آنها برسانم. مرا نمی‌دیدند و موضوع مهم زندگیشان به هیچ عنوان من نبودم. آنقدر خودخواهانه، تنها مسائل خودشان را مهم می‌دانستند که جایی برای من باقی نمانده بود و می‌دانستم بی‌فایده تلاش می‌کنم.

بارها از مادرم خواستم سعی کند زندگی بهتری بسازد و کمی آرامش در خانه برقرار کند اما هر بار پاسخ می‌داد هر زن دیگری هم با پدر تو زندگی کند همین وضع را خواهد داشت. نمی‌دانم چرا طلاق نمی‌گرفتند و لااقل هر دو از وضع بدی که داشتند نجات پیدا نمی‌کردند. انگار قرار بود همه‌مان با هم عذاب بکشیم و روزهای جهنمی را سپری کنیم.

شب‌ها که به تختخواب می‌رفتم فکر می‌کردم من زندگی نکرده‌ام. آنچه من به عنوان روزهای زندگی می‌گذراندم جهنمی پر از دعوا و مشاجره بود که روز خوشی در آن وجود نداشت. مدرسه تنها مکانی بود که در آن احساس آرامش می‌کردم اما متاسفانه خشونت بیش از حدی که در خانه داشتم سبب شده بود آنجا هم نتوانم بخوبی رفتار کنم و دوستان زیادی داشته باشم.

احساس تنهایی و بیچارگی رهایم نمی‌کرد و مدام فکر می‌کردم اگر والدینی غیر از آنچه داشتم نصیبم شده بود، زندگی عادی مثل دیگر همسن و سالانم را تجربه می‌کردم. اما چاره‌ای نبود و راهی وجود نداشت. من به عنوان تنها فرزند در خانواده‌ای غیرعادی باید زجر می‌کشیدم و تحمل می‌کردم. راه فراری هم وجود نداشت.

قتل والدین توسط پسرجوان

ماموران پلیس شهر نیوجرسی آمریکا در تماس پسر جوانی که ادعا می‌کرد پدر و مادرش را به قتل رسانده راهی آدرس محل حادثه شدند. آنها پس از ورود به خانه‌ای نسبتا محقر با اجساد زن و مردی روبه‌رو شدند که با ده‌ها گلوله از پا درآمده بودند و به نظر می‌رسید زمان زیادی از مرگشان نگذشته باشد. مرد جوانی که در محل حضور داشت خود را آنتونی پسر این زوج معرفی کرد و مدعی شد او سبب این جنایت شده است.

ماموران بلافاصله پرونده‌ای برای قتل والدینی که توسط فرزندشان کشته شده بودند تشکیل دادند و متهم را بازداشت کردند. آنتونی که از رفتار فجیع‌اش پشیمان نیست اعتراف کرده اسلحه را از یکی از دوستانش قرض گرفته بوده تا نقشه‌اش را اجرا کند و یک بار برای همیشه انتقام زندگی سختش را از والدینش بگیرد.

خسته شده بودم

از زندگی با پدر و مادری که احساس مسئولیت در مقابل فرزندشان نداشتند خسته شده بودم. سال‌ها از زندگی مصیبت بار من با آنها می‌گذشت و اوضاع نه تنها بهتر نمی‌شد بلکه شکل بدتری هم به خود می‌گرفت. هر چه سن من بالاتر می‌رفت به جای این‌که حال بهتری پیدا کنم و بتوانم سر خودم را با چیزهای دیگری که در زندگی هر جوانی وجود داشت گرم کنم بیشتر عذاب می‌کشیدم. نمی‌دانم چرا اینقدر روی آنها و رفتارهایشان حساس بودم، چرا اینقدر مهم بود که آیا آنها سر میز شام با یکدیگر حرف می‌زنند یا نه. مهم‌ترین موضوع زندگیم آن بود که به محض رسیدن به خانه از مدرسه، خودم را به مادرم برسانم و از نوع رفتارش حدس بزنم که آیا با پدرم قهر است یا آشتی. خودم نمی‌دانستم چرا، اما مهم بود.

چاره دیگری نداشتم. باید در خانه آنها زندگی می‌کردم چون نه پولی داشتم که مکانم را تغییر دهم و نه پدر و مادری که از من حمایت مالی کنند و بتوانند تا حدی مرا راه بیندازند. خودشان در خانه‌ای محقر زندگی می‌کردند که پدرم سال‌ها بود وام آن را می‌پرداخت و پول بیشتری هم برایشان وجود نداشت. دبیرستانم که تمام شد بالاخره سر کار رفتم. خودم می‌دانستم از لحاظ روحی خلأهای زیادی در وجودم هست که باید آنها را پر می‌کردم. در یک رستوران مشغول به کار شدم و سعی می‌کردم بیشتر وقتم را هم در آنجا بگذرانم. اما باز هم فکرم در خانه بود و مدام در ذهنم اوضاعی که هر لحظه در آنجا می‌گذشت را تصور می‌کردم.

کم‌کم رو به مواد مخدر آوردم. انگار تنها راهی بود که سبب می‌شد بتوانم از بدبختی‌هایم دور شوم و لحظه‌ای راحت زندگی کنم. اما اعتیاد سبب شد همه چیز شکل بدتری به خود بگیرد.

با مصرف مواد سعی می‌کردم خودم را از این دنیا دور کنم و در دنیایی غرق شوم که واقعیت نداشت. در یکی از همان دفعاتی که بشدت مواد مصرف کرده بودم تصمیم گرفتم از همه آنها که زندگی مرا خراب کرده بودند، انتقام بگیرم. انگار عقده همه این سال‌ها بیرون ریخته شده بود.

اعتراف می‌کنم که سال‌های سال بود برای از بین بردن عوامل بیچارگی‌ام فکر می‌کردم اما عملی کردنش را در خودم نمی‌دیدم. اما این کار را کردم. اسلحه‌ای را که از دوستم قرض گرفته بودم در دست گرفتم و شلیک کردم. شلیک به سوی آنها، کشتن گذشته و آینده‌ای که هرگز روی خوش به من نشان نداد و من را در عذاب نگه داشته بود. من بیچاره به دنیا آمدم و همان طور هم از دنیا خواهم رفت. برای افرادی چون من راه بهتری برای زندگی وجود ندارد و تقدیرمان از پیش تاریک رقم خورده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها