در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
احمد که رنگ از رخسارش پریده بود نمیتوانست قدم از قدم بردارد و آقای ناظم هم پشت سر هم احمد را صدا میزد.
بچهها هر کدام یک چیزی میگفتند. یکی میگفت: احمد چرا خشکت زده؟ یکی دیگر میگفت: تنبل... برو دیگه....
به همین ترتیب هر کس چیزی میگفت، ولی احمد فقط مواظب بود مسعود او را نبیند و خدا خدا میکرد که به مدرسه نیامده باشد. ناگهان مسعود از پشت سر زد روی شانهاش و گفت: تبریک میگم احمد.
احمد که از خجالت داشت آب میشد زیر لب گفت: ممنون
احمد همیشه نقاشیهای مسعود را برمیداشت و به اسم خودش به مربی نقاشی میداد و فکر میکرد مسعود تا به امروز متوجه نشده است، ولی در حقیقت مسعود کاملا میدانست که احمد چه کاری انجام میدهد.
روز مسابقه شد. احمد نمیدانست چکار کند چون او اصلا نقاشی بلد نبود. در حال فکرکردن و پیداکردن یک راهحل بود که مسعود از کنارش گذشت و گفت: ناراحت نباش، همه ما اشتباه میکنیم.
احمد دوید و مسعود را در آغوش گرفت و گفت: مسعود من رو میبخشی؟ من ناخواسته این کار رو کردم و شیطان گولم زده بود.
مسعود گفت: میبخشمت، ولی بیا و برویم به آقای ناظم ماجرا را بگوییم.
احمد قبول کرد و پیش آقای ناظم رفتند و ماجرا را تعریف کردند. احمد فکر میکرد آقای ناظم خیلی عصبانی شود، ولی او احمد را به خاطر شهامتش تشویق کرد و گفت از اینکه با شجاعت میگویی که این کار بد را انجام دادی ممنونم. آن روز خود مسعود در مسابقه شرکت کرد و برنده هم شد و او را صدا زدند تا جایزه دریافت کند، ولی مسعود دست احمد را هم گرفت و بالا برد و گفت آقای ناظم من و احمد با هم این نقاشی را کشیدیم و جایزه را هم نصف کرد و آقای ناظم یک جایزه دیگر هم به خاطرگذشت مسعود به او داد و گفت: بچهها امروز یاد گرفتیم گذشت بالاترین رفتار یک انسان است.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: