چشمتان روشن

یوسف‌هایمان برگشتند

چشمت روشن بی‌بی‌جان. یوسف گمشده‌ات به‌بیت‌الاحزان برگشت. او دیروز آمد و همراهش 60 همرزم شهید دیگرش هم آمدند؛ همان دلاورانی که هر کدام آخرین خاطره‌شان از دنیای فانی ما آدم‌های ناچیز، یک عملیات جنگی بود. یکی فاو را دیده بود، آن دیگری مجنون را، یکی دلش در والفجر هشت می‌تپید و آن دیگری هنوز در خیبر بود.
کد خبر: ۵۱۹۶۶۴

راست می‌گفتی بی‌بی‌جان، یوسفت طاقت ماندن در غربت را نداشت و 24 سال گذشت تا سرانجام از خاکی که حسین(ع) در جایی از آن آرمیده است، دل کند و خواست تا چشم‌های نگران و جستجوگر گروه تفحص، پاره پاره‌های تنش را سرانجام ببینند و استخوان‌های عزیزش را از دل ‌خاک غریبه عراق بیرون بکشند و توی جعبه بریزند و از خاک عراق بیاورندش تا ایرانی که برای آن جان داده بود.

حالا بلند شو! اشک هایت را پاک‌کن! بیا! عکس تابوت‌های‌شان را ببین! تو فکر می‌کنی یوسفت، توی کدام یک از آن جعبه‌ها دراز کشیده است و به نوای لااله الا الله گوش‌می‌دهد و شیرین، لبخند می‌زند و از لای درزهای جعبه، هوای ایرانش را بو می‌کشد؟ به خیالت توی کدام‌یک از آن تابوت‌های پرچم پوش، عزیز از سفر برگشته‌ات باشد؟ گریه می‌کنی بی‌بی؟ شرمنده‌ای که پای رفتن نداشته‌ای و نرفته‌ای تا مرز شلمچه به استقبالشان؟ غصه نخور! شرمسار نباش!.

گرچه سالخوردگی توان رفتن تا مرز شلمچه را از تو گرفته بود، اما گمشده عزیزت، گمشده عزیز ما هم بود و به همین خاطر، خیلی از ما دیروز تا مرز شلمچه به دیدار او و همرزم‌های شهیدش رفتیم و در بزنگاه ورود به ایران، آغوش‌هایمان را برایشان گشودیم و تن‌های تکه تکه شده‌شان را لا اله الا الله گویان در‌بر گرفتیم و پیغام تو و خیلی از بی‌بی‌های دیگر را که پیری تاب استقبال از آنها را دزدیده بود، به آنها رساندیم؛ همان پیغامی که می‌گفتی باید در گوش همه‌شان بگوییم که «عزیزترین‌ها، رسیدن به خیر! ما فراموشتان نکرده بودیم.»

مریم یوشی‌زاده - گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها