جنون تا قیامت

زنان ساکن آن منطقه با دیدن این حادثه دلخراش شیون و زاری سر داده بر سینه و صورت زدند و لباسهایشان را پاره کردند. این صحنه بُعد فاجعه را چند برابر کرد. خبر به گوش فرمانده رسید. بلافاصله در محل حضور یافت و دستور داد اجساد کودکان را از داخل اتومبیل خارج سازند.
کد خبر: ۵۱۹۴۹۸

یک پزشک عراقی است که در طول دفاع مقدس، علی رغم میل باطنی اش در لشگر صدام حضور داشته و به مداوای مجروحین پرداخته است. او بعدها به اسارت نیروهای اسلام در می آید. او بعدها مجموعه خاطرات خود را منتشر می کند که بسیار خواندنی است. در قسمتی از خاطرات او آمده است...
 
یک روز با مراجعه کنندگان همیشگی، یعنی متقاضیان مرخصی های استعلاجی و معتادان به قرص های آرام بخش و خواب آور دیدار کردم. بجز یک نفر استوار 50 ساله که معمولاً شبها به سراغم می آمد، بقیه به طور مداوم به این بخش مراجعه می کردند. استوار 50 ساله از اضطراب درونی و گاهی جنون رنج می برد. او، روزی در حالی که یکی از آن کردها کنارم ایستاده بود به من مراجعه کرد. داروی همیشگی را گرفت و رفت. دوستم رو به من کرد و گفت:«بیماری این بیچاره غیر قابل درمان است.»

پرسیدم:«چطور؟»

گفت:«او به خاطر جنایت فجیعی که اوایل جنگ مرتکب شده از عذاب وجدان رنج می برد.»

گفتم:«اصل مطلب را بگو»

گفت:«بسیار خوب. به طور خلاصه می گویم. اوایل جنگ هنگامی که تیپ ما جاده اهواز ـ خرمشهر را به تصرف درآورد و کنترل این جاده را به دست گرفت، ایرانی ها بدون اطلاع از این قضیه از همین جاده، از خرمشهر به سوی اهواز فرار می کردند.

سرهنگ ستاد «محمد جواد شیتنه» عده ای از افراد را در این جاده مستقر کرد تا اتومبیل های شخصی فراری از خرمشهر به سمت اهواز را به منظور یافتن سلاح و افراد نظامی مورد بازرسی قرار دهند. این شخص جزء اکیپ بازرسی بود. آن روز یک دستگاه اتومبیل شخصی «ولوو» سر رسید. زنی این اتومبیل را هدایت می کرد و کنارش یک پسر بچه و دختر بچه کم سن و سال نشسته بوند. اشاره کردند که بایستد.

او نیز تدریجاً از سرعت خود کاست تا بایستد. پیش از توقف اتومبیل، همین استوار به طور بی هدف به سمت اتومبیل تیراندازی کرد که در نتیجه آن دو طفل بی گناه کشته شدند و آن دو مسلح در حال تبادل آتش به سمت رود کارون فرار کردند.

دو نفر از افراد ما نیز مجروح شدند. مصیبت زمانی رخ داد که گلوله ها دیواره اتومبیل را شکافته، بر جسم و جان راننده و همراهانش فرو رفتند. در یک لحظه خون آنها فوران کرد و همانند مرغان سر بریده پرپر زدند. صحنه بسیار دردناک و رقت باری بود. به طوری که افراد ما مات و حیران خشکشان زد و نفهمیدند چکار کنند.

زنان ساکن آن منطقه با دیدن این حادثه دلخراش شیون و زاری سر داده بر سینه و صورت زدند و لباسهایشان را پاره کردند. این صحنه بُعد فاجعه را چند برابر کرد. خبر به گوش فرمانده رسید. بلافاصله در محل حضور یافت و دستور داد اجساد کودکان را از داخل اتومبیل خارج سازند. زنان که به شدت متأثر بودند، دست و پای اجساد را گرفتند تا اجازه ندهند آنها را ببرند، ولی مامورین به زور آنها را گرفتند. در این حال فرمانده آنها را تهدید کرد به سمت اهواز بروند و آنان با چشمانی اشکبار و قلبهایی شکسته منطقه را ترک کردند. فرمانده به ما دستور داد اجساد را دفن کنیم و با کسی در این مورد گفتگو نکنیم.»

دوستم در ادامه صحبت های خود گفت:«من و برخی از سربازان، آنها را به طور داوطلبانه در نزدیکی جاده منتهی به اهواز دفن کردیم. این استوار از همان روز مشاعر خود را از دست داد، زیرا شبح آن کودکان هنوز هم که هنوز است او را تعقیب می کند.»

رو به دوستم کرده و گفتم:« به خدا قسم من قادر به مداوای او نیستم، مگر این که مشمول رحمت الهی قرار گیرد. تنها خداوند است که می تواند او را مورد عفو و شفا قرار دهد.

از آن روز به بعد چنیدن بار در مورد مسائل طبی و مذهبی با او گفتگو کردم و. تشویق اش نمودم که به درگاه الهی استغفار کند تا شاید بهبودی خود را باز یابد ، اما موفق نشدم. معرفی او به یک پزشک اعصاب نیز فایده ای نداشت.(نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها