کنترل خشم، مهارتی است که بعضیها آن را فرانگرفتهاند و به همین دلیل دست به رفتارهای هیجانی و پرخطری میزنند که گاه به قیمت جان فردی دیگر و مجازات مرگ برای خودشان تمام میشود. محمود با این که دوران خطیر نوجوانی و جوانی را پشتسر گذاشته هنوز هم در کنترل خشم و عصبانیت خود ناتوان است و اکنون نیز به همین دلیل در زندان به سر میبرد. او میگوید از بچگی شاهد دعواهای پدر و مادرش بوده است: «شاید به همین دلیل است که اعصابم خراب است. پدر و مادرم همیشه دعوا میکردند و پدرم مادرم را کتک میزد. آخر هم وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم جدا شدند. من دو سال با مادرم و بعدش با پدرم زندگی میکردم. پدرم قبلا در یک نمایشگاه اتومبیل کار میکرد، اما به دلیل اعتیادش او را بیرون کرده بودند و از آن به بعد عصبانیتر شده بود و من را هم کتک میزد. دو خواهرم که خانه مادرم بودند وضع بهتری داشتند.»
متهم ادامه میدهد: «به سختی دیپلم گرفتم و بعدش به سربازی رفتم. همان موقعهم خیلی دعوایی بودم، حتی یک بار در حیاط مدرسه چنان دعوایی راه انداختم که یک ماه اخراج موقتم کردند. در خدمت هم یک بار به دلیل دعوا بازداشت شدم و اضافه خدمت خوردم، اما دست خودم نبود؛ زود جوش میآوردم.»
محمود بعد از اتمام سربازی در یک شرکت طرف قرارداد فرودگاه... مشغول به کار شد. او میگوید: «سعی میکردم سرم به کارم باشد. یک سال بعد از تمام شدن سربازی ازدواج کردم. زنم دختر پسردایی مادرم است. او هم شاغل است و در یک دندانپزشکی منشی است. اوایل همه چیز خوب بود، اما نمیدانم چطور شد که اختلافات ما هم شروع شد. همهاش سر چیزهای الکی بود. حقیقتش من هم یک کمی بدبین بودم و به زنم بیدلیل گیر میدادم و هر دفعه وقتی اعصابم راحت میشد خودم میفهمیدم اشتباه کردهام، اما باز فکر و خیال سراغم میآمد و دوباره همان آش بود و همان کاسه. تا اینکه چند وقت قبل دعوای سختی کردیم و من زنم را کتک زدم. نمیخواستم این کار را بکنم. نمیدانم چطور شد که کنترل خودم را از دست دادم. اصلا متوجه نبود چه کار میکنم.»
متهم داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «همسرم قهر کرد و به خانه پدرش رفت. همین باعث شد حالم خرابتر شود، تا این که یک شب از سرکار به خانه پدرزنم رفتم تا مثلا آشتی کنم، اما زنم حاضر نشد حتی با من حرف بزند و پدرش هم گفت برای دخترش وکیل گرفته و دنبال کارهای طلاق است. خیلی حالم خراب بود تا این که در خیابان با یک موتورسوار دعوایم شد.
داشتم از پیادهرو میرفتم، آن موتورسوار هم از پیادهرو میآمد و دسته فرمانش به من خورد، البته محکم نبود، اما یکدفعه از کوره دررفتم و فحش دادم. او هم پیاده شد و گلاویز شدیم. من هم چاقو کشیدم و او را زدم. مردم من را گرفتند و وقتی ماموران آمدند تحویلم دادند. آن طرف را هم به بیمارستان بردند. خدا را شکر زنده ماند، اما خوب خیلی بد زخمی شده بود. این طور شد که به زندان افتادم.»
محمود حرفهایش را این طور به پایان میبرد: «بزرگترین اشتباه من این بود که همیشه با خودم چاقو داشتم، حتی وقتی دبیرستان میرفتم همراهم بود. فکر میکردم این طوری امنیت دارم. خیال نمیکردم ممکن است کار دست خودم بدهم. حالا این دفعه هم به خیر گذشت، اما اگر طرف میمرد کارم زار بود. الان باید حبس بکشم و دیه بدهم. احتمالا شغلم را هم از دست میدهم و با این برنامه که پیش آمده زنم قطعا طلاقش را میگیرد. عصبانیت تمام زندگیام را ویران کرد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم