از زنده بودنمان لذت ببریم

معمولا بیشتر ما پشت سر و ظاهر مرتب و آراسته و حتی خندان ، مجمع آرزوهای برباد رفته ایم. احساس خوشحالی نمی کنیم. خوشبخت نیستیم. زندگی می کنیم ، چون نمی توانیم انتخاب دیگری داشته باشیم.
کد خبر: ۵۱۷۷۹

این حرفها تکراری است و حتی لوس به نظر می آید. هر صبح توی ماشین ، رادیو ما را با نصیحت های خوش به حال بودن بیچاره می کند؛ اما حقیقت آن است که این حرفهای دستمالی شده تکراری به طرز وحشت آوری واقعی اند؛ واقعی و انکارناپذیر.
آنقدر پریم از حس نارضایتی و آنقدر به آن عادت کرده ایم که دلمان را که خوش نیست مثل یک زخم کهنه دردناک با خودمان این طرف و آن طرف می بریم و سعی می کنیم به دردش عادت کنیم.
با همدیگر درددل کنیم و می شنویم که «به ظاهر مردم نگاه نکن ، دست به دل هر که بزنی خون خون است!» اما مساله این است که فراگیربودن به معنی بی اهمیت بودن نیست.
اگر همه 6 میلیارد مردم کره ارض بیماری سرطان داشته باشند، چیزی از درد و ترس و رنج یک مرد یا زن بیمار کم نمی شود. شاید به همین دلیل است ، که باید هر آدمی با شمشیر خودش بجنگد.

خوشبختی را تجسم کنیم
ما مجمع آرزوهای بر باد رفته ایم. بسیاری از این آرزوها در زمانهای دور گم شده اند، اما بسیارشان را باد جای دوری نبرده است.
شاید هنوز هم بشود دنبالشان رفت و پیدایشان کرد. این کار حتی اگر حاصلی نداشته باشد، دست کم به آدم دلیلی برای بیدارشدن در هر صبح می دهد و این هیچ کم نیست. بیایید اول صورت مساله را روشن کنیم:
من خوشبخت نیستم ؛ اما در چه شرایطی احساس خوشبختی خواهم کرد؛ کمی خیال پردازی کنیم: این تمرین خیلی قدیمی است ، اما برای بسیاری از ما تازگی دارد: وقتی تنها هستید. آرام بنشینید یا دراز بکشید. سعی کنید خود را مجسم کنید که شرایطی عالی و دلخواه دارید و احساس خوشبختی می کنید. تمام اجزا را ببینید. تعجب نکنید. کمی سخت تر از آن است که فکر می کردید.
برای بسیاری از ما حتی تجسم شرایطی که در آن خوشبختیم ، سخت است.اول تصویرها بی ربط و پراکنده اند. به هم می ریزند. عوض می شوند و گنگ اند. این طبیعی است؛ زیرا ما همواره عادت کرده ایم به «خوشبختی» فکر کنیم؛ به یک «کلمه»، به یک معنای کلی ، مبهم و غیرقابل لمس.
تا وقتی خوشبختی مثل یک توده مه بی شکل است ، چگونه می شود به آن رسید و آن را در اختیار گرفت؛

آرزوهای ملموس
بعد از چندبار تمرین ، خواهید توانست تصویری ثابت ، روشن و دارای جزییات کافی را تجسم کنید. آن وقت به طرز عجیبی غافلگیر خواهید شد.
چیزهایی درباره خودتان خواهید دانست که فکرش را هم نمی کردید، اغلب افراد بعد از این تجربه درمی یابند آنچه تا امروز آرزویش را داشته اند - و در این تمرین آرا محقق شده فرض کرده اند - چیزی نیست که واقعا می خواستند، چیزی که با داشتنش احساس خوشبختی کنند؛ مثلا فردی که همیشه آرزو داشته استاد دانشگاه باشد، با تجسم این موقعیت و درونی کردش ناگهان می فهمد که کلاسهای دانشگاهی چقدر برایش کسالت آورند.
اولین نتیجه این تمرین آن است که به ما کمک می کند، خواسته های درونی و واقعی مان را بشناسیم ، نه گرایش هایی را که به واسطه تربیت ، خانواده و جامعه با آرزوهایمان اشتباه کردیم.
گاهی اوایل تمرین خود را در مکان یا زمان دیگر می بینیم ؛ مثلا به شکل شاهزاده ای جوان در کشوری ثروتمند. این مرز رویاپردازی کودکانه با تجسم هدف دار و خلاق است.
با انضباطی سخت ،خود را با ویژگی هایتان مثل سن ، ظاهر و پیشینه خانوادگی ، در شرایطی ایده آل تصور کنید و آنقدر به این کار ادامه دهید تا باور کنید این شرایط می تواند در آینده ای نه آنقدرها دور محقق شود. این تمرین قدیمی مثل هر چیز نبوغ آمیز دیگری ساده است ؛ اما در آن حقیقتی بسیار مهم وجود دارد؛ این که خوشبختی یک کلمه زیبا، مستعمل و بی شکل نیست که فقط می شود در آرزویش آه کشید.
موقعیتی است که می تواند در جهان واقعی تحقق یابد و هر وقت هدفی هست ، راه رسیدن به آن هم وجود دارد.

مرجان فولادوند
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها