به چه اتهامی به زندان افتادی؟
حمل موادمخدر. من قاچاقچی نیستم، مجبور شدم. مادرشوهرم خیلی اصرار کرد این کار را بکنم. چارهای هم نداشتم، شاید هم داشتم، اما عقلم نمیرسید.
چرا تقصیر مادرشوهرت؟
او زن خلافکاری بود، از همین راهها پول درمیآورد، اما خود مجید مرد خوبی بود. در یک نانوایی در محل ما کار میکرد و شبها هم همانجا میخوابید. همین طوری هم با هم آشنا شدیم. خرجش را از بقیه سوا کرده بود تا زندگی سالمی داشته باشد. وقتی خواستگاری کرد پدرم نه آورد و گفت خانواده درست و حسابی ندارد، اما من اصرار کردم. راستش مجید واقعا مرد خوبی بود و هیچ وقت هم کار خلاف نکرد، ولی بالاخره مادرشوهرم کار دستم داد و من را به آن راه کشاند.
مگر مجبور بودی به حرف مادرشوهرت گوش کنی؟
یکسال از ازدواجمان گذشته بود که یک روز مجید در راه خانه به کانال آبی که سر کوچهمان بود افتاد و هر دو پایش شکست. آن موقع یک ریال هم پسانداز نداشتیم. شوهرم در بیمارستان شرایط بدی داشت. مادرشوهرم از همان روز اول شروع کرد به خواندن در گوش من. آنقدر گفت تا اینکه بالاخره وسوسه شدم. دو سه باری جنس جابهجا کردم و کمی پول دستم آمد. نزدیک مرخص شدن مجید بود که باز هم مقداری جنس بردم تا برای خانه کمی خرید کنم، اما گیر افتادم.
شوهرت وقتی فهمید چه کار کرد؟
اول از همه با مادرش حسابی دعوا کرد، بعد هم یکی از دوستانش را فرستاد پی کارهایم، اما به جایی نرسید. خودش هم که هنوز نمیتوانست راه برود. چند بار اول که تلفنی صحبت کردیم با من هم دعوا کرد، اما کمکم نرم شد و گفت منتظرم میماند. من در زندان روزهای سختی را میگذراندم، اما مجید هم حال و روز خوبی نداشت. از وقتی باز هم توانست کار کند به نانوایی برگشت. پدرم اوایل از دست او خیلی عصبانی بود، اما بالاخره فهمید مجید تقصیری ندارد. برای همین سعی کرد کمکش کند.
بعد از آزادی چه کار کردید؟
مجید در تهران کار پیدا کرده بود، در یک نانوایی و وقتی آزاد شدم او تهران بود. یک هفته طول کشید تا همدیگر را ببینیم. او در تهران اتاقی هم کرایه کرده بود. بعد هم آمد دنبال من و با هم رفتیم تهران. میخواستیم دیگر از هر چه دردسر است دور باشیم.
زندگی در تهران چطور بود؟
اوایل اذیت میشدم. جایی را بلد نبودم. اینجا کس و کاری نداشتم، اما کمکم برایم عادی شد. از وقتی رفتم سرکار اوضاع بهتر شد. اول مجید نمیخواست اجازه بدهد من کار کنم، اما بعدش نرم شد. من در یک خیاطی مشغول شدم. از خیاطی از قبل سررشته داشتم.
آن مغازه هم سرکوچه خودمان بود، حتی بعد از اینکه پسر و بعد دخترمان به دنیا آمد باز هم کار میکردم.
مجید اصلا به دستمزد من دست نمیزد، تازه خرجی خانه را هم خودش میداد و میگفت تو پولهایت را نگه دار و برای خودت هرچه میخواهی بخر. من هم هروقت پولم جمع میشد یک تکه طلا میخریدم. همین طلاها دو سال قبل که میخواستیم خانه بخریم خیلی به دردمان خورد.
الان به گذشته که نگاه میکنی چه حسی داری؟
ای کاش گول مادرشوهرم را نمیخوردم. الان 11 سال از آن قضیه گذشته و دیگر تقریبا همه چیز را فراموش کردهایم. خدا را شکر وضعمان هم الان بد نیست. شوهرم هنوز در نانوایی کار میکند و من هم هر از گاهی لباسی، چیزی برای این و آن میدوزم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم