در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
"حسین الله کرم" در خاطرات خود میگوید: انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و حضرت آیت الله خامنهای وارد جبهههای غرب شدند. ایشان، عضو شورای عالی دفاع نیز بودند. وقتی وارد گیلانغرب شدند، من در کنارشان بودم. شور و شعف رزمندگان تماشایی بود. بچهها دور ایشان حلقه زده بودند و به احوالپرسیهای ایشان جواب میدادند.
اشتیاق دیدار از چشمان تک تک ما میبارید. اگر حرف نمیزد، احوالی نمیپرسید، از اوضاع جبهه جویا نمیشد، سفارش نمیکرد، وعده نمی داد، دعا نمیکرد، باز به حال ما توفیری نمیکرد. مهم این بود که دور او حلقه زده و با او هم نفس بودیم. میدانستیم که در دل او همان میگذرد که در دل ما. او دلسوخته بود و ما هم. او نگران بود و ما هم. او چشم امید به یاری سیدالشهد داشت و ما هم. او آرزو داشت وطن ما از لوث وجود دشمنان پاک شود و ما هم. او سرفرازی اسلام را میخواست و ما هم.
چه چیزی زیباتر از همدلی! رئیس جمهور ما در قلب دشمن ایستاده بود و قدم میزد و از آتش و گلوله هراس نداشت. او لباس رزم پوشیده بود. آماده بود برای جنگیدن و حتی شهادت. او نگران جان خود نبود؛ ما نگران جان او بودیم.
حالا دیگر بچهها میتوانستند قطبنما بخوانند
مهر ماه را با عملیات شناسایی پشت سر گذاشتیم. بچهها، اطلاعات ارزشمند و تعیین کنندهای میآورند. حالا دیگر بچهها میتوانستند از تجربههای خود استفاه کنند. میتوانستند قطب نما را بخوانند. مسافتهای را تخمین بزنند، با احتیاط کامل به پشت جبهه دشمن نفوذ کنند و حیاتی ترین اطلاعات را بیاورند.
گردان چریکی شهید اندروزگو از آب و گل در آمده بود. طی یک سال و اندی، 52 عملیات مهم انجام داده بود: عملیات نفوذی به پشت جبهه گشت شناسایی و رزمی، تهاجم و شبیخون و ... حاصل کار، روحیه سربازان و فرماندهان عراقی را متزلزل کرده بود. آنها تلفات سنگینی دیده بودند؛ تلفاتی که هیچ وقت انتظارش را نداشتند.
در عملیاتهای گشت شناسایی اطلاعاتی به دست آمد که حاکی از این بود دشمن دور تا دور دامنهها را مین گذاری کرده است و در حال تدافعی و انفعالی به سر میبرد.
بچهها در تب و تاب شروع عملیات میسوختند تمامی راهکارهای ممکن بررسی شده بود. قبل از شروع عملیات یک تیپ از دل سازمان رزم سپاه گیلانغرب جوشید که بعدها تیپ مسلم بن عقیل نام گرفت؛ یعنی 6 ماه بعد. با اینکه هر تیپ شامل چهار گردان است، تیپ مسلم بن عقیل با استعداد پنج گردان ظهور کرد.
پیش از آنکه عملیات مطلع الفجر شروع شود، در آبان 60، عملیات طریق القدس صورت گرفت و بستان آزاد شد؛ در جبهه خوزستان.
عملیات مطلع الفجر
در تاریخ 20/9/60 عملیات مطلع الفجر شروع شد؛ یک عملیات بسیار وسیع با اهدافی بزرگ که گاه دور از انتظار جلوه مینمود. نبرد شب و روز ادامه داشت. صعود به ارتفاعات به سختی انجام میشد. مشکلات بسیار بود و مقاومت دشمن حیرت انگیز. پاتک پشت پاتک. پدافندهای عراق، فعال تر از آن بود که فکر میکردیم. منطقهای مثل شیاکوه چندین بار بین ما و عراق دست به دست گشت.
روزها و شبها گذشت و مرحله اول عملیات یک هفته طول کشید؛ یک هفته سخت و طاقت فرسا با حداقل امکانات اما روحیهای شکست ناپذیر بچهها عزم کرده بودند که دشمن را به زانو درآوردند. اراده پولادین رخ عیان کرده بود. چه چیزی بالاتر از جان وجود دارد؟ بچهها جان را در کف گرفته بودند تا نثار دین و وطن کنند.
شیاکوه فتح شد. ارتفاعات بر آفتاب (بر آفتاب و پیش برآفتاب) به دامن وطن بازگشت. چرمیان و تپههای گچی و قسمتهای از دشت گیلان غرب تا قاسم آباد و ارتفاع سر تتان آزاد شد. غلامعلی پیچک فرمانده سپاه ناحیه غرب، در اتفاع بر آفتاب به شهادت رسید. یک مرد از پا افتاد؛ یک مرد تمام عیار، یک شیر دل. او همپای آفتاب بود. من در نبرد شیاکوه بالای تنگه قاسم آباد زخمی شدم. ترکش به دو قسمت تن من نشسته بود. وسعت عملیات مطلع الفجر به 300 کیلومتر مربع میرسید. 28 روز طول کشید تا آتش نبرد رو به خاموشی گذاشت. یک جنگ تمام و کمال بود. سر آخر، قسمتهایی از دشت گیلانغرب، دشت شکمیان، کوه چریمان و کوه پشت پلیا (حدود 35 کیلومتر مربع) در تصرف ما باقی ماند و مطلع الفجر به آخر رسید.
ما توان عراق را به حداقل ممکن رسانده بودیم. او مجبور بود گاه به طریق القدس بپردازد و گاه به مطلع الفجر. در خوزستان بستان و چزابه آزاد شدند. بچهها در چزابه حماسهای فراموش نشدنی آفریدند که هرگز از یاد نخواهد رفت.
درگیر و دار مطلع الفجر عملیات «مولای متقیان» در شمال دشت ذهاب و غرب جوانرود انجام شد. سپاه ریجاب و سپاه جوانرود دست در دست یکدیگر داده و در مساحتی 100 کیلومتری عمل کرده بودند. این عملیات تپههای میش رنگین و دار زنگنه و چندین روستا از جمله از گله و چند پاسگاه مرزی از جمله قیطول را آزاد کرد. این پاکسازی تا پای دامنههای شمالی جنوبی ارتفاع بمو گسترش یافت و عراقیها را تا ارتفاع و تنگه سلمانه عقب راند.
در عملیات مولای متقیان، نیروهای بومی منطقه و نیروهای فدایی امام، نقش اصلی را داشتند و ضربات کشندهای بر پیکر ارتش عراق و ضد انقلاب داخلی وارد کردند. بمو را باید دید تا فهمید بچهها چه کرده بودند. این خبر زنده کننده را حاجی طهماسبی و مهدی خندان به من دادند و روحم را زندهتر کردند.
صحنههایی که هرگز از یادم نمیرود
من صحنهها دیدهام. من بچهای مجروحی را که پشت تپه های مشرف به قصر شیرین گذاشته بودم، فراموش نکردهام . من جناره آویخته بردار حجت الاسلام شریعت را به یاد دارم. من هنور هم شیون بچههای قصر شیرین را میشنوم. این بار ، نوبت بچههای مریوان و پاوه بود؛ حاج احمد متوسلیان و حاج ابراهیم همت. در دی ماه، خبر عملیات محمد رسول الله را شنیدم و این عملیات با همکاری دو یار عزیز مردم منطقه صورت گرفت. بچهها روی ارتفاعات شنام، شنگادور، کل هرات و سنی هرات با 7 گردان عمل کردند. از نتایج مهم عملیات، دید و تسلط ما بر شهرهای طویله و حلبچه عراق بود . میدانستم که همدلی و همکاری و هماهنگی کامل این دو نتایج پربارتری خواهد داشت. جنگ بسیاری را به یکدیگر نزدیک کرده بود. یکرنگی از هر نتیجهای ارزنده تر بود.
سپاه منطقه 7، عملیات جبهه کوهستانی جنگ را هدایت میکرد. مرکز آن در کرمانشاه بود. سپاه منطقه 7، یعنی چهار استان مرزی و ناحیه بزرگ شامل آذربایجان غربی(ناحیه شمال غربی)، کردستان و کرمانشاه (ناحیه غرب) و ایلام (ناحیه جنوب غربی). در آذربایجان غربی، ارومیه، و مهاباد و نقده و اشنویه و پیرانشهر و سردشت و بانه را داشتیم. در کردستان، مریوان و پاوه و دیواندره و سنندج و سقز را داشتیم. در کرمانشاه، ریجاب و سرپل و گیلانغرب و نفت شهر و سومار را داشتیم و سرانجام در ایلام، صالحآباد و مهران و دهلران را.
هنوز زندان دولهتو فتح نشده بود. هنوز غصهای بود بر دل ما. اسرای این زندان مرگبار چه میکردند؟ کدام شب بیداغ و درفش و زنجیر بر آنها میگذشت؟ دشمن چه کسی را پای نوعروسان خود قربانی میکرد؟ دشمن اگر یک رنگ بود و مرد بود و مردانه میجنگید، چه غمی داشتیم؟
گزارشهای کارمان را در جلسه سپاه منطقه 7 ارائه کردیم. حاج احمد و حاج ابراهیم از عملیات محمد (ص) گفتند. من از عملیات مطلع الفجر و بچههای دیگر نیز از خطوط خودشان. من رشته سخن را به دست گرفتم و نقاط ضعف و قوت جبههها را توضیح دادم. محور اصلی بحث من این بود که ما همچنان باید به نیروهای مردمی تکیه کنیم. گفتم که این نیروی عظیم و تمام نشدنی، نه تنها پشتیبان ما بلکه بازوی پرتوان مملکت هستند. ما باید در میان آنها ادغام شویم، حل شویم و یکی، تا بتوانیم دشمنان را به زانو درآوریم و صلح و آرامش را به مردمان این منطقه هدیه بدهیم و برویم.
تغییرات جدی
در اواخر دی ماه جلسهای داشتیم که حکایت از تغییراتی جدی داشت، خوزستان میبایست از وضعیت فعلی درمیآمد. عراق به اندازه کافی در منطقه مانده بود. حالا دیگر میبایست خواب او را آشفته میکردیم. از صحبتها و حال و هوای جلسه این طور برمیآمد که بعضی از بچهها باید کوچ کنند. طرحهای مهمی مطرح میشد.
حاج احمد متوسلیان و حاج ابراهیم همت به همراه تنی چند از فرماندهان منطقه شمال غرب، به جنوب رفتند و در پادگان دوکوهه مستقر شدند و هسته اولیه تیپ محمد رسولالله (ص) را بنیان گذاشتند، در نیمه زمستان سال 1360 . حالا تیپ پیاده مسلم بن عقیل را در گیلانغرب داشتیم و تیپ محمد رسولالله (ص) را در جنوب، روزهای اول سپاه به سر رسیده بود.
با خروج فرماندهان ارشد و با سابقه جبهه غرب و جبهه شمال غرب، حساسیت جنگ از این دو منطقه به جبهه جنوب متمایل شد. آرامش نسبی در جبهه کوهستانی وجود داشت. درگیریها به حداقل خود رسیده بود. حتی ضد انقلاب داخلی هم به ارتفاعات پناه برده بود و کمتر هجوم میآورد.
خبر میرسید که آنها به عنوان ستون پنجم ارتش عراق مشغول جاسوسی علیه ما هستند. گاهی در دامنهها گشت میزدند و دیدهبانی میکردند و تحرکات ما را گزارش میدادند. در این زمان نه ارتش عراق مشکل جدی محسوب میشد و نه گروهکها. آثار و نشانههای آنها در ارتفاعات بمو و حوالی تنگه سرتک دیده میشد. به نظر میرسید که ضد انقلاب به جای نگهبانان رسد دربندیخان عراق عمل میکنند. عراق روی ارتفاعات پایگاه داشت و گروهکها هم در دامنهها گشت میزدند تا مبادا پای رزمندگان ما به آن سامان باز شود. آنها بارقهای از حضور سپاه ریجاب و جوانرود را در آن منطقه ناظر بودند.
پشت سر فرماندهان منتقل شده به جنوب اعزام شدم. فرماندهی جبهه گیلان غرب و نفت شهر را به عهده برادر داودآبادی گذاشتیم و راه افتادیم. بچهها، طرح عملیات فتحالمبین را کشیده و سرگرم تدارکات نهایی بودند. عملیات بزرگی در پیش بود. هدف، تاراندن دشمن از منطقه دالپری و تنگه زلیجان و... بود. در این زمان چندین تیپ از هستههای اولیه سپاه تشکیل شده بود. تیپ محمد رسولالله، تیپ المهدی (عج) تیپ امام حسین (ع)، تیپ نجف اشرف و ... فعالیت میکردند.
من در عملیات فتحالمبین در تیپ المهدی (عج) خدمت کردم. در کنار برادر علی فضلی فرمانده تیپ گروهی از بچهها در شب شروع عملیات فتحالمبین به توپخانه دشمن رسیدند بدون درگیری. این یک غافلگیری تاریخی بود. دشمن در خواب خوش فرو رفته بود و در مخیلهاش نمیگنجید که پای احدی به عقبه جبههاش برسد. عبور از کمربندی دفاعی عراق در ارتفاعات بلتا، دالپری و زلیجان او را زمینگیر کرد.
فرماندهان قرارگاه جبهه ما در نظر داشتند که همزمان با عملیات فتحالمبین در غرب نیز عملیات پشتیبانی انجام شود. قرار بود روی ارتفاعات گاومیشان و سلمانه، تک پشتیبانی انجام دهند که زمینه فراهم نشد.
خوزستان بود و سیل ورود رزمندگان، بلافاصله پس از خاتمه فتحالمبین طرح آزادسازی خرمشهر به میان آمد. از من خواسته شد که برای عملیات تک پشتیبانی به جبهه غرب بروم. من رفتم و اوضاع جبهههای خودی و دشمن را بررسی کردم و روی ارتفاعات «زلهزرد»، شناسایی انجام دادم و اعلام کردم که شرایط برای عملیات مهیا نیست. بعد به جنوب برگشتم.
بهار سال 61 بود و اردیبهشت.نقل و انتقال ما به وضوح دیده میشد. از رزمنده گرفته تا مردم منطقه و مردم سراسر ایران، همه متوجه خوزستان بودند. به یقین عراق هم میدانست که این بار برای رهایی خرمشهر قیام خواهیم کرد. در خرمشهر دیواری سالم نمانده و گنبد مسجد جامع فرو ریخته بود. من در غرب خبر سوختن خرمشهر را شنیده بودم.
به همراه گروهی از نیروهای چریکی شهید اندرزگو وارد تیپ 22 بدر شدم. این آغاز عملیات بیتالمقدس بود. در مراحل بعدی به تیپ المهدی (عج) رفتیم. این بار بچهها از ادوات زرهی سنگین مثل تانک سردر میآوردند و به آسانی میتوانستند از غنایم جنگی علیه دشمن استفاده کنند. آنها در این کار پیشتاز بودند.
فتح خرمشهر فضای جنگ را عوض کرد
خرمشهر پس از حدود یک ماه درگیری و نبرد جانانه آزاد شد. در این آزادسازی یک ملت شرکت داشت. پیر و جوان آمده بودند تا وطن به خون نشستهمان را از چنگال اهریمن درآورند. از خرمی شهر چیزی نمانده بود مگر سرخی خون شهیدان.
فتح خرمشهر جنگ را وارد مرحله جدیدی کرد. اخبار فتوحات جهان را متوجه ما کرده بود. از همین رو غائله جنوب لبنان را پیش آوردند. گروهی از بچههای تیپ محمد رسولالله برای نبرد با اسرائیل به لبنان اعزام شدند. من، احمد متوسلیان را برای آخرین بار زخمی دیدم. پشت خاکریز دژ مرزی ایستاده بود. با همان صلابت و وقار و اقتدار که در کمتر کسی نشان داشتم. پایش مجروح بود. نمیدانستم این آخرین دیدار ماست. او به لبنان رفت. همت و تنی چند از بچهها هم همراهش بودند. حاج احمد به محاصره دشمن افتاد و اسیر شد.
بعد از متوسلیان، حاج ابراهیم همت، فرماندهی تیپ را به عهده گرفت. عراق پس از متواری شدن از خرمشهر، در یک اقدام تبلیغاتی اعلام کرد که به مرزهای بینالمللی عقبنشینی خواهد کرد. آزادسازی خرمشهر، شکست عراق و حزب بعث را به اثبات رسانید. در خرداد 61 خبرها حاکی از این بود که ارتش عراق به سمت ارتفاعات مرزی در جنوب، غرب و شمال غرب عقبنشینی کرده است.
به این ترتیب دشت ذهاب، قصر شیرین، دشت گیلان غرب و نفت شهر و... به آغوش میهن ما بازگشت. این اقدام عراق برای جبران شکست او بود که میخواست تمام توان خود را در حفاظت از جبهه شرق بصره به کار گیرد.
بصره یعنی گلوی حزب بعث یعنی دروازه نفوذ ارتش اسلام به مراکز مهم اقتصادی عراق، ارتش عراق، موانع متعددی سر راه ما قرار داده بود. خاکریزهای مثلثی و دژهای متعدد استحکامات تسخیرناپذیر جلوه میکردند.
در تابستان 61 عملیات رمضان طرحریزی شد. هدف هجوم به شرق بصره در اولین اقدام برون مرزی رزمندگان ما بود. من به عنوان فرمانده یکی از گردانها و مسئول محور در تیپ المهدی (عج) خدمت میکردم. در عملیات رمضان ادوات زرهی و تانکهای دشمن به شکل گسترده منهدم شدند اما در رسیدن به هدف نهایی ناکام ماندیم. پس از خاتمه عملیات رمضان قرارگاههای جدیدی در جبهههای جنوبی، میانی و شمالی تشکیل شد. تشکیلات سپاه منطقه 7 منحل گشت و به جای آن دو قرارگاه حمزه سیدالشهدا و نجف اشرف تشکیل شد. جبهه شمالی محدوده قرارگاه حمزه، و جبهه میانی محدوده قرارگاه نجف تعیین گردید.
قرارگاه ظفر نیز قرارگاهی فرعی بود که زیر نظر قرارگاه نجف فعالیت میکرد. حاج همت و سرهنگ سهرابی، فرماندهی قرارگاه ظفر را به عهده داشتند. حاج همت مسئولیت شناسایی جبهه میانی و طرحریزی عملیات را به من سپرد.
با تسلطی که روی مناطق قصر شیرین، گیلان غرب، نفت شهر و ... داشتم، میتوانستم در جبهه بغداد مفید باشم. جبهه اصلی جنگ، جبهه جنوبی محسوب میشد. هدف اصلی بصره بود. ولی در فرصتهایی که به دست میآمد، به جبهه بغداد هم میپرداختم. کار را آغاز کردم. در آن زمان اطلاعات (رکن 2) و عملیات (رکن 3) از یکدیگر جدا بودند. کار من، جمعآوری اطلاعات شناسایی و هماهنگی با عملیات بود یعنی جمع کردن دو مقوله اطلاعات و عملیات. نیروهای شناسایی، از بهترینها انتخاب شده بودند: سعیدقاسمی، مجید زادبود، محمد راحت، میثم، حجت معارفوند، اصغر جعفری، احمد استادباقر، محمد جوانبخت، و...
من و جلال مهربان در قرارگاه بودیم و کار شناسایی بر دوش مجیدزاده بود و سعید قاسمی بود. احمد استادباقر تازه کار بود. او را به مجید سپردم تا میزان کارآیی او را بسنجد.
سعید قاسمی را در عملیات بیتالمقدس شناختم. با شهامت و جسور بود. او مدتها با متوسلیان در مریوان کار کرده بود. وقتی شنید که بچهها به دروازههای خرمشهر رسیدهاند سوار موتور شده و خود را به خوزستان رسانده بود. از مریوان تا خرمشهر، راهی حدود 700 کیلومتر است.
عملیات بزرگی در جبهه بغداد طرحریزی میشد. جبهه بغداد سه راهکار اصلی دارد: محور قصر شیرین- بغداد، محور سومار- بغداد، محور مهران- بغداد. راهکار سومار، بین دو راهکار اول و دوم قرار دارد. از سومار به بغداد که از مندلی میگذرد، کوتاهترین فاصله است 100 کیلومتر.
مجید خمپاره، بچه نارمک، دیپلم تجربی
در طول شناسایی منطقه سومار، با چهره جدیدی آشنا شدم، جوانی فکور و مهربان و خوش تکنیک در کار نظامی، به ویژه در کار شناسایی. همیشه پای قبضه بود آنقدر که به او گفتند: مجید خمپاره. بعد برای خمپاره اندازها دیدهبانی کرد و کم کم به شناسایی کشیده شد و رفت به قلب جبهه دشمن. توانایی او در تقسیم خط و تعیین حدود بین یگانها باتوجه به موقعیت جغرافیایی، ارتفاعات، موانع، استعداد نیروهای خودی و دشمن و اتخاذ اراهکار مناسب برای تسلط بر دشمن، ستودنی بود. او کسی نبود جز مجیدزادبود، بچه نارمک تهران که دیپلم تجربی را حین نبرد با عراق گرفته بود از خانوادهای مذهبی و مردمدار. مجید ساکت بود.
در منطقه به کارش مشغول بود. جوانکی میان قد و لاغراندام که شاید پنجاه- شصت کیلو وزن داشت. کم و بیش سفیدرو که آفتاب جبهه او را سیاه چرده کرده بود. پس از پیروزی انقلاب وارد بسیج دانشآموزی شده بود و در مسجد جامع نارمک فعالیت میکرد و سپس به جبهه رو آورده بود.
مجید، دیدهبان موفقی بود. وقتی دوربین میکشید خیلی سریع به وضعیت دشمن پی میبرد. او بود که چندین دیدگاه روی ارتفاعات از جمله ارتفاع بند پیرعلی گذاشته بود و منطقه را زیر نظر داشت.
او بود که طرز تهیه گزارشهای دیدهبانی را به بچهها یاد میداد. حدسها و نظریات مجید در مورد تحرکات و جابجاییهای دشمن آنقدر دقیق بود که میتوانستیم تصمیمات جدی بگیریم. مجید بودکه تیمهای اطلاعات عملیات غرب را راه انداخت و به آنها سازمان بخشید. حضور او یعنی نظم و پیگیری در کار کارشناسی.
قرار بود در جبهه سومار به موازات جبهه دهلران و حمرین عملیات کنیم. این عملیات نسبت به بیتالمقدس و فتحالمبین و رمضان بزرگ جلوه نمیکرد چون نیروها در دو جبهه متفاوت سرگرم میشدند اما در نوع خود کم نظیر بود.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: