گفت‌و‌گو با زنی که به معاونت در قتل متهم شد

هنوز هم عذاب وجدان دارم

«آن صحنه را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. پیرزن غرق در خون روی زمین افتاده بود و من جیغ می‌‌کشیدم و به فرهاد التماس می‌کردم بیا برویم.» بعد از گذشت 14 سال از واقعه کلثوم ـ ف هنوز هم وقتی یاد آن روز می‌افتد تمام تنش به لرزه درمی‌آید. او چهار سال از عمرش را، (از 21 تا 25‌ سالگی) به اتهام معاونت در قتل پشت میله‌های زندان گذرانده است، اما حالا زندگی سالمی دارد. کلثوم در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۵۰۸۳۲۱

چرا قتل؟

نادانی و حماقت. من و فرهاد تازه ازدواج کرده بودیم. در خانه پیرزنی تنها مستاجر بودیم. مشکل مالی داشتیم برای همین هم وسوسه به جان فرهاد افتاد که طلا و جواهرات زن را بدزدد. آن شب دو نفری به بهانه احوالپرسی به اتاقش رفتیم و فرهاد او را کشت، بعد هم طلاها را برداشتیم و فرار کردیم، اما یک هفته بعد دستگیر شدیم.

بعد از دستگیری چه اتفاقاتی رخ داد؟

هر دو به زندان رفتیم. فرهاد به اعدام محکوم و حکمش هم اجرا شد. برای من هم پنج سال بریدند اما چهار سالش را که کشیدم آزادم کردند. آن چهار سال به اندازه یک عمر گذشت، فاجعه بود. زندان تحملش سخت بود. نمی‌خواهم تعریف کنم. تمام تنم می‌لرزد.

پس برویم به دوران بعد از آزادی. به خانه پدر و مادرت برگشتی؟

من پدر و مادر ندارم، یعنی بچه که بودم هر دو تصادف کردند و مردند و من در خانه عمویم زندگی می‌کردم، اما بعد از آزادی دیگر نتوانستم آنجا برگردم. عمویم حتی یک‌بار هم به ملاقاتم نیامد یا کارهایم را پیگیری نکرد. اصلا حاضر نبود من را ببیند. روزی که از زندان آزاد شدم تازه بدبختی‌هایم شروع شد. حتی جایی را نداشتم که شب بخوابم. برای همین به ترمینال رفتم و برای تهران بلیت گرفتم. شب را در اتوبوس خوابیدم و تمام روز بعد را همین طور در خیابان‌ها می‌چرخیدم. قبل از آن تهران نیامده بودم. از همه بدتر این‌که بعضی مردها تا یک زن تنها را می‌دیدند خیالاتی می‌کردند و حرف‌‌هایی می‌زدند. تا یک هفته برنامه‌ام همین بود. در چند شهر آواره بودم تا این‌که پولم تمام شد. آن پول را یکی از مددکاران زندان موقع آزادی‌ام به من داده بود.

بعد از آن چه کار کردی؟

رفتم کلانتری و گفتم من جای خواب ندارم و پولی هم ندارم. گفتند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. اصرار که کردم من را پیش قاضی کشیک بردند و او دستور داد بهزیستی بروم. سه روز هم آنجا ماندم، اما طاقت نیاوردم و بیرون آمدم آنجا هم یک‌جورهایی شبیه زندان بود. وقتی بیرون آمدم. شروع کردم گشتن دنبال کار. نمی‌خواستم هیچ خلافی انجام بدهم. هر مغازه و شرکتی که می‌دیدم می‌رفتم و می‌پرسیدم کارگر نمی‌خواهند. از شانسم همان روز کار پیدا کردم و یک شرکت خدماتی شناسنامه‌ام را گرفت و من را برای نظافت به خانه تازه عروس و دامادی فرستاد. یاد خودم و فرهاد افتاده بودم و تمام مدتی که کار می‌کردم همین طور اشک می‌ریختم. مدیر همان شرکت خدماتی من را به پانسیونی معرفی کرد که چند نفر از کارگرهای دیگرش هم آنجا بودند. این طور بود که جای خواب هم پیدا کردم.

در این سال‌ها شغلت را عوض نکردی؟

هنوز نظافتچی هستم، البته چند بار شرکت‌هایی را که برایشان کار می‌کردم عوض کردم، چون این شرکت‌ها معمولا بعد از چند وقت تعطیل می‌شوند یا این‌که مشکلات دیگری پیش می‌آید. الان از طرف یک شرکت در شرکتی دیگر کار می‌کنم. کارم تقریبا ثابت است و حقوق ماهانه دارم. البته هنوز بیمه ندارم. اتاقی هم در جنوب شهر برای خودم کرایه کرده‌ام.

الان درباره خودت چطور قضاوت می‌کنی؟

من دختر ساده‌ای بودم که برای به دست آوردن محبت با فرهاد ازدواج کردم، اما او من را به روز سیاه نشاند و گولم زد، البته خودش هم عاقبت بدی داشت. الان فکر می‌کنم آدم موفقی هستم، یعنی به اندازه خودم موفق‌ام. همین‌که زندگی سالمی دارم خودش خیلی مهم است. اما ای‌کاش اینقدر تنها نبودم. همین تنهایی باعث می‌شود خاطره آن روز را نتوانم فراموش کنم و مرتب آن صحنه‌ها جلوی چشمانم بیاید. هر وقت در خیابان دعوایی می‌بینم تنم می‌لرزد. واقعا وحشتناک است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها