در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ادعای جنگیدن قبل از جنگ کار سادهای ایست و هر کس و ناکسی میتواند مدعی جنگاوری شود. اما وقتی دنیا شیپور جنگ را برای تصرف ناموس و خاک کشورمان در ۳۱ شهریور ۵۹ نواخت گزینش مرد و نامرد هم شروع شد و معلوم گردید دغلکارانی که فقط ادعای شجاعت و انقلابی بودن داشتند فقط پشت خط جبههها ماندند؛ اما در این میان جوانانی هم بودند که بدون هیچ داعیه ای گمنام و در سکوت به فرمان امامشان جهاد کردند در راه خدا و در آسمان گمنامی ستاره ای شدند که نورشان تا ابد خاموش نخواهد شد.
شهید "اکبر ترابیان" فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) بود که مزد زحماتش را با شهادت گرفت و خونش ماند تا سرخی آن هشداری باشد برای مسئولینی که یاد بگیرند خمینی دورانشان را چطور باید یاوری کنند و دست از خودخواهی و خودبینی بردارند. آنچه میخوانید قسمت پایانی گفتگو است با خانم صمدتاری مادر این شهید بزرگوار.
شهید ترابیان به این دلیل رفت کردستان
زمانی که پسرم در پادگان امام حسین(ع) مربی بود مافوقی داشت که اکبر مدتی معاونش بود. شنیدم با هم دعوایشان شده. وقتی قضیه را تعریف کرد، گفت: ایشان ماشین سپاه را میداد به بچهها تا کارهای شخصیشان را با آن انجام دهند من گفتم نباید این کار را بکنید و سر همین موضوع بحثمان شد. این اتفاق باعث شد اکبر پادگان را رها کرده و عازم کردستان شد.
مادر صاحب شهادت نامه پسرش را امضا کرد
پسر من و شهید صاحب صنعتکاران هنگام شهادت با هم بودند. بعدها مادر صاحب برایمان تعریف کرد: شب شهادت فرزندم خواب دیدم آقایی به همراه چند نفر آمدند در خانهمان و فرمودند ما آمدیم صادق را ببریم کربلا، اجازه میدهید؟ گفتم: باشه ببرید اشکالی ندارد. بعد آنها گفتهاند شما باید پای این برگه امضا کنید و مهر بزنید، من هم مهر زدم. بعد آنها نگاه برگه را نگاه کردند و گفتند: این کمرنگ است، پررنگتر مهر بزنید. من دوباره مهر زدم و بعد از شهادتش فهمیدم آن برگه شهادت نامه پسرم بود.
من چنین خوابی را ندیدم چون اکبر مدتی قبل از شهید شدنش از من رضایت خواست با اینکه سختم بود اما گفتم: راضیام به رضای خدا.
وقتی از اکبر حرف می زنم قند توی دلم آب می شود
وقتی می خواست من را آماده کند برای شهادتش، میگفت: مامان تو نمیدانی من را کجا میخواهند ببرند، جای خوبی است تو راضی باشی کار تمام است. خواهش میکنم رضایت بده.
روزی که اکبر شهید شد بچهها از در حیاط آمدند داخل و دیدم نگران هستند، یکدفعه دیدم یکی از دوستانش مشکی پوشیده، گفتم: چرا مشکی پوشیدی؟ او که نمرده.
خدا را شکر میکنم که تا چهلم او کسی اشک من را ندید. الان وقتی در مورد بچه ام حرف میزنم همه جا قند در دلم آب میشود. میفهمیدم در این دنیا چقدر عذاب میکشد، زمانی که میدانم جای او خوب است دلم براش نمیسوزد که در جوانی رفت بلکه برای خودم دلم میسوزد.
تو گناه خودت را نگه دار نمیخواهد گناه من را گردن بگیری
شهید ترابیان بچه آرامی نبود و دائم در فعالیت بود اما هیچ وقت نمیگفت من خستهام. بچهها را می برد کوه با زبان روزه که کلاس تخریب را آنجا برایشان برگزار کند. وقتی می آمد خسته و هلاک بود، میگفتم: مادر تو که هلاکی بیا امروز روزهات را بخور گناهت پای من، میگفت: مادر تو گناه خودت را نگه دار نمیخواهد گناه من را گردن بگیری.
فرمانده ای که جارو می زد
هر وقت از اکبر میپرسیدیم در سپاه چه کار میکنی؟ میگفت: همه کار میکنیم جارو میکنیم، تمیز می کنیم. هیچ وقت نمیگفت چه کاره هستم.
سه، چهار تا شماره تلفن داده بود به من میگفت: هر وقت کارم داشتی با این شمارهها تماس بگیر بالاخره یک جا پیدایم میکنی. میگفتم: مگه تو چهکارهای که همه جا هستی؟
شانه اش همیشه در جورابش بود
هیچ وقت با لباس سپاه نمیآمد در محل. یک روز دیدم سر میدان با موتور ایستاده بود، اول نشناختم و با خودم گفتم: چه پسر قد بلند و خوشگلی، خدا برای مادرش نگه دارد. چند لحظه بعد آمد جلو و با خنده گفت: جد آبادی (همیشه به من میگفت: جدآبادی) جوانهای مردم را نگاه میکنی؟! آنجا بود که فهمیدم اکبر بوده. همیشه مرتب و شیک بود. همیشه شانهاش در جورابش بود و هر جا میرسید سرش را شانه میزد.
تو با پسرت دشمنی داری!
همیشه در راهی که انتخاب کرده بود سعی می کردم حمایتش کنم. وقتی از در می رفت بیرون از آب و قرآن ردش می کردم. یک روز که مادرم منزل ما بود اکبر داشت می رفت بهشت زهرا برای استقبال امام. قران را که آوردم مادرم گفت مگر می خواد کجا بره که از آب و قرآن ردش می کنی؟ گفتم من همیشه این کار را میکنم. ایشان خیلی به من می گفت نذار این کارها را بکند خطر داره. آن روز هم با حالت اعتراض گفت: تو با پسرت دشمنی داری.
عروسی به روش یک فرمانده تخریب
عروسی اکبر، تعداد محدودی میهمان داشتیم. طبقه بالا خانمها بودند و طبقه پایین آقایان. شهید ترابیان حتی اجازه نداد کسی روی قابلمه بزند. خانمش به جای لباس عروس یک بلوز و شلوار کرم رنگ پوشید و خودش هم یک شلوار مشکی و یک بلوز سفید معمولی تنش کرد.
تا صدای سر و صدا درآمد خودش را به سرعت رساند بالا و عصبانی شد و گفت: در کوچهی ما یک مادر شهید است، الان دلش نمیشکند ما در خانهمان بزن و بکوب راه بیندازیم؟! موقع اذان در خانه پیشنماز شد و نماز جماعت خواندند. بعد شام و عروسی تمام شد.
آخرین بار صورتش را بوسیدم
همیشه میگفت شهادت هر چه پر ماجرا تر باشد شیرینتر است. دفعهی آخری که اکبر را دیدم خیلی معمولی خداحافظی کردیم. دوم ماه رمضان بود که با شهید صنعتکاران به شهادت رسیدند.
شهید "حسین قاسمی" که با هم خیلی رفیق بودند زنگ زد و گفت: حاج خانم! اکبر امروز نمیآید خانه، رفته ماموریت. بعد پسرم آمد شروع کرد به گریه کردن و ما قضیه را فهمیدیم. وقتی صورت اکبر را دیدم، بوسیدم. ایشان از ناحیه سر به شهادت رسیده بود.
یکی از روزهای سال ۶۵ بود که می روند روی پروژه ای کار کنند که دستگاه منفجر شد و شهید شدند. برایم تعریف کردند که کنار شیر آب با لب تشنه به شهادت رسیده.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: