خدا تنهایمان نمی‌گذارد

کد خبر: ۵۰۶۱۳۷

او از دوران کودکی فقط با این احساسات منفی زندگی کرده و اصلاً‌ به فکر تغییر این رفتار هم نبود؛ پدر، مادر، خواهر و همسرش هم بارها از او خواسته بودند عادتش را ترک کند ولی جواب او هر دفعه یک جمله خاص بود: «من اینطوری هستم؛ نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و وقتی عصبانی هستم، لبخند احمقانه بزنم!»

او خودش هم می‌دانست رفتارش دیگران را ناراحت می‌کند ولی پذیرفته بود ​ کاری از دستش ساخته نیست و باید وضع را تحمل کند؛ تصور این‌که هنگام عصبانیت آب سرد بنوشد، قدم بزند، بخندد یا ده‌ها کار دیگری را که مشاوران خانواده پیشنهاد کرده بودند انجام دهد، برایش غیرممکن بود.

سال‌ها همین طور پیش رفت و کارن هیچ وقت متوجه صدماتی که به خودش و اطرافیان می‌زد، نشد. تا این‌که درست سه سال پس از ازدواجش و روزی که برای جشن سالگرد ازدواج با همسرش به یک رستوران بزرگ و مجلل رفته بودند، احساس کرد پاهایش توان ندارد. وقتی می‌خواست از روی صندلی بلند شود، حس کرد نمی‌تواند به تنهایی قدم بردارد و بدون کمک راه برود.

ترسیده بود ولی نمی‌دانست باید چه کار کند. باز هم عصبانی شد؛ فریاد زد و همسرش را با اخم و فریاد صدا کرد. اما شرایط بدتر از آن بود که آنها فکر می‌کردند؛ پاهای کارن اصلاً توان حرکت نداشت.

آنها با هم به نزدیک‌ترین بیمارستان رفتند و پزشکان متخصص هم سریع بررسی‌ها و اقدامات لازم را انجام دادند؛ بعد از چند ساعت، یکی از دکترها به آنها گفت باید برای درمان به بیمارستانی مجهز در مرکز شهر بروند. او ‌گفت کارن دچار مشکلی شده است که اگر به موقع درمان نشود، هیچ وقت قادر به راه رفتن نخواهد بود.

این جمله دکتر باز هم کارن را به هم ریخت و عصبانیت او را بیشتر کرد. گریه می‌کرد، فریاد می‌زد و حسابی بداخلاق شده بود. اما هیچ یک از این کارها نتیجه‌ای نداشت.

چند هفته گذشت. کارن هنوز نمی‌توانست به تنهایی و بدون کمک عصا راه برود. اما اتفاق خوبی که در این مدت افتاده بود این بود که او دیگر عصبانی نبود؛ گریه نمی‌کرد و با کسی هم دعوا نداشت.

یک روز مادر کارن علت این تغییر را از او پرسید و از جواب دخترش حسابی شگفت‌زده شد. کارن لبخند زد و گفت: «هیچ کدام از دعواها، فریادها، گریه‌ها و اخم کردن‌ها نتیجه‌ای نداشت؛ اما وقتی به جای همه این کارها با خدا حرف زدم و دعا کردم مرا نجات دهد، حالم بهتر شد. تصمیم گرفتم از امروز به بعد هر وقت عصبانی، نگران و ناراحت بودم​ با خدا حرف بزنم و از او کمک بخواهم. او بهتر از هر کسی می‌داند چطور باید به من کمک کند.»

امروز چند سال از آن روزها می‌گذرد. کارن هنوز باید با عصا راه برود؛ ولی دیگر عصبانی نیست. دیگر فریاد نمی‌زند و فقط از خدا می‌خواهد هیچ وقت او را تنها نگذارد.

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها