در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تاریخ سراسر افتخار جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، مملو از خاطرات تلخ و شیرین و جانفشانیهای رزمندگان غیور ایران اسلامی است.
گردان 808 پیاده مرکز آموزش 05 کرمان از واحدهای موفق در دوران جنگ تحمیلی است. مطلب زیر خاطرهایی از «ستوان یکم آزاده جانباز منصور قشقایی» است که در کتاب «حماسه جاوید» به نگارش در آمده است.
...شب هنگام بود که وارد یکی از پادگانهای هوانیروز در خاک خود عراق شدیم. تا صبح با همان حالت دست و پای بسته داخل آیفا بودیم. خستگی و مخصوصاً تشنگی ما را بسیار اذیت میکرد و وقتی که به سرباز عراقی گفتیم که آب میخواهیم داخل یک حلب کثیف و کهنه برایمان آب آورد.
وقتی هم حلبِ آب را جلوی دهانمان میآورد که آب بخوریم سریع آن را به عقب میکشید. به هر حال با کلی آزار و اذیت و بدبختی توانستیم که مقداری آب بخوریم.
صبح که شد عراقیها با کمک یکی از «منافقین» که فارسی زبان بود شروع به یادداشت کردن اسامی ما کردند. بعد از این کار دوباره ما را سوار آیفا کردند و به اردوگاه «شماره 18 بعقوبه» منتقل کردند.
زمانی که به اردوگاه رسیدیم ما را به داخل سوله بزرگی که پر از اسرای ایرانی بود، بردند. اوضاع داخل سوله، به خصوص از لحاظ بهداشتی، بسیار بد و اسفناک بود. به گونهای که تمامی اسرا میبایستی همه کارهای روزمره خود را ـ اعم از غذا خوردن، استراحت کردن و حتی دستشویی و رفع حاجت ـ در داخل سوله انجام میدادند. بدتر از همه گرمای هوای بود، زیرا فصل تابستان بود و داخل سوله در تمام طول روز مثل کوره داغ داغ میشد.
اسرا برای رهایی از گرما، تمامی لباسهایشان را در آورده و فقط یک شلوار به تن میکردند. گاهی اوقات از شدت گرما، اسرا خودشان را با آب لجنی که عراقیها در یک گوشه سوله ریخته بودند، خنک میکردند.
سه ماه را با تمامی این اوضاع و احوال در آن سوله بودیم تا اینکه دوباره ما را به سوله دیگری که تازه ساخته شده بود منتقل کردند. آنجا تازه به هر یک از اسرا لباسهایی به نام «بله» با دو تا پتو دادند. از آن به بعد هر یک از اسرا میتوانست در طول 24 ساعت، یکبار به دستشوییهایی که ساختهبودند، برود.
شاید باور نکنید، ولی من در تمام طول اسارتم حتی یک شب هم ستارههای آسمان را نتوانستم نگاه کنم. عراقیها حتی زمان خواب هم لامپهای سوله را روشن میگذاشتند تا اسرا را زیرنظر داشته باشند، به همین خاطر هیچ وقت موفق به نگاه کردن به ستارههای آسمان نشدم.
یک اتفاق جالب و خاطرهانگیز برای من در دوران اسارت رخ داد که هیچ وقت آن را فراموش نمیکنم. این خاطره مربوط به اوایل اسارت بود که دچار بیماری سختی همراه با تب و لرز شدیدی شده بودم و همانند یک کوره، داغ داغ شده بودم.
با کمک چند تا از بچهها برای گرفتن دارو و قرص به بهداری اردوگاه رفتیم، مسئول بهداری هم در آن زمان یکی از اسرای خودمان بود. وقتی که وارد بهداری شدیم، به آن برادر عزیزمان که مسئول بهداری بود، گفتیم یک دارویی به ما بدهد، ولی او رو به من کرد و گفت: «آقای قشقایی، شرمندهام؛ غیر از نمک دیگر اینجا هیچ چیز ندارم». وقتی این حرف را شنیدم به خودم گفتم: «این دیگر چه جور بهداریای است؟»
خلاصه مقداری نمک گرفتم تا با آب قرقره کنم، بلکه حالم خوب شود. وقتی به سوله برگشتم، تازه متوجه شدم که هیچ آبی داخل تانکر نمانده است. برای یک لحظه ماندم که چه کار کنم.
بلافاصله یک قوطی پیدا کردم و با زیرپیراهنیام که تنم بود، شروع کردم به جمع کردن قطرههای آب از ته تانکر. این زیرپیراهن، زیرپیراهنی بود که من روزهای قبل دست و صورت و حتی عرق بدنم را با آن خشک میکردم. به هر نحوی که بود مقداری آب از ته تانکر جمع کردم و با آن نمک را قرقره کردم. شاید باور نکنید، ولی فردای آن روز حال من به حدی خوب شد که حتی خودم باورم نمیشد.
در دوران اسارت واقعاً روزهای وحشتناک و اسفناکی بر ما گذشت. اگر یکی از اسرا مریض میشد، هیچ امکانات و دارویی برای معالجه نبود و بایستی آنقدر با بیماری دست و پنجه نرم میکرد که یا حالش خوب شود و یا...
وضع طوری شده بود که خود اسرا دارو میساختند. مثلاً با زرورق و گرد آجر دندان پر میکردند. زیرا عراقیها هر روز سه نفر بیشتر به دندانپزشکی نمیفرستادند و ما یکدفعه حساب کردیم و دیدیم که اگر قرار باشد همه هفت هزار اسیر که داخل اردوگاه هستند به دندانپزشکی بروند، نزدیک به 5 ـ 4 سال طول میکشد. به همین خاطر اسرا سعی میکردند که با خلاقیت و ابتکار خودشان کمبودهایی را که داشتند به نحوی جبران کنند.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: