روزهای چزابه

ساعت هشت و نیم بی‌سیم زدم به سرگرد صفوی. گفتم کار خاکریز تمام شده، با تانک‌هایتان بیایید. وقتی آمد با تعجب نگاهمان می‌‌کرد. با حالت خاصی پرسید: می‌دانید دیشب از کجا رد شدید؟ گفتم خوب بله از آن مسیر، گفت نه دیشب درست از وسط میدان مین رد شده‌اید.
کد خبر: ۵۰۳۶۹۸

قرار بود عملیات بکنیم برای آزادی بستان، وضعیت منطقه کار ما را سخت می‌کرد. منطقه از یک طرف منتهی می‌شد به باتلاق‌های هورالعظیم و از طرف دیگر به تپه‌‌های صعب‌العبور نبهه و از طرفی به تپه‌های الله‌اکبر و منطقه دهلاویه و سوسنگرد.

از هر طرف که می‌خواستیم عملیات کنیم موقعیت زمین به نفع عراقی‌ها بود و همین امر کار ما را مشکل می‌کرد. باید راهی پیدا می‌کردیم تا عملیات به سرانجامی برسد. اگر راهی پیدا نمی‌شد یا عملیاتی صورت نمی‌گرفت و یا اگر عملیاتی می‌شد، تلفات زیادی باید می‌دادیم برای آزادی بستان. بالاخره راه را پیدا کردیم. پیشنهاد شد از تپه‌های الله‌اکبر یک جاده بکشیم تا روستای چزابه. اگر موفق می‌شدیم بی‌دردسر از پشت عراقی‌ها سر در می‌آوردیم.

فرصت کم بود. فقط 9 روز وقت داشتیم برای سه کیلومتر جاده. آن هم در بدترین موقعیت زمین. منطقه رملی بود. بلدوزر تا می‌آمد فرو می‌رفت در زمین و با یک باد باید همه چیز را از نو شروع می‌کردیم. ماسه‌ها سبک بودند و با اولین باد حرکت می‌کردند و همه چیز را زیر خودشان دفن می‌کردند. امکاناتی هم نداشتیم به آن صورت از مایلرو و ولو و ماشین‌های مدرن خبری نبود. غلطکی داشتیم و چند کمپرسی زهوار درفته و قدیمی که از شهرداری‌ها گرفته بودیم، با چند تایی کمپرسی که مال مردم بود و داوطلبانه آمده بودند.

هواپیماهای مزاحم عراقی

کار را شروع کردیم. ابتدا می‌رفتیم برای شناسایی منطقه. بعد روی ماسه‌ها با تانکر آب می‌پاشیدیم و غلطک می‌کردیم پشت سرش تا زمین سفت شود. اطراف تپه‌های الله‌اکبر زمین خاک رس بود و سرخ رنگ. با بلدوزر خاک رس را بار می‌کردیم پشت کمپرسی‌ها و می‌آوردیم می‌ریختیم روی ماسه‌های کوبیده شده و جلو می‌رفتیم. با توجه به موقعیت زمین، روزی دویست تا ششصد متر جاده می‌ساختیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم روحیه‌ها بهتر می‌شد. ابتدای کار کسانی بودند که می‌گفتند اصلاً امکان ندارد ساختن جاده داخل رمل‌ها.

هر روز مشکلات جدیدی پیش می‌آمد برای ما. هواپیماهای شناسایی عراقی یک لحظه راحت‌مان نمی‌گذاشتند. پروازهای زیادی داشتند و ما مجبور بودیم هر چه جاده می‌ساختیم زیر بوته‌ها استتار کنیم. بدنه کمپرسی‌ها را گل مالیده بودیم و خودمان هم از بس گرد و خاک نشسته بود روی سر و صورتمان، دست کمی نداشتیم از کمپرسی‌ها. هیچ‌کس مرخصی نمی‌رفت. تصمیم گرفته شده بود از قبل که مرخصی ندهیم به کسی ولی هیچ‌کس طی انجام کار مرخصی نخواست.

برکت دست مقنی‌های یزدی

اواسط کار، دچار کمبود آب شدیم. مسافت زیاد شده بود و تانکرها برای هر بار آب آوردن باید وقت زیادی صرف می‌کردند. با هزار زحمت از یزد و دامغان مقنی آوردند. مقنی‌ها وقتی رسیدند دیدیم جوان‌ترین‌شان پنجاه ساله است. ناامید شدیم راستش، یک عده می‌گفتند کار بی‌خودی است این منطقه بیابانی که آب ندارد. مقنی‌ها بی‌حرف چند جا مشغول شدند. 9 متر که پایین رفتند رسیدند به آب. چه آبی صاف مثل اشک چشم.

ابتدا گفته بودند جاده را به عرض دو متر و نیم تا سه متر بسازید و هر پنجاه متر یک پارکینگ، آخر 9 روزه جاده تمام شد. عرضش حدود دوازده متر بود. هیچ‌کس باورش نمی‌شد این جاده را فقط یک عده بچه‌های جهاد ساخته باشند با این امکانات محدود، آن هم فقط در طی 9 روز، شب عملیات از آن جاده تریلر کمرشکن با تانک عبور کرد.

اگر نرسیم به چزابه

عملیات از دو محور شروع شد. یک محور از تپه‌های الله‌اکبر و محور دیگر از پاسگاه سابله، ابتدا می‌خواستند به ما استراحت بدهند. می‌گفتند شما به اندازه کافی زحمت کشید‌ه‌اید. قبول نکردیم. قرار شد از محور الله‌اکبر ما هم در عملیات باشیم. عملیات شروع شد. بچه‌ها راحت از جاده‌ای که ما ساخته بودیم از پشت حمله کردند به عراقی‌ها.

از شب قبل از عملیات برنامه‌ریزی کرده بودیم. هدف هم مشخص بود. قرار بود همان شب از تپه‌های نبهه به طرف تنگه چزابه مسیری را باز کنیم و خودمان را برسانیم به آنجا و عقبه دشمن را ببندیم. قرار شده بود تیپ امام حسین(ع) از سپاه همراه ما باشد، به فرماندهی شهید حسین خرازی. هوا که تاریک شد، باران گرفت، شدید هم می‌بارید. باران تمام علائمی را که غروب بچه‌ها کار گذاشته بودند از بین برده بود و گم شدیم. تمام شب زیر باران ایستادیم و شهید خرازی با یک جیپ و بی‌سیم به هر طرف می‌رفت، بلکه مسیر را پیدا کند. نزدیک صبح شد، باید نماز صبح را می‌خواندیم. خیس خیس شده بودیم. ماسه‌‌های خیس، کف زمین را کنار زدیم و تیمم کردیم و ایستادیم به نماز.

تمام فکر و ذکرم عملیات بود. همه می‌گفتند اگر مسیر پیدا نکنیم و نرسیم به تنگه چزابه، دشمن فردا نیروهایش را از تنگه تدارک می‌کند و عملیات شکست می‌خورد. نمی‌دانستیم چه کار باید بکنیم مسیر تا آن لحظه پیدا نشده بود و چیز زیادی هم نمانده بود به روشن شدن هوا، یکباره نزدیک خودم پیرمردی را دیدم. می‌شناختمش، سید بود و اهل یکی از روستاهای حمیدیه، گفت بیایید من مسیر را به شما نشان می‌دهم و خودش شروع کرد به دویدن. بلافاصله همه پشت سرش حرکت کردیم. صحنه عجیبی بود، یک پیرمرد جلو می‌دوید و پشت سرش یک گردان بسیجی و دستگاه‌ها و بلدوزرهای ما، مشغول دویدن بودم که یک نفر صدایم زد. احمد سمیعی بود. به همه می‌گفت دایی. گفت دایی رضا حواست کجاست، من دارم با بلدوزر پشت سرت می‌آیم، صدات می‌کنم، بوق می‌زنم، محل نمی‌گذاری، همه حواست به آن سید است، بیا سوار شو.

گرمای موشکی که از بالای سرم رد شد

مشغول صحبت شدم با رضا سمیعی، سرم را که برگرداندم دیدم سید نیست. به هر طرف نگاه کردم پیدایش نکردم. زمین مسطح بود و تا 200 متری کوچک‌ترین حرکتی دیده نمی‌شد. از سید هم خبری نبود که نبود. رسیده بودیم به محلی که باید می‌رسیدیم. بعدها هر چه گشتیم پیدایش نکردیم که جریان کمک آن شب را از او بپرسیم.

هوا روشن شده بود و پاتک دشمن هم شروع. عراق با تمام قدرت می‌خواست جلوی ما را بگیرد. بچه‌ها زیر آن آتش شدید، خاکریز را تمام کردند. هر لحظه شلیک‌های عراقی‌ها شدیدتر می‌شد. بلدوزرها پراکنده شده بودند و به صورت خیز سنگر درست می‌کردند برای تانک‌ها، یک نفر پیشنهاد کرد که تانک‌های ما تعدادی شلیک کنند تا هم ما بتوانیم استراحتی بکنیم و هم از شدت آتش عراقی‌ها کم شود. تانک‌ها جلو آمدند.

یکی از تانک‌ها رفت طرف بلدوزر زمانی. زمانی سنگری کنده بود برای دستگاهش. راننده تانک به زمانی گفت سنگر را خالی کند برای تانکش. زمانی هم قبول کرد. دنده عقب گرفت و با بلدوزر برگشت عقب، تا یک گوشه دیگر سنگر بکند برای خودش. می‌خواستم بروم پیش سمیعی که یک موشک از بالای سرم رد شد. گرمای موشک را کاملاً احساس کردم. صدای انفجار شدیدی از پشت سرم بلند شد. برگشتم، موشک مستقیم خورده به بیل بلدوزر زمانی. دویدم طرف بلدوزر، زمانی از روی بلدوزر پایین افتاده بود و جابه‌جا شهید شده بود. اولین نفر از ما بود که شهید شد آنجا.

دو روز بدون آب و غذا در تنگه چزابه

دو روز در تنگه چزابه مستقر بودیم. نه غذایی به ما رسید و نه آبی. شب اول باران سختی بارید. همه خیس شده بودیم. بلدوزرهایمان اطاقک نداشتند. رفتم پیش فرمانده تانک سرگرد صفوی. گفتم سرگرد، بچه‌های ما همه خیس شده‌اند، سردشان است، پتویی، چیزی اگر دارید به ما بدهید. سرگرد نگاهی کرد و با تأسف گفت پتو که نداریم متأسفانه، ولی اگر بخواهید یک نفربر هست. پنج نفر، پنج نفر بروید داخلش و گرم شوید. چاره‌ای نبود، قبول کردیم.

داخل نفربر که شدیم دستم خورد به دیواره نفربر، خیس شد، بوی عجیبی گرفت، هر چه نگاه کردم چیزی نفهمیدم، تاریک بود. خدمه نفربر جلو بودند. از یکی‌شان پرسیدم اینجا چرا خیس است؟ جواب داد این نفربر آمبولانس ماست، خیسی به خاطر خون شهدا و مجروحین است.

حالم دگرگون شد، تمام نفربر خیس بود و ما ناچار باید گرم می‌شدیم. اگر می‌خواستیم بیشتر بمانیم مطمئن بودیم که اگر بیرون بمانیم یخ می‌زدیم. سرما امان‌مان را بریده بود.

می‌دانید از کجا رد شده اید؟

ساعت یک نیمه شب هوا روشن شد. یک قسمت از خاکریز کامل نشده بود. یک بی‌سیم‌چی از ارتش گرفتیم، رفتیم تا مرحله دوم خاکریز را برسانیم به مدرسه چزابه. زمین به شدت گل و لای بود و من مجبور بودم پیاده جلو بروم و مسیر خاکریز را مشخص کنم. کار سختی بود، راننده بلدورز اگر کمی اشتباه می‌کرد بلدوزر می‌تپید داخل گل‌ها و هر بلدوزری که از دست می‌دادیم یعنی عقب افتادن کار.

نیم ساعت از روشن شدن هوا گذشته بود که کار تمام شد. نفس راحتی کشیدم. می‌خواستم بروم برای استراحت که چشمم خورد به یکسری سنگر. بیست متری فاصله داشتند از محل کار ما. با یک نفر دیگر رفتم به آن سمت. داخل سنگرها که شدیم جنازه بود که ریخته بود و تلنبار شده بود روی هم. جنازه‌های عراقی‌ها همه جا دیده می‌شد. بعدها از زبان اسرا فهمیدیم همان شب از آن سنگرها یک گردان عراقی می‌خواسته‌اند حمله کنند، صدای بلدوزرهای ما را که شنیده بودند به خیال اینکه تانک دارد نزدیک‌شان می‌شد از ترس فرار کرده بودند. بقیه عراقی‌ها هم به خیال اینکه اینها ایرانی هستند، همه را بسته بودند به گلوله و تا نفر آخر را کشته بودند.

ساعت هشت و نیم بی‌سیم زدم به سرگرد صفوی. گفتم کار خاکریز تمام شده، با تانک‌هایتان بیایید. وقتی آمد با تعجب نگاهمان می‌‌کرد. از نفربرش یک فلاسک چای بیرون آورد و گفت بیایید چایی. گفتیم اگر به اندازه همه هست که می‌خوریم اگر نه ممنون. گفت نگران نباشید، برای همه درست می‌کنیم. چایی را خوردیم، کمی سرحال آمدیم، با حالت خاصی پرسید: می‌دانید دیشب از کجا رد شدید؟ گفتم خوب بله از آن مسیر، گفت نه دیشب درست از وسط میدان مین رد شده‌اید. خیلی شانس آورده‌اید. لبه‌های شنی بلدوزرهایتان هر بار رفته روی دو تا مین و از وسطش رد شده، جایش معلوم بود، وقتی که ما می‌آمدیم، نگاهی به هم انداختیم و می‌دانستیم شانس نبود، لطف خدا بود که از اول عملیات هر بار به شکلی آن را می‌دیدیم.

راوی: غلامرضا علی‌آبادیان(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها