چیزی شبیه معجزه

ساعت 2 بعدازظهر بود. هر چه زمان می‌گذشت، ترس و دلهره عجیبی در وجود یک‌یک ما قوت می‌گرفت. حضور من، صادق ذوالقدر، محسن شاهدی یادشان بخیر شهیدان اسداله فرحناک و حمیدرضا اطلاعی در دل بیابان در مقابل آن همه دشمن که از روبه‌رو، سمت راست و سمت چپ ما صف کشیده بودند، اصلا به چشم نمی‌آمد. همه‌اش منتظر بودم از کسی حرکتی سر نزند که این همه نیروی عراقی که کمین کرده‌اند و آماده به دست آوردن فرصتی هستند، دست به کار شوند و کار را یکسره کنند.
کد خبر: ۵۰۳۵۸۰

هیچ یک از ما حاضر به اسیر شدن نبودیم، این را از شرایط سختی که برایمان به وجود آمد، متوجه شدم. صادق ذوالقدر رفت کنار سنگر و چند نارنجک دستی که توی گونی بود آورد و بین هر چهار نفرمان تقسیم کرد و گفت: اینها را برای لحظه‌های آخر داشته باشید! وقتی عراقی‌ها نزدیک شدند، ضامن نارنجک‌ها را می‌کشیم و می‌اندازیم بین آنها، آن وقت خودمان هم شهید می‌شویم.

ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود و ما در برزخ مرگ و زندگی بودیم که یکباره متوجه شدم کسی توی آب قرار دارد.

به اطراف و پشت سرم نگاه کردم، دیدم شهید سیدهادی نیشابوری است که یک قبضه تیربار روی شانه‌اش گذاشته و بسختی جلو می‌آمد، سید نزدیک‌تر آمد باید خط آتشی برپا می‌کردیم به طرف دشمن تا سید بتواند از فرصت استفاده کند و بیاید جلو، همین اتفاق افتاد.

نزدیکی‌های سنگر دیده‌بانی، چند جنازه عراقی را که روی آب شناور بودند، کنار زد. جنازه‌هایی که امواج آب آن را آورده بود کنار جاده.

بالاخره سید از میان آن همه جنازه خودش را رساند سنگر دیده‌بانی تا تیربارش را به کار بگیریم. سید تا نگاهش به بچه‌ها افتاد پرسید: بچه‌ها نماز خواندید؟ از نماز کمک بگیرید و خونسردی خود را حفظ کنید. بعد تیرباری که آورده بود کار گذاشت، دو تیربار از کار افتاده را به کار گرفت. دقایقی بعد با به کارگیری تیربارها چنان آتشی بر سر دشمن ریخته شد که دشمن فرار را بر قرار ترجیح داد. آمدن سید در جمع ما چیزی شبیه معجزه بود.

محمد خامه‌یار - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها