گفت‌وگو با مردی که به خاطر بدهی به زندان افتاد

توقع زیادی از زندگی ندارم

کاسب با آبرویی بودم اما پول نزول من را به خاک سیاه نشاند.این را حبیب ـ م می‌گوید؛ مرد پنجاه و یک ساله‌ای که در سی و دو سالگی به زندان افتاد و سه سال را در حبس گذراند. حبیب در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۵۰۳۲۶۳

چرا به زندان افتادی؟

من و برادرم در کار کفش بودیم. مغازه‌ای داشتیم که البته فقط سه دانگش برای ما بود، هر کدام یک و نیم دانگ. بعد از چند سال کار، مشکلاتی پیش آمد و برادرم ترجیح داد سراغ شغل دیگری برود اما من در همان حرفه ماندم و چون نمی‌توانستم اوضاع را اداره کنم تصمیم گرفتم پول نزول کنم. می‌خواستم کار بزرگی بکنم و سود خوبی به جیب بزنم تا از مشکلات راحت شوم اما محاسباتم اشتباه از آب درآمد و کسی که طلبکار بود من را به زندان انداخت.ماجرای مفصلی دارد اما چون باید خلاصه تعریف کنم همین‌قدر بس است.

آن زمان مجرد بودی یا متاهل؟

متاهل بودم، پسرم هم سه سالش بود اما زنم طلاق گرفت. همان اواخر که اوضاعم به هم ریخته بود به جای این‌که کنارم باشد و من را دلداری بدهد، شروع به ناسازگاری کرد و بالاخره وقتی به زندان افتادم، طلاقش را گرفت. بحث ما سر حضانت پسرم بود که او را هم گرفت، یعنی شرط گذاشت که برای بخشیدن مهریه‌اش باید حضانت بچه را به او بدهم. اول مقاومت کردم اما بعد دیدم چاره‌ای ندارم. کوهی از بدهی روی دوشم بود.

چرا مغازه را نفروختی تا خودت را نجات بدهی؟

بدهی بیشتر از سهمم از مغازه بود. برادرم با طلبکار صحبت کرد تا سهم من را به جای طلب خود بردارد اما او کوتاه نمی‌آمد، البته کمی هم لج و لجبازی بود، من هم می‌گفتم حالا که این طور شده پول زور نمی‌دهم اما حرف او پیش بود چون چک و سفته دستش بود.

چطور آزاد شدی؟

بعد از سه سال سهم من را از مغازه گرفت و رضایت داد؛ البته برادرم هم کمکم کرد، او هم سهم خودش را به او فروخت. فروختن که چه عرض کنم در واقع مفت به او داد، برادرم هم بنده خدا در آتش من سوخت.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

چه کار می‌توانستم بکنم؟ خانواده‌ام را از دست داده بودم، شغل و مغازه‌ام را هم به باد دادم. دیگر نه سرمایه‌ای داشتم که از نو شروع کنم و نه روحیه و توانی، تازه مشکل کلیوی هم پیدا کرده بودم و دیگر از نظر جسمی هم مثل سابق نبودم. به خانه مادر برگشتم، پدرم سال‌ها قبل فوت شده بود و مادرم و خواهرم با هم زندگی می‌کردند. اما از وقتی خواهرم شوهر کرده مادرم تنها شده بود. تا مدتی اصلا حوصله نداشتم از خانه بیرون بروم، دیوانه شده بودم یکدفعه به سرم می‌زد بروم پسرم را پیدا کنم و پیش خودم بیاورم اما بعد بی‌خیال می‌شدم. دوباره به خودم می‌گفتم باید از مردی که من را به زندان انداخته انتقام بگیرم اما پشیمان می‌شدم.

بالاخره چه طور خودت را از این وضع نجات دادی؟

برادرم مغازه‌ای را اجاره کرده و سوپرپروتئینی راه انداخته بود. کلی اصرار کرد که من هم پیشش بروم، می‌دانستم با اجاره مغازه چیز زیادی ته دخلش نمی‌ماند و باید خانواده‌اش را اداره کند برای همین نمی‌خواستم قبول کنم. اما مادرم کلی با من صحبت کرد و بالاخره توافق کردیم برایش کار کنم. یک شاگرد داشت که او را بیرون کرد و من به جایش سرکار رفتم. درآمد زیادی نداشتم، فقط سرم را گرم می‌کردم؛ البته اوایل برایم خیلی سخت بود چون من زمانی برای خودم کاسب آبرومندی بودم.

از پسرت خبر گرفتی؟

بله، حتی کار را به دادگاه کشاندم و بالاخره قرار شد پسرم هفته‌ای یک روز پیش من باشد. این قانون را تا حالا هم رعایت کرده‌ایم، البته الان که پسرم بزرگ شده خودش هروقت بخواهد می‌آید و می‌رود زنم یعنی زن سابقم از وقتی شوهر کرد دیگر کار زیادی به ما ندارد.

الان چه کار می‌کنی؟

هنوز هم با برادرم کار می‌کنم، او مغازه خریده. البته با کسی شریک شده من هم با برادرم کار می‌کنم دیگر نه از لحاظ مالی و نه جسمی و روحی توان این را ندارم که برای خودم کاسبی راه بیندازم. از وقتی هم مادرم فوت شد کم حوصله‌تر شدم. به هر حال خدا را شکر روزگارم می‌گذرد و دیگر توقع زیادی از زندگی ندارم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها