مگر می‌شود ما به جبهه نرویم؟

روز دهم مهرماه بود که دکتر نوری را به جبهه فراخواندند. او با یک گروه به طرف جبهه‌ها حرکت کرد. ما گفتیم مگر می‌شود جنگ شروع شود و ما به جبهه نرویم؟
کد خبر: ۵۰۳۲۱۶

سال 58 بود که در اردوی جهادی شرکت‌ کرده بودیم. یک شب کمیته فرهنگی جلسه داشت. هر گروه گزارش فعالیت‌های خود را دادند. کاستی‌ها و موفقیت‌ها، بررسی و سپس برنامه‌ها ارائه شد. بعضی از آنها تأیید و برخی برنامه‌ها برای ماه‌های آینده درنظر گرفته شد. اما یکی از برنامه‌ها که ساخت کتابخانه روستای درویشان بود با اینکه رأی هم آورد، اما برادران با اجرای آن موافقت نکردند.

وقتی خواهران به سمت اتاق‌های محل استراحت برمی‌گشتند، از این موضوع ناراحت شدند. یک‌باره خواهر ضیغمی گفت: زن نیستم اگر فردا درویشان نروم و ساخت کتابخانه درویشان را شروع نکنم. همه خواهران هم با او هم قسم شدند.

بعد از نماز صبح همه آماده شدیم. پیاده به طرف درویشان حرکت کردیم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که به درویشان رسیدیم. شروع به جمع کردن سنگ کردیم. آن طور که می‌گفتند؛ صبح برادران بلند شده بودند تا هر کدام از گروه‌ها را به مقصد برسانند، اما خواهران را در محل استراحت ندیده بودند. بعد از جستجو یکی از برادران، ساعت 11 با تردید به درویشان آمد و دید که ما در روستای درویشان مشغول فعالیت هستیم. همین اقدام باعث شد که کتابخانه روستای درویشان ساخته شود.

روز دهم مهرماه بود که دکتر نوری را به جبهه فراخواندند. او با یک گروه به طرف جبهه‌ها حرکت کرد. ما گفتیم مگر می‌شود جنگ شروع شود و ما به جبهه نرویم؟

درست یادم هست که بیستم مهرماه هزار و سیصد و پنجاه و نه بود که خودمان را به شورای مرکزی رساندیم. هر چه بحث کردیم، نتیجه نداد. تا اینکه خانم دکتر یگانه به جمع ما پیوست. برادران شورا دیگر هیچ چاره‌ای نداشتند، البته، همه اعضای برادران شورا حضور نداشتند و خود حاج آقا همایونی به خرمشهر رفته بود. ایام مقاومت خرمشهر بود. همراه آنان شهید «محبتی مبارز» نیز به شهادت رسیده بود.

یک گروه پزشکی قبل از ما رفته بودند. بنا شد ما برویم جایگزین آنها شویم. صبح همگی در باغ جهاد حاضر شدیم. بیست و دوم مهرماه یک مینی‌بوس دراختیار ما گذاشتند. آقای باغیان مسئولیت ما را برعهده گرفت و خودش رانندگی ماشین را هم پذیرفت. سوار ماشین شده و حرکت کردیم. از همدان به ملایر رسیدیم و سپس بروجرد را پشت سر گذاشتیم. هنوز چیزی غیر عادی نبود. همین که به گردنه‌های چالانچولان و تنگه فنی رسیدیم، اوضاع غیرعادی شد. مردم شهرهای خوزستان در بین راه دیده می‌شدند که دنبال گمشده خود بودند. بیشتر، زنان بودند.

خود را به اهواز رساندیم. دو سه روزی معطل شدیم. خبر شهادت محمد محبتی مبارز ما را نگران کرد. گفتیم می‌خواهیم به خرمشهر برویم. اجازه نمی‌دادند. گفتند باید ازماهشهر بروید. مینی‌بوس به طرف ماهشهر رفت و پس از گذشتن از مسیرهایی به نقطه‌ای رسیدیم که صدای توپ و خمپاره می‌آمد. گرد و غبار حاصل از آن نیز وضع را به گونه‌ای غیرعادی نشان می‌داد. برخی اوقات خودروهای سیمرغ را که پشتشان نیرو بود می‌دیدیم. تا اینکه از مناطقی عبور کردیم. وقتی وارد منطقه‌ای شدیم که از لابه‌لای نخلستان‌ها عبور می‌کرد، ناگهان ایست دادند. پشت سر این فرمان چند تیر هوایی شلیک شد. همه یکدیگر را به آغوش کشیدیم. در این اثنا، سربازی جلو آمد، اما همین که سرباز جلو می‌آمد، آقای باغیان گفت: مراقب خودتان باشید، فکر می‌کنم عراقی باشند. در ضمن به فکر من نباشید، من سرگرمشان می‌کنم، خودتان را نجات دهید.

برخی جیغ کشیدند، اما خانم دکتر یگانه بدون اینکه دست و پایش را گم کند، از عقب مینی‌بوس به طرف جلو آمد. آقای باغیان پیاده شده بود و با سرباز عراقی در حال صحبت بود که خانم دکتر یگانه پشت فرمان مینی‌بوس نشست و در جا دور زد و فرار را بر قرار ترجیح دادیم. دور زدن همانا و مات و مبهوت ماندن عراقی‌ها همان؛ از پشت سر تیراندازی کردند، یکی دو تیر هم به مینی‌بوس خورد، اما اتفاق خاصی نیفتاد.

از یک سو دلمان پیش برادر بزرگوار باغیان که از مینی‌بوس پیاده شده بود، ماند. از او هرگز خبری نشد و هنوز هم که هنوز است، مادرش در انتظار بازگشت اوست، ولی خبری از او نیست. شاید او نیز به شهادت رسیده باشد، اما غیر از خدا کسی از او خبر ندارد. از سوی دیگر به مأموریتی که رفته بودیم، به مقصد نرسیده بازگشته بودیم.

همین که به اهواز رسیدیم به جهاد رفتیم و با برادر امانپور جلسه گذاشتیم و موضوع را به ایشان عرض کردیم. ابتدا آنها اصرار داشتند که برگردیم، اما ما می‌گفتیم که می‌مانیم، بالاخره خدمت در جبهه را برتر از برگشت می‌دانستیم. ایشان فرمودند حال که این‌طور است همه شما لازم نیست به خرمشهر بروید. بنابراین در مناطق مختلف خوزستان تقسیم شدیم. من و خواهر ضیغمی و دکتر یگانه به سمت سوسنگرد رفتیم. خاطرات زیبای آن یک ماه که از آن نقطه داریم از خاطرات خوب دوران زندگی ماست، اما هرگز شهید باغیان را که در خرمشهر اسیر شد یا به شهادت رسید، فراموش نمی‌کنم.

هنوز هم گوش‌هایم تیز است و چشمانم منتظر آمدن اوست. او که به احترام خواهران جهادی‌اش فداکاری کرد و هنوز هم زندگی خود را مدیون این شهید بزرگوار می‌دانم. شهیدی که حتی قبرش نیز گمنام است و قبر هم ندارد.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها