بچه‌های جنگ

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم همه چیز انگار جور دیگری بود. خبر تازه به ما رسیده بود. می‌گفتند جنگ شده است. ما چشم‌هایمان را مالیدیم. لقمه در گلویمان گیر کرد. سرفه کردیم. پدر با دست‌های مردانه‌اش زد به پشتمان. اما ما ـ همه ما ـ مات بودیم. ما نهایت جنگمان، دعوا بر سر شکستن شیشه همسایه و سر شکستن بچه همسایه بود. ما از جنگ سردرنمی‌آوردیم.
کد خبر: ۵۰۳۱۶۹

ما یاد گرفته بودیم که با همه مهربان باشیم. لبخند بزنیم. ما یاد گرفته بودیم که به همه احترام بگذاریم. ما قرارمان این بود که به مدرسه برویم. درس بخوانیم.

میهن خویش را کنیم آباد. اما رادیو می‌گفت: دشمن شهرهای جنوبی را گرفته و ویران کرده است. ما نمی‌فهمیدیم دشمن یعنی چه. ما سن و سالی نداشتیم. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدیم، دیدیم پسر همسایه زیر آوار خمپاره‌ها و موشک‌ها مانده است. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم فهمیدیم که اول مهر است. سال 1359 است. رادیو می‌گفت دیروز دشمن وارد خاک ما شده است و حالا همه چیز جور دیگری شده بود. جنگ شوخی‌بردار نبود. جنگ شوخی‌بردار نیست. این را آنهایی می‌دانند که در جنگ بودند. آنهایی می‌‌دانند که هر روز جنازه جوان شهیدی روی دوششان تا آسمان می‌رفت. آنهایی می‌دانند که شب‌ها از دلهره موشک و بمب نمی‌خوابیدند. جنگ شده بود و باید می‌جنگیدیم. بچه‌های آن روزها با روح لطیف و با دست‌های خالی جنگیدند و حالا از آن وقت‌ها بسیار گذشته است.

حالا ما هر سال اواخر شهریور که می‌شود یادمان می‌افتد که مردانی از ما رفتند و جنگیدند. یادمان می‌آید که بچه‌های ما در جنگ بزرگ شدند و رفتند و دیگر پیش ما نیستند. یادمان می‌آید که جنگ، هر چه باشد خوب نیست.

یادمان می‌آید که وقت جنگ هشت ساله، دست‌هایمان گره کرده و آغوش‌هایمان باز بود. حالا باز بچه‌های ما در کتاب‌های درسی خود از جنگ هشت ساله می‌خوانند.

حالا ما هم از دفاع مقدس هشت ساله کم حرف می‌زنیم. حوصله گشتن و مرور کردن آن سال‌ها برای بسیاری از ما انگار نیست. اما خاطره جنگ برای بسیاری از ما هنوز باقی است. حالا ما باید این باور را در خود تقویت کنیم و بدانیم احترام به آنها که مردانه حتی با دست‌هایی کوچک جنگیدند واجب است.

صولت فروتن -‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها