گپی در آشپزخانه

کد خبر: ۵۰۲۸۵۰

حتی احساس می‌کند حوصله این مهمان عزیز را ندارد؛ همین مهمان تازه رسیده که با آمدنش کلی شادی و خوشحالی به خانه آنها آورد. از این حسش تعجب می‌کند، اما دست خودش نیست.

همان کلافگی لعنتی. چنگ انداخته روی دلش.

با خودش حرف می‌زند؛ البته بیشتر کلنجار می‌رود؛ یک ساعتی می‌شود که روی مبل نشسته و فکر می‌کند. دنبال علت و دلیلی برای این حالش می‌گردد.

صدای گریه بچه بلند می‌شود؛ مانند مادرش زیر لب می‌گوید: لعنت خدا بر دل سیاه شیطان و از جا بلند می‌شود.

کودکش را در آغوش می‌گیرد. حس عجیب مادری مانند آبی است که روی آتش بی‌حوصلگی می‌ریزد. آرام‌تر می‌شود اما می‌ترسد؛ می‌داند دوباره با این حال و هوا درگیر می‌شود. می‌ترسد که در این رقابت ببازد.

احساس می‌کند انرژی‌اش کم شده است.

همیشه خود را قوی می‌دید؛ فکر می‌کرد این لوس‌بازی‌ها به او نمی‌آید. اما حالا درگیرش شده است. بدتر از همه این‌که حس می‌کند توی همین چند ماه، عشق همسرش به او کمتر شده؛ دنبال مقصری می‌گردد.

کارها و رفتارش را مرور می‌کند؛ دنبال دلیلی می‌گردد.

عجیب‌تر آن است که می‌داند اشتباه می‌کند؛ می‌داند چیزی تغییر نکرده؛ می‌داند دلیلی برای این همه دلهره وجود ندارد، اما...

باز هم زیر لب بر دل سیاه شیطان لعنت می‌کند و از جا بلند می‌شود. بچه را که سیرشده و خوابش برده سر جایش می‌گذارد و آرام به آشپزخانه می‌رود.

غروب که همسرش از راه می‌رسد، خانه مرتب است و صدای قل‌قل آب جوش کتری در فضای کوچک آشپزخانه پیچیده.

می نشینند؛ چای می‌نوشند و از روزشان برای هم می‌گویند. مرد درک می‌کند ته حرف‌های همسرش چیز دیگری است؛ چیزی که به دنبال فرصتی برای بیرون آمدن می‌گردد.

فضای صحبت را آماده می‌کند تا بدون این‌که بپرسد، زن خودش حرفش را بزند.

موفق می‌شود. زن حرفش را می‌زند؛ حرفی که با بغض بیرون می‌آید؛ و چه خوب که می‌آید و در دلش نمی‌ماند تا کهنه شود و سر باز کردنش سخت و ناجور شود.

مرد سر صبر حرف‌ها را می‌شنود؛ حرف زن که تمام می‌شود، مرد حرف می‌زند و می‌گوید او هم در این چند ماه، چنین حس و حالی را تجربه کرده است.

شنیدن این سخن، زن را آرام می‌کند؛ متوجه می‌شود تنها نیست و حسش چندان غریب نبوده است.

قرار می‌گذارند راه حلی برای این موضوع پیدا کنند. قدم اول را اما درست برمی‌دارند؛ به هم قول می‌دهند در باره این موضوع، سفره دل‌شان را برای هر کسی باز نکنند. قرار می‌شود زن فقط با مادرش حرف بزند و مرد هم بگردد تا یک مشاور خوب پیدا کند.

تصمیم می‌گیرند به کمک یک مشاور موضوع را حل کنند.

چهره هر دو نفر بازتر شده است؛ عطر چای هنوز در آشپزخانه موج می‌زند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها