در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کتاب «سفر هفتم» یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» است و متن زیر بخش سوم از «سفر اول»، ادامه خاطرات «هویزه تا محاصره سوسنگرد» است:
اول صبح قبل از اینکه ما برسیم، تانک تا نزدیکی پل آمده و دور زده بود. بعد از مدتی تشنه شدم. وقتی که میخواستم از خانه بیرون بیاییم، ظرف آبی برداشتیم؛ ولی سرپل جا گذاشتیم. یک پیرمرد مدام اطراف سنگرما و سنگر طرف چپ پل میگشت؛ خیلی نترس بود. رفت و از ساختمان بغل خیابان آب آورد. معلوم شد که اینجا ساختمان آب سوسنگر است. به یاد آوردم دیروز عصر که افراد ژاندارمری به ما میگفتند ما از اهواز آب میآوریم، آبها هنوز پاک و قابل خوردن بود. تمام مدت روز، شدت آتش به حدی بود که نمیتوانستیم یک قدم از سنگر بیرون بیاییم.
انهدام جیپی که مجروحان را جا به جا میکرد
نزدیکیهای عصر، یک ماشین جیپ بود که با وضع خاصی، زیر آتش ما، به آنطرف پل میرفت و زخمیها را میآورد. چندینبار این کار را تکرار کرد. بعد یکبار از آن طرف پل، بدون خبر دادن، از در ژاندارمری بیرون آمد. در اول پل، با گلوله تانکی او را زدند. شدت انفجار به حدی بود که ماشین جیپ، یک دور کامل زد و رانندهاش هم بیرون افتاد. چراغ ماشین روشن بود و اگر کمی هوا تاریک میشد، نور میداد. به حالت سینهخیز از روی پل رفتم تا نزدیک ماشین. با سرنیزه زدم و شیشه جلو را شکستم و برگشتم.
در این مدت، از غذا خبری نبود. زیاد گرسنه شده بودیم. مقداری نان خرد، کف سنگر ریخته بود. آن را جمع کردم. زیاد گلی شده بود. آن را تمیز کردم، کمی آب به آن زدم و با علیرضا عیسوی خوردیم. بعضی اوقات، کنسرو لوبیا پیدا میشد. البته مغازهها و خانهها پر از غذا و وسایل بود؛ لیکن از شدت آتش توپها و خمسه خمسه کسی موفق به این کار نمیشد.
حدود ساعت 11 بود که 16 اسیر آوردند. فرمانده آنها هم یک سرگرد بود که دستگیر شده بود. اسرا را در یکی از خانهها نزدیک مسجد نگهداری میکردند. در این یک روز و نیم، از هیچکدام بچهها خبری نداشتم؛ جز چند نفری که مسئول اسرا بودند. از غلامرضا بستانپور هم خبری نداشتم. فکر میکردم شهید شده است. هنوز صمد نحاسی و نصرالله سبزی در سنگر من بودند؛ ولی اغلب اوقات ساکت و خاموش. تیربارها هیچکدام به درد نمیخورد؛ اما علیرضا دو سه عدد از آنها را با آب تمیز کرد. چند تا از آنها هم زیر خاک پنهان کردیم. عراقیها مرتباً پل را نشانه میرفتند و با خمپاره قصد داشتند پل را از بین ببرند. هنوز ماشین با دو جسد شهید روی پل مانده بود. کسی جرأت نمیکرد ماشین را از جا بکند و حرکت دهد. حساسترین نقطه جنگی سوسنگرد، همین پل بود. در سنگر کنار پل، هم نماز میخواندیم، هم توالت بود، هم خوابگاه.
یک دانه خرما را 5 قسمت کردیم
ژندارمری خالی شده بود. تمام سلاحهای آن توسط عراقیها به یغما رفته بود. افراد آن هم رفته بودند. آنها در لباس عربی بودند که بعدها در پاکسازی، به عنوان ستون پنجم گرفته میشدند. هنوز آن طرف رودخانه، زیر پل کوچکی که کانال آب بود، ولی خشک شده بود، دو مرد پیر و یک زن سالخورده زندگی میکردند. آنها مرتب میخواستند به این طرف بیایند؛ ولی میترسیدند. در نزدیکی غروب بود که با نارنجک تفنگی، آمبولانس آنها را زدم. دود غلیظی به آسمان بلند شد و بچهها روحیه تازهای پیدا کردند. ما جمعاً در سنگر 5 نفر بودیم؛ من و علیرضا عیسوی و صمد نحاسی و نصرالله سبزی و یک نفر از تهران.
شب شد. در همان وضع خراب سنگر، نماز خواندیم. ما در عملیات محاصره سوسنگرد، یک دانه خرما را پنج قسمت کردیم. شب تا صبح بیدار بودیم. خوابیدن معنی نداشت. کسی هم خوابش نمیگرفت. هوا تا اندازهای سرد بود. من هم لباس گرمی نداشتم. ژاکتم را در حمله جا گذاشته بودم. شدت تیراندازی، از دو طرف زیاد بود. زوزه تیرها برای ما عادی شده بود. در خیابان روبهروی پل، کمتر کسی بود که عبور کند. این خیابان، خیابان اصلی شهر بود و تیرهای مسلسلها مستقیماً مسیر خیابان را طی میکردند. سرتاسر شهر، سنگربندی بود. ابتدای جادههای ورود به شهر را مینگذاری کرده بودیم یا عموماً تله انفجاری گذاشته بودیم.
وقتی هوا روشن شد، با دوربین، داخل ژاندارمری را نگاه کردم. چند ماشین دیده میشد. وسایل دفاعی ما جز تعداد معدودی موشک آرپی جی و چند نارنجک تفنگی بیش نبود. زمین ژاندارمری هم گلی بود و باعث میشد که نارنجکها منفجر نشوند. وقتی که آفتاب سطح زمین را پوشانده بود، من با گروهی، زیر آتش، سمت چپ از روی پل گذشتیم و به سمت راست، از طرف ابوجلال شمالی، در داخل پیچ و خمهای کوچهها به پیش رفتیم.
رخ به رخ تانک
ناامنی بسیار زیادی حاکم بود؛ وجود ستون پنجم، خطرناکتر از همه. تا مسیر کوچهای را میخواستیم طی کنیم، وقت زیادی صرف میشد. تانکهای عراقی در قسمت جنگل زیاد دیده میشدند. به طرف جاده حرکت کردیم. یک تانک، بدون سنگر در خیابان مستقر بود. تیربار کالیبر 50 مرتب کار میکرد. کمتر کسی بود که بتواند تانک را بزند.
میدان دید تانک زیاد وسیع بود و نفرات روی آن آن به خوبی دیده میشدند. یکی از بچهها که سرپرستی را به عهده گرفته بود، اعلام کرد: «چه کسی تانک را میزند؟» همه خاموش شدند. مثل اینکه کسی جرأت نمیکرد. من و محمدکریم علیپور حاضر شدیم که برویم و تانک را بزنیم. آرپی جی من دوربین داشت. در سنگر، با علیرضا عیسوی، آن را هم محور کرده بودم؛ ولی فکر میکردم که زیاد دقیق نیست. به هر حال آماده شدیم. من یک موشک را به اسلحه سوار کردم و علیپور هم یک موشک برداشت و به راه افتادیم.
مستقیماً میبایستی از روبهروی تانک، از کنار جاده جلو برویم. از داخل جوی کنار خیابان به راه افتادیم. زیر لب خدا خدا میکردم. دوربین روی آرپی جی سوار بود. علیپور هم با قدمهای سریع پشت سر من جلو میآمد. به فاصله تقریباً 200 متری تانک رسیدیم. دود زیاد حاصل از سوختن چوب برق، فضا را گرفته بود. پشت تپهای کوچک از شن که برای ساختن خانهای ریخته شده بود، نشستیم. یک «یا حسین» گفتم بعد آرپی جی را روی دوشم گذاشتم. در دوربین نگاه کردم. تانک را به فاصله زیادی نزدیک آورد. کمی بدنم لرزید. البته از سستی ایمانم بود. راننده آن، از داخل دهلیز تانک بیرون آمد و ایستاد کنار تانک؛ مثل اینکه داشت مناظر شهر را دیدن میکرد. تیربارچی هم مدام رگبار میزد. بعد آرپیجی را شلیک کردم. بلافاصله سرم را بالا آوردم تا ببینم چه میشود؛ ولی متأسفانه موشک از زیر تانک رد شد.
عرق سردی بدنم را فرا گرفت. احساس ضعف کردم. بیحد عصبانی شدم. نمیدانستم چه کار کنم. فرمانده هم تیر خورده و آن طرف جاده بود. میخواستم موشک دوم را بگذارم؛ ولی فرمانده داد میزد: «برگرد... برگرد...، زود برگرد.» میخواستم فرار کنم بروم در یک خانه که در سمت راستم بود. تا رفتم داخل حیاط، خانه را زدند. بلافاصله خانه دوم هم زده شد. نمیدانستم چه کار کنم. بر اعصابم مسلط نبودم. در حیاط یک خانه دیگر پریدم. تپهای از کاه، جلویم بود.
نمیدانم چطور از کاه بالا رفتم. حواسم از علیپور پرت شده بود. نمیدانستم او همراه من است یا نه؟ از آنچه در اطرافم میگذشت، خبر نداشتم. از کاه که بالا رفتم، رسیدم پشت بام و از آنجا خودم را به داخل یک کوچه پرت کردم. فکر هیچ چیزی را نمیکردم. بعد از لحظهای، خودم را روی زمین دیدم؛ مثل اینکه همه اینها در خواب صورت گرفته بود. تمام بدنم، غرق عرق شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بعد متوجه شدم چند نفر از برادران، پشت یک دیوار نشستهاند و دارند تصمیم میگیرند که چه کار کنند. ناگهان خاکستر بلند شد. تمام محوطه دیوار، از شدت حرارت قرمز شده بود. نفهمیدم چه شد. بعد از چند لحظه جلو رفتم. بله، گلوله توپ به دیواری خورده بود که برادران پشت آن نشسته بودند. بعضی از آنها پودر شده بودند. بعضیها هم از سوز دل ناله میکردند: «الله اکبر... لااله الاالله...»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: