در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کسی از اقوام بود که همیشه میگفت آن مطلبی خندهدار است که مرغ پخته در ظرف خندهاش بگیرد و البته ما میماندیم به ظرافتش که به کجاها فکر نکرده بود و البته میماندیم به قدرت خدا و این همه تفاوت مخلوقاتش.
برادر بزرگه دل خوشی دارد. با صدای بلند میخندد. به جرز دیوار میخندد. به پاس نکردن واحدهایش میخندد. به دعواهای خیابانی میخندد. به گرانی میخندد. او حتی به گم شدن کارت بنزینش هم میخندد و این آخری را کاملا آگاهانه گفتم که بدانید او تا چه حد دل خوشی دارد. من اما خندهام نمیگیرد. خانم بزرگ هم میگوید قربان خدا بروم که از یک خون و ریشهاید اما هزار مو با هم فرق دارید! برادر بزرگه عادت دارد شب به شب کاسه تخمه آفتابگردان به دست پای تلویزیون بنشیند و مدام دنبال قسمت خندهدارش بگردد. اینکه از لحاظ زیباییشناسی خنده برادر بزرگه اصلا قشنگ نیست، در تخصص من نیست و من اصلا در این مورد حرفی برای گفتن ندارم؛ اما از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان همین خندیدنهای بیدلیلش سرمان را بدجوری گرم میکند و گاهی آنقدر سرمان گرم میشود که ما هم مثل او یادمان میرود به چه میخندیم یا همین طوری بیاراده میخندیم.
همه اینها را گفتم تا زمینه داشته باشید و بتوانید آن لحظهای را متصور شوید که ریموت کنترل تلویزیون دست برادر بزرگه است که خسته از انتخاب واحد به خانه برگشته و در کانالهای تلویزیونمان به دنبال اسباب خنده میگردد و از قضا پیدایش هم میکند.
«خنده بازار»ی به راه است و من یک نسخه کپی برابر اصل یکی از مجریان تلویزیونی را میبینم که رو به دوربین میگوید: داریم؟ داریم؟ در حالی که روبهرویش یک نسخه کپی برابر اصل یکی از مجریان دیگر نشسته و مهمان برنامه است و در اثنای صحبتهای ایشان، مجری کپی برابر اصل دیگری از پشت یکی از مبلها سرک میکشد و میگوید: سلام به آسمون، سلام به نسیم، سلام به هوا و همینطور که ادامه میدهد دیگر کسی جلودار خندههای برادر بزرگه نمیشود.
این بار میدانم ناراحتی آقاجانم بجا نیست و با لبخند به برادر بزرگه نگاه میکنم که با علامت سوال بزرگی مواجه شده و مدام تکرار میکند چقدر هم شبیه خودشه! آقاجانم دیگر طاقت نمیآورد بلند رو به برادر بزرگه میگوید: آخر ادا درآوردن هم شد کار ؟ برادر بزرگه هم بیآنکه کوچکترین خللی در لبخندش ایجاد کند، میگوید: آقاجان دوباره گیر ندهید لطفا، همش هم ادا نیست. آبجی کوچیکه از آن سر اتاق فریاد میزند: آقاجان! داداشم راست میگوید. همین الان داشتند یک نابهنجار اجتماعی را انتقاد میکردند! آقاجانم دیگر به خودش زحمت سربرگرداندن و چشم غره رفتن به آبجی کوچیکه را نمیدهند و در عوض خانم جانم، خواهر کوچیکه را برانداز میکند و به علامت تائید میگوید: نابهنجار اجتماعی که گفتی همین شوهر نکردن تصمیم کبرا بود دیگر ؟! و خواهر کوچیکه مثل اسفند بالا و پایین میپرد. برادر بزرگه باز هم میخندد و رو به من میگوید صدایش را زیاد کن. نگذاشتند یک دل سیر بخندیم. به ریموت کنترل تلویزیون نگاه میکنم که کنار دستش افتاده و حواسش که پرت خنده است در دلم میگویم خوشا به حالت! ای کاش من هم یک برادر بزرگه بودم و هی بهانه داشتم برای خندیدن. تلویزیون سازمان یافته خانه ما همچنان خنده بازار است. آقاجانمان پیدایش نیست و خانم جانمان هم انگار با ما قهر کرده باشد گوشه اتاق عقبی نشسته و مشغول بافتن است و من همچنان فکر میکنم بالاخره خنداندن آدمها کار سختی است یا خندان بار آمدن آنها ؟!
پروانه عبداللهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: