سفرهای خانوادگی را از دست ندهید

کد خبر: ۵۰۰۰۷۶

جدا شوی و بروی تا آنجا که سکوت، بلندترین صدایی است که می‌شنوی و آفتاب عمود می‌تابد بر صخره‌های سپید، بر سنگ‌های ساده و صبور، بر گیاهانی که از سیاهی خاک تا آسمان دویده‌اند.

عجله‌داری، صندوق عقب ماشینت را پر کرده‌ای از خرت و پرت‌هایی که ضروریات سفر هستند.

حالا می‌خواهی بروی. می‌خواهی دست اهل و عیال را بگیری و دل بسپاری به جاده. چرا که ایمان داری «کباب پخته نگردد، مگر به گردیدن». پس باید بروی تا پخته شوی تا به شناخت برسی از خودت و آنچه تو را در برگرفته است.

باید دل بسپاری به جاده‌ای که آرام و پیچاپیچ شیب کوهستان را طی می‌کند و بالا می رود.

بالا می‌رود و پایین می‌آید، اما هرگز نمی‌ایستد. دل بسپاری به پهنای کویر و بروی تا شاید گوشه دنجی پیدا کنی و سر و صدای زندگی شهری را بریزی توی نهری که این روزها خیلی هم زلال نیست.

حالا بسم‌الله می‌گویی و استارت می‌زنی. نگاهی به صندلی عقب ماشین می‌اندازی و می‌گویی: خب بچه‌ها همه چی آماده‌اس؟ چیزی جا نمانده؟ همه هستن​؟ بریم؟ اهل و عیال نگاهی به هم می‌اندازند و لبخندزنان می‌گویند: همه چی آماده‌اس، نگران نباش.

بار دیگر زیر لب بسم‌الله می‌گویی. حالا کلاچ، دنده، گاز.

می‌روی. می‌روی تا بلندای کوهی که بغض فشرده زمین است.

می‌روی تا کنار قله‌ای که مشت برافراشته جلگه‌های پای کوه است.

می‌روی تا کنار رودخانه‌ای که درددل‌های زلال زمین را به جریان می‌اندازد.

می‌روی تا پای چشمه‌ای که با تمام وجود می‌جوشد و به یادت می‌آورد که ببین چه زلالی​ای از دل این همه تیرگی بیرون می‌تراود؟ چه قطره‌های آفتابی‌ای از دل این تیرگی بیرون می‌آید و ایمان می‌آوری که در پس هر قله خورشیدی و در دل هر کوه، گوهری و در قعر هر قطره مرواریدی خوابیده است.

می‌روی تا پای آن آبشار بلندی که از شکستگی رودخانه نفس می‌کشد و ایمان می‌آوری که تا رودخانه‌ای نشکند، آبشاری متولد نمی‌شود. حالا مانده‌ای سرگردان که این صدای نفس عمیق آبشار است که نوازشت می‌کند یا ناله‌های جانسوز رودخانه‌ای که شکسته است.

حالا راه افتاده‌ای، رفتن مقصد نیست. رفتن مرکب است. باید رفت تا رسید. باید از خیلی‌ها دل کند تا بتوانی دل بسپاری که یکی که برایت یگانه است.

سال‌ها سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا سر نکشد جامی

اما همیشه این اما‌ها مشکل‌سازند، تفکیک‌آفرین‌اند، جدایی‌سازند و دلهره‌آورند. آری باز هم اما، اما تنهایی فقط برای خدا خوب است، تو هم تنها راه نیفتاده‌ای و خانواده تو هم تنها نیست. قبلا هماهنگ کرده‌ای. حالا با آنها که دل به اشتراک دارید به هم می‌رسید، بوق می‌زنید و دستی تکان می‌دهید و دل می‌سپارید به جاده.

این بار دل به دریا زده‌اید. در حاشیه این آبی بیکران خانواده‌ها جمع‌اند. چشم‌ها را به دریا داده‌اند. دل‌داده‌اند به خدایی که همین نزدیکی است.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها