در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آنچه در ادامه میخوانید روایتی خواندنی از همراهی یک سروان نیروی هوایی با سردار شهید "احمد کاظمی" فرمانده نیروی زمینی سپاه است.
روان فنی هوایی "رحیم نظری" در تشریح این خاطره میگوید: بعد از دوران دفاع مقدس به عنوان کروچیف در ماموریتی 20 روزه عازم پادگان ارتش جمهوری اسلامی ارومیه شدیم، اما در اختیار نیروهای سپاهی قرار گرفتیم. به ما ابلاغ شد که سردار کاظمی می خواهد با بالگرد 214 به منطقه برود.
اسم سردار کاظمی حس کنجکاوی ام را برانگیخت و زیر لب گفتم: سردار کاظمی کیست؟ منتظر او بودیم که بعد از چند دقیقه ای پا به پادگان گذاشت. با دیدن چهره ی ایشان به یاد آوردم که چند بار او را ملاقات کرده ام، اما به علت افتادگی، تواضع و ساده زیستی اش نه درجه می زد و نه درباره شغل و مقامش صحبتی می کرد.
او در پروازهای قبلی خود را معرفی نکرده بود. به هر حال سردار به ما نزدیک شد و با لبخند شیرین و زیبایی که بر لب داشت، با ما و خلبان روبوسی کرد، سپس به اتفاق چند نفر دیگر سوار بالگرد شدند و بنده رو به ایشان کردم و پرسیدم: سردار کجا تشریف می برید؟
او با همان لحن و آرامشی که در چهره اش بود، گفت: یک جای خوب؟! به سمت مرزهای غربی ارومیه به پرواز درآمدیم، هیچ گونه اسکورتی نداشتیم و در ارتفاعات کوه های سر به فلک کشیده ی منطقه در حال عبور بودیم که بر فراز درّه ی عمیقی رسیدیم. سردار کاظمی گفتند: همین جا ته درّه مرا پیاده کنید. بالگرد به درون درّه سرازیر شد، درّه بسیار عمیق و وحشتناک بود، خلبان با تلاش بسیار به صورت عمودی درون درّه پرپیچ و خم فرود آمد؛ بالگرد با کوچکترین خطایی به سنگ ها و صخره های درّه برخورد می کرد. هر لحظه احساس می کردیم ملخ های بالگرد به کوه برخورد می کند، مثل این که درون چاه عمیقی فرو رفته بودیم، احساس عجیب، سرد و نگرانی داشتیم که تعدادی فرد ناشناس به ما نزدیک میشوند؛ سردار کاظمی گفت: نترسید با شما کاری ندارند!
چند نفر به استقبال ایشان آمدند. از ته درّه سرمان را بالا گرفتیم و تکه ای از آسمان به اندازه ی یک کف دست معلوم بود! با پیاده شدن سردار و نزدیک آمدن افرادی از درون درّه که معلوم شد همگی از نیروهای خودی هستند، سردار به ما گفت: بعد از ظهر همین جا سوار می شویم. با سختی و سعی و کوشش زیاد در ساعت سه بعد از ظهر در همان مکان فرود آمدیم. سردار کاظمی همراه با چند نفر از پرسنل و همکارانش سوار بالگرد شدند. در سکوتی سرد و نفس گیر از درّه وسیع و پر پیچ و خم بیرون آمدیم. نفس راحتی کشیدم که بالاخره از این درّه وحشتناک سالم بیرون آمدیم. کنجکاو شده بودم، با آرامش و خونسردی رو به سردار کاظمی کردم و گفتم: ببخشید سردار نام این درّه چه بود و شما چه کاری داشتید؟!
سرم را پایین انداختم و در انتظار جواب او نشستم. ایشان به نقطه ای دوردست خیره شدند و با همان صداقت و گشاده رویی که داشتند، با لحنی آرام و مهربان گفتند: اینجا جهنم درّه است!؟
در مورد سوال دوم شما تعدادی از پرسنل اینجا مشغول انجام وظیفه هستند و بنده برای بالا بردن روحیه آنها آمدم تا بگویم که کاظمی هم در جهنم درّه دوشادوش دیگر رزمندگان از این مرز و بوم دفاع می کند و در کنار آن هاست و کاظمی می داند تعدادی از رزمندگان اسلام در این درّه شبانه روز از مرزها دفاع می کنند.
سردار با آرمش و احساس وصف ناپذیری حرف هایش را زد. از جایم بلند شدم و پیشانی نورانی اش را بوسیدم و به او گفتم: درود بر شرفت! نزدیک های ارومیه پیاده ایشان پیاده شدند و از همه ی ما تشکر کردند و سوار بر اتومبیل به سمت قرارگاه عملیاتی شمال غرب به حرکت درآمدند.(نوید شاهد)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: