در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«همیشه فکر میکنم اگر در خانوادهای غیر از آنچه داشتم به دنیا میآمدم اوضاعم خیلی بهتر بود. شاید اگر پدری داشتم که درآمد خوبی داشت یا مادری که پشتیبان و حامی من بود کار به جایی نمیرسید که بناچار روی به کار خلاف بیاورم. من فرزند اول یک خانواده 9 نفره بودم. برای این که زنده بمانم، مجبور بودم از هفت سالگی کار کنم. پدرم کارگر ساختمانی بود و درآمدش کفاف خرج و مخارج خانه را نمیداد. برادر و خواهران ناتنیام که کوچکتر از من بودند وضعیتشان از من هم بدتر بود. وقتیهفت ساله بودم، پدرم به من گفت بهتر است به فکر داشتن یک درآمد باشم، چون او نمیتواند براحتی از پس مخارج خانه بربیاید. وقتی به او گفتم من کاری بلد نیستم که انجام بدهم، جواب داد که اهمیتی ندارد از چه راهی باشد، مهم این است که بتوانی پول در بیاوری. جمله پدرم، تکلیف مرا روشن کرد. من باید از هر طریقی به پول میرسیدم و برای پسری در سن و سال من، فروش موادمخدر تنها راه بود. راهی که در نهایت مرا به زندان کشاند.
هنری استون جوان 22 سالهای است که قتل زنی 21 ساله به نام نیکی شاین به نام اونسبت داده شده است. وی متهم است با شلیک یک گلوله جان زنی را که قصد داشت از او مواد مخدر بخرد گرفته و سپس متواری شده است. ماموران پلیس حدود سه ماه وقت صرف کردند تا توانستند هنری را به اتهام قتل شناسایی و دستگیر کنند. اتهامی که حبس ابد را برای او پیش رو خواهد داشت.
نمیخواستم کار کنم
روزی که پدرم به من گفت دیگر حتی یک سنت هم برای پول تو جیبی به من نمیدهد و باید کار کنم، عاشق درس خواندن بودم. با اینکه خانواده خوبی نداشتم و هیچ پشتوانهای برایم وجود نداشت و حتی یک نفر هم تشویقم نمیکرد اما دوست داشتم تحصیل کنم. فکر میکردم از این راه میتوانم آیندهای برای خودم بسازم و از وضعیتی که داشتم خلاص شوم. نمیفهمیدم چرا پسربچههایی که در سن و سال من بودند، میتوانستند براحتی به مدرسه بروند، اما برای من همه چیز سخت و طاقتفرسا بود. بچههای کوچکتری که در خانه بودند هر کدام برایم مشکل ایجاد میکردند.
زندگی پرجمعیت ما در اتاق کوچکی که داشتیم، بیشتر به جهنم شبیه بود تا یک خانه و خانوادهای صمیمی. وقتی برای اولین بار تنها ده دلار بابت حمل یک بسته بسیار کوچک موادمخدر گرفتم، فورا آن را به پدرم دادم. او که خودش مرا به کارفرمایم معرفی کرده بود دستی به سرم کشید و گفت با وجود سن کمی که دارم بسیار زرنگم و به من افتخار میکند. برای اولین بار بود که در طول چند سال عمرم پدرم به من اهمیت میداد و همین برایم کافی بود. از خلاف بودن کاری که میکردم، کاملا اطمینان داشتم اما راه دیگری هم پیش پایم نبود. زندگی اسفباری که ما داشتیم، باعث شده بود خیلی زودتر از سن خودم بزرگ شوم و از خیلی چیزها سردربیاورم. راهی جز فروش مواد برایم نبود و من هم همین کار را انتخاب کردم. وقتی ده ساله بودم صدها دلار پول درآورده بودم و به یکی از مهرههای مهم در گروه کوچک فروش موادمخدر محلهمان تبدیل شده بودم.
پدرم بشدت مرا تشویق میکرد و از اینکه میدید پسر کم سن و سالش با شجاعت میتواند این اندازه پول در بیاورد در پوست خودش نمیگنجید. سالها به همین منوال گذشت تا اینکه رئیسم که پسری جوان بود در درگیری مسلحانه گروههای پخش موادمخدر کشته شد.
پس از مرگش همه چیز از هم پاشید و من برای مدت بسیار طولانی بیکار بودم. با اینکه هرچه درمیآوردم را به پدرم میدادم، اما با این حال مقداری هم برای خودم میماند که آن را خرج تفریحاتم میکردم. نداشتن پول و کاری که دیگر برای من به عنوان تنها سرگرمی به شمار میآمد، سخت و کسلکننده بود. میدانستم با این شرایط در خانه پدرم جایی نخواهم داشت.پدرم از اینکه پولی به او نمیدادم بشدت شاکی بود و مدام تکرار میکرد آنقدر بزرگ شدهام که بتوانم روی پاهای خودم بایستم و باید خانه آنها را ترک کنم. شرایط بسیار بدی بود، از یکسو مدام میترسیدم که در تحقیقات پلیس در مورد گروه فروش مواد مخدر من هم شناسایی شده و خیلی زودتر از رسیدن به آرزوهایی که در سر داشتم، روانه زندان شوم و از سوی دیگر هم نداشتن درآمد بشدت افسردهام کرده بود تا این که پیشنهاد جدیدی به من شد. یک فروشنده معتبر موادمخدر که نام مرا از سالها قبل شنیده بود و میدانست با وجود سن و سال کمی که دارم خیلی خوب کار میکنم پیشنهاد کرد برای او کار کنم و منهم با کمال میل پذیرفتم. کاری که به کشته شدن آن زن جوان انجامید.
زن معتاد، قربانی خشونت فروشنده
جسد بیجان نیکی شاین در حالی که با شلیک یک گلوله از پا در آمده بود نیمههای شب در خیابانی خلوت کشف شد. تحقیقات اولیه پلیس نشان میداد او تنها با یک گلوله که از نزدیک به سرش شلیک شده از پا در آمده و قاتل متواری شده است.
تلاش برای دستگیری قاتل این زن که دوستانش از او به عنوان فردی بشدت معتاد به مواد مخدر یاد میکردند بلافاصله آغاز شد. بهنظر میرسید این زن جوان که در یک رستوران خدمتکار بود قربانی درگیری با فروشندگان
مواد مخدر شده که مدام با او در تماس بودهاند. چند ماه طول کشید تا در نهایت تحقیقات پلیس و دستگیری یکی از حلقههای اصلی فروش مواد مخدر در منطقه، ماموران را به هنری استون رساند. جوانی که اعتراف کرد سالهاست در کار فروش مخدر است و قتل زن جوان به خاطر بدهیهای بیش از اندازهاش اتفاق افتاده است.
انسانیت را از یاد بردم
شغل جدیدی که به من داده شده بود بسیار گستردهتر از قبلی بود. هم خودم سن و سال بیشتری داشتم و هم کسی که برایش کار میکردم حلقه گستردهتری از فروش موادمخدر داشت که سبب میشد معاملات بزرگتری صورت بگیرد. استفاده از اسلحه را دوست نداشتم، نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم سرانجام این وسیله روزی برایم مشکل ساز میشود که درست هم فکر میکردم. اما چارهای نبود. به دستور رئیسم که اکنون او هم دستگیر شده بناچار باید مسلحانه تردد میکردیم و با افرادی که مشتریان جدیدمان بودند به این شکل برخورد کرده و از آنها زهرچشم میگرفتیم. شب حادثه با از زن جوانی که مدتها بود از ما خرید میکرد قرار داشتم. من هرگز خودم سر قرارهایی که معاملات ناچیز در آنها رقم میخورد شرکت نمیکردم اما این بار مجبور بودم به توصیه رئیسم کار را خودم انجام دهم. به من گفته بودند این زن ماههاست با وجود اعتیاد شدیدش پولی برای خرید مواد پرداخت نکرده و همواره با بهانههای واهی و ادعای اینکه از مشتریان قدیمی ماست هروئین را مجانی دریافت کرده است.برای من که میبایست هر کاری را به خاطر رئیسم انجام میدادم این موضوع دیگر قابل گذشت نبود و خودم راهی قرار با این زن شدم که نه پولی برای دادن داشت و نه بهخاطر آشنایی زیادش با شبکه ما میتوانستم او را براحتی از سر بـــاز کنم. وقتــــی او را دیدم یکه خوردم. بشدت اعتیاد داشت و مشخص بود دیگر چیزی به زندگیاش باقی نمانده است. نحیف بود و حتی نای حرف زدن نداشت.
وقتی به او گفتم بدهی زیادی دارد که باید تسویه کند شروع به فحاشی کرد و گفت سالهاست گروه پخشکننده مخدر ما را میشناسد و اگر بخواهیم آزارش دهیم همه ما را به پلیس لو میدهد. کار به جای باریک کشیده شده بود و میدانستم اگر رئیسم باخبر شود که چنین دردسری داریم حتما مرا بازخواست میکند. وقتی سعی کردم او را با تهدید بترسانم و به نتیجه نرسیدم در نهایت گلولهای به سمتش شلیک کردم. تا آن زمان دست به اسلحه نبرده بودم اما دیگر چارهای نبود. باید به هر شکلی دهانش را میبستم تا مشکلات بیشتری برایمان به بار نیاورد. تا اینکه چند هفته بعد یکی از همکاران نزدیکم دستگیر شد و مرا لو داد. گرچه از زمان قتل آن زن میدانستم بالاخره به دام میافتم و تاوان گناهم را خواهم پرداخت.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: