در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال داری و چه مدتی است که در زندان هستی؟
درست نمیدانم، همان سنی که در دادگاه گفتند درست است. از روی شناسنامهام گفتند. در حال حاضر هم که حدود دو سال است در زندان هستم.
متهم هستی پدرت را کشتی قبول داری؟
بله من اینکار را کردم اما واقعا نمیخواستم او را بکشم و فقط میخواستم از خودم دفاع کنم. حالا هم خیلی پشیمان هستم.
چطور او را کشتی؟
خفهاش کردم.
اگر دفاع از خودت بود چرا خفهاش کردی. چرا فرار نکردی؟
او میخواست مرا با تیغ بزند. من هم برای اینکه تیغ را بگیرم دست دور گردنش انداختم و فشار دادم تا تیغ را زمین بیندازد. اما او خفه شد.
چرا به پدرت کمک نکردی؟
هیچ کاری از دستم برنمیآمد. نمیتوانستم کاری بکنم. او جان داده بود و دکتر و بیمارستان هم کاری نمیکرد.
بعد از قتل پدرت چه کردی؟
خانه را ترک کردم. کمی چرخیدم، گیج بودم و نمیدانستم باید چه کنم. با خواهرم تماس گرفتم و گفتم که پدرم را کشتهام و بعد هم خودم را تحویل ماموران دادم.
چه کسی جسد را پیدا کرده بود؟
خواهرم سریع به خانه رفته و جسد پدرم را پیدا کرده و با پلیس تماس گرفته بود.
اختلافت با پدرت به چه دلیلی بود؟
بعد از مرگ مادرم، پدرم مرا خیلی اذیت میکرد. من در مرگ مادرم او را مقصر میدانستم و حاضر نبودم رفتارهایش را تحمل کنم و با هم کنار نمیآمدیم. رفتارهایش اذیتم میکرد. نه او مرا تحمل میکرد و نه من او را. همین هم باعث اختلاف بین ما شده بود.
چرا مادرت فوت کرد؟
پدرم مرد بداخلاقی بود. او مادرم را خیلی اذیت میکرد و همه اعضای خانواده هم میدانستند که او چقدر مادرم را اذیت میکند. آزار و اذیتهایی که به مادرم میکرد باعث شد تا او در جوانی سکته کند و جانش را از دست بدهد. وقتی مادرم مرد من خیلی جوان بودم. اصلا نمیتوانستم مرگ او را هضم کنم و خیلی ناراحت بودم. بعد از اینکه مادرم مرد من و پدرم تنها شدیم. خواهران و برادرانم ازدواج کرده بودند و هرکدامشان زندگی خودشان را داشتند. بعد از مادرم آزارهای پدرم به سمت من برگشت. اما من مثل مادرم نبودم که تحمل کنم و خیلی ناراحت میشدم.
اختلاف پدر و مادرت به چه دلیلی بود؟
راستش سر موضوع خاصی با هم دعوا نداشتند. پدرم بد اخلاق بود و همیشه سر مسائل بیخود مادرم را اذیت میکرد و گاه او را کتک میزد.
شما مانع این رفتار پدرتان نمیشدید؟
خواهر ها و برادرهایم که با ما زندگی نمیکردند و هرکدامشان خیلی زود ازدواج کرده و رفته بودند، فقط من بودم که در آن زمان خیلی بچه بودم، بعد هم که مادرم سکته کرد و مرد. من بهخاطر این اتفاق هیچوقت پدرم را نبخشیدم.
تو که تا این حد با پدرت مشکل داشتی چرا از او جدا نمیشدی؟
با اینکه خیلی بداخلاق و عصبانی بود اما من میخواستم کنارش باشم، او با کارهای من مخالف بود و عصبی میشد.
تو چه میکردی که پدرت با تو مخالف بود؟
معتاد شده بودم و مدتی بود که شیشه مصرف میکردم. از وقتی پدرم این مساله را فهمیده بود بیشتر از همیشه با من دعوا میکرد و خیلی باهم درگیر میشدیم.
چه مدتی بود که مواد مصرف میکردی؟
بعد از مرگ مادرم خیلی تنها شدم و غم از دست دادن او هم باعث میشد نتوانم این زندگی را تحمل کنم. چون همدمی نداشتم تنها راهم این بود که مواد مصرف کنم تا شاید از این غم دور شوم. البته دوستانم هم نقش داشتند. فکر نمیکردم با یکی دوبار مواد کشیدن معتاد شوم. اما وقتی مواد کشیدم و حالم برای چندساعتی بهتر شد دیگر نتوانستم ترک کنم و هر روز بیشتر به سمت مواد میرفتم.
وقتی پدرت متوجه شد که اعتیاد داری چه کرد؟
او مثل یک پدر رفتار نکرد. به جای اینکه کمکم کند و کنارم باشد هر روز بیشتر با من دعوا میکرد و هربار مرا کتک میزد.
اولین بار کی با پدرت درگیری فیزیکی داشتی؟
پدرم همیشه مرا میزد. از همان بچگی کتک میخوردم. بعد از مرگ مادرم وقتی فهمید من معتاد شدم یکبار با چاقو به من حمله کرد و مرا زد. چندین بخیه روی صورتم خورد و جایش ماند. از آن به بعد هرکس که میخواست مرا صدا بزند میگفت اون پسره که صورتش زخمی است. این موضوع خیلی ناراحتم میکرد.
مگر مردم میدانستند که پدرت تو را کتک زده است و جای زخم بهخاطر چاقویی است که او به تو زده است؟
نه نمیدانستند. من خجالت میکشیدم بگویم که پدرم اینکار را کرده است، اما به خاطر زخمی که روی صورتم ایجاد شده بود همه فکر میکردند که من آدم شروری هستم و در یک دعوای خیابانی به این روز افتادم. این موضوع خیلی ناراحتم میکرد و نمیتوانستم این تحقیر را تحمل کنم.
چرا از خانه پدرت بیرون نمیرفتی؟
میخواستم از پدرم جدا شوم. او هم میگفت که دیگر نباید در خانهاش زندگی کنم اما پولی نداشتم که بخواهم زندگیام را تامین کنم. جایی هم نداشتم که بروم به همین خاطر در خانه پدرم ماندم.
روز حادثه چرا با پدرت درگیر شدی؟
آن روز طبق معمول پدرم تحقیرم کرد و از من خواست از خانهاش بیرون بروم و راضی نیست در خانهاش بمانم.
پدرم تازه خانهاش را فروخته بود و میخواست جای دیگری خانه بخرد. گفتم مقداری از این پول را به من بده حداقل سهمالارثم را بده تا بتوانم خانهای اجاره کنم و تنها زندگی کنم. عصبانی شد و گفت آنقدر بیشرف شدهای که هنوز زندهام از من ارث میخواهی. من چارهای نداشتم مجبور بودم که از پدرم پول بگیرم. می دانست من کسی را ندارم. به من میگفت تو سربارم شدی و باید از خانه من بیرون بروی. عصبانی شدم و برای اینکه مرا از خانه بیرون کند تیغ برداشت و دنبالم کرد. برای اینکه جلویش را بگیرم تا زخمی روی صورتم نگذارد و دوباره بیآبرویم نکند گردنش را گرفتم که این اتفاق افتاد.
در تمام مدتی که از خودت دفاع میکردی در حال گریه بودی چرا؟
از کاری که با پدرم کردم خیلی ناراحتم. از زندگی کردن پشیمانم. من باید خودم را میکشتم تا این همه بدبختی نمیکشیدم. چرا من نباید مثل آدمهای دیگر پدرومادری حمایتکننده داشته باشم و بتوانم درست زندگی کنم، درس بخوانم و شاد باشم. چرا باید در روزهای اول جوانیام مادرم را که تنها تکیهگاهم بود از دست بدهم و اینطور زندگیام از بین برود. من معتاد شدم چون پدرم نسبت به من بیتوجه بود. مادرم را زجر داد و کشت. حالا او به دست من کشته شده و تا پایان عمرم نمیتوانم از این عذاب دور باشم و نمیتوانم لحظهای پدرم را از جلوی چشمم دور کنم. این عذاب برای همیشه با من خواهد بود و نمیدانم تا کی میتوانم به زندگی پر از رنجم ادامه دهم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: