«هرکسی که وارد زندگی مشترک میشود امیدوار است سالها آن را ادامه دهد و خوشبخت شود. در مورد من هم همینطور بود. وقتی همسر آیندهام را انتخاب کردم با خودم گفتم او میتواند خوشبختم کند و زندگی بسیار خوبی برایم بسازد اما مخالفتهای مادرش همه چیز را خراب میکرد. سارا خودش زن خوبی بود. هرچه فکر میکنم، در مدتی که ما با هم زندگی کردیم چیزی جز خوبی از او ندیدم اما مادرش تیفانی دردسرساز بود. او زن میانسالی بود که فکر میکرد هر چه او میگوید درست است و غیر از حرفهای او هیچکس نظر دیگری نباید داشته باشد. این روزها پس از دردسر بزرگی که در آن افتادهام، وقت زیادی برای فکر کردن در سلول زندانی که باید 25 سال را در آن سپری کنم، دارم. هر لحظه به این فکر میکنم که در یکسال زندگی مشترک من و سارا چه گذشت که پایانی این چنین ناخوش داشت. نمیدانم در این زندگی مشترک شوم، من و سارا بیشتر مقصر بودیم یا زنی که سن و سال بیشتری داشت و به جای آن که کمک حالمان باشد مدام تشنجساز بود.»
جوانی که تنها یک سال از ازدواجش گذشته به اتهام قتل مادرزنش دستگیر شده است. مارک کلین که 23 سال دارد متهم است مادرزنش تیفانی رینود 48 ساله را با همدستی همسرش به قتل رسانده تا برای همیشه از دخالتهای او در امان باشد. او که قتل را به گردن گرفته حدود 25سال حبس و سارا همدستش نیز که اکنون 21 ساله است حداقل 15 سال زندان را پیش رو خواهند داشت. این زوج جوان متهماند با همدستی یکدیگر نقشه قتل تیفانی را که از ابتدای ازدواج زودهنگام این زوج با زندگی مشترک آنها مخالف بوده را کشیده و اجرا کردهاند. نقشهای که به گفته مارک از روی خامی اجرا شده و از آنچه رخ داده بشدت پشیمان است.
نباید کار به اینجا میکشید
«قرار نبود ازدواج کنم. میخواستم زندگی را همان شکلی که هست تجربه کنم. دوست داشتم سفر کنم و همه جای دنیا را ببینم، اما زمانی که در 19 سالگی با سارا آشنا شدم همه چیز فرق کرد. تازه از پدر و مادرم جدا شده بودم و مستقل زندگی میکردم. آنها پول کمی در اختیارم گذاشتند که با آن یک سوئیت کوچک اجاره کردم و از آنجا که علاقهای به درس خواندن نداشتم شروع به گشتن دنبال کار کردم. اولین قدم برای هر کس که در سن و سال من است و میخواهد کار یاد بگیرد رفتن و کار یاد گرفتن در رستورانهاست. معمولا برای این که در رستوران کار کنی نباید از مهارت یا سابقه خاصی برخوردار باشی، به همین دلیل است که جوانها معمولا از همینکار شروع میکنند. سه ماه بعد از کار کردن در رستوران بود که با سارا آشنا شدم. آشنایی ما به همین سادگی صورت گرفت و خیلی زود به علاقهای رسید که ما را به ازدواج رساند. سارا دختر بسیار یکدندهای بود که به خاطر دعوا با مادرش، مدرسه را رها کرده و مشغول کار شده بود. او پدر نداشت و از بچگی با مادرش مشکلات زیادی داشت. به گفته سارا، مادرش همیشه سعی داشته از او یک دختر درسخوان و حرف گوشکن بسازد که اصلا با چیزی که در شخصیت او بود، همخوانی نداشت. وقتی پیشنهاد ازدواج به او دادم قبول کرد. میدانستم حتی از مادرش سوال هم نخواهد کرد اما نمیخواستم زندگی را اینطور شروع کنیم. من طبق عرف معمول، او را به پدر و مادرم معرفی کردم و با اینکه آنها هم بسیار مخالف بودند از حمایتشان برخوردار شدم اما همانطور که حدس میزدیم، مادر سارا بشدت از این اتفاق ناراحت بود. بارها با من تماس گرفت و به من گفت دخترش از سالها قبل از تعادل روانی برخوردار نیست و ممکن است زندگی مرا هم خراب کند، اما آنچه من از سارا شناخته بودم دختری خوب و آرام بود که تنها میخواست مستقل باشد و روی پاهای خودش بایستد. کمکم با وجود حرفهایی که همسرم در مورد مادرش میزد، نسبت به این زن بدبین شدم. او به من میگفت مادرش همیشه آزارش داده و همواره از لحاظ روحی او را تضعیف کرده است. حرفها و داستانهایی که از مادرش برایم تعریف میکرد سبب میشد به خاطر علاقهای که به همسرم داشتم کینهای عجیب از مادرش به دل بگیرم. تصور اینکه یک زن بتواند اینقدر به دخترش بدی کند را نمیتوانستم تحمل کنم. فکر میکردم اگر مادر من تا اینحد مهربان است و با وجود ازدواج عجیب و زودهنگام من با ما موافقت کرده پس چطور ممکن است تیفانی نخواهد خوشبختی دخترش را ببیند. حرفهای سارا تاثیر بسیار بدی روی من داشت و در ذهنم از او یک دشمن ساخته بودم. دشمنی که از هیچ کاری نمیگذشت تا به من ثابت کند در مورد دخترش سارا اشتباه کردهام و بزودی متوجه میشوم که همسرم آن موجودی که تصورش را میکردم نیست.
هر چه بیشتر میگذشت سارا با مهربانیهایش مرا بیش از پیش به خودش مجذوب میکرد و در مقابل تنفرم از مادرش بیشتر میشد. نمیخواستم کاری به کارش داشته باشم اما انگار تیفانی خودش دوست داشت مدام در کار و زندگی ما دخالت کند و همه چیز را به هم بریزد. شاید اگر به جای مقاومت در برابرش کمی نرمی نشان میدادیم کار به اینجا نمیکشید و تا این حد بیچاره نمیشدیم.»
دخالتها مرگبار شد
مارک تنها چند ماه پس از زندگی مشترک با همسرش متوجه شد او به کوکائین اعتیاد دارد. اعتیادی که توانسته بود در مدت آشناییشان آن را مخفی نگه دارد. وقتی مارک متوجه ماجرا شد تصمیم گرفت هرطور شده او را از این اعتیاد خلاصی دهد اما آنقدر سارا در دام آن فرورفته بود که بیرون کشیدنش از مواد مخدر انگار غیرممکن بود. او تلاش زیادی میکرد تا هر طور شده همسری را که عاشقانه دوستش داشت نجات دهد، اما بیفایده بود. در مقابل، تیفانی هر بار که دامادش با او تماس میگرفت و درخواست کمک میکرد به جای اینکه کاری انجام دهد مدام تکرار میکرد که از قبل هشدار داده بود که سارا دختری بسیار مشکلدار است و ناراحتیهای روحی و عصبیاش میتواند برای هر دوی آنها بدبختی به بار بیاورد و زیربار هیچ قدم مثبتی نمیرفت. او از یک طرف خودش را در مورد مشکلی که دخترش داشت بیتقصیر میدید و از سوی دیگر با دخالتهای مداومش در مورد مسائلی که ربطی به او نداشت سبب تنفر بیشتر دختر و دامادش از خودش میشد. تنفری که در نهایت قتلش را رقم زد.
بازیچه دست همسرم بودم
«اعتیاد سارا دیوانهام کرده بود. از اینکه میدیدم اینچنین خودش را گرفتار کرده زجر میکشیدم و کاری از دستم برنمیآمد. از طرف دیگر دخالتهای بیحد و مرز مادرش دیوانهام کرده بود. احساس میکردم همانطور که سارا میگفت عامل همه مشکلات و بدبختیهایمان اوست و نمیگذارد کسی راحت زندگی کند. وقتی سارا به من گفت با نبود مادرش پولهایش نصیب ما میشود به فکر فرو رفتم. آنقدر به خاطر مشکلات سارا خسته شده بودم که به هر راهی متوسل میشدم تا چند روزی را خوش باشم. نقشهای که همسرم طراحی کرده بود هیچ عیبی نداشت. من نمیدانستم چکار میکنم. انگار عقلی در سرم وجود نداشت و خودم را به هرچه همسرم میگفت سپرده بودم. بالاخره آن شب فرا رسید و همراه همسرم نقشه قتل مادرزنم را اجرا کردیم. آنطور که حدسش را میزدیم تیفانی با اکراه مرا به خانهاش راه داد و خیلی زود شروع به نصیحت و شماتت کرد. میگفت دخترش او را بدبخت کرده و اکنون نوبت من رسیده که زندگی را به کامم تلخ کند. میدانستم سارا پشت در حرفهای مادرش را میشنود و از آنها بشدت عصبی میشود و من که بازیچه دست او بودم در فرصتی مناسب چاقو را به بدنش زدم. انگار واقعا انتقام همه ناراحتیها و دلشکستگیهایی که زندگی با دخترش به من داده بود را از او میگرفتم. اکنون از رفتاری که کردم بشدت پشیمانم. میدانم خداوند هرگز مرا نمیبخشد و من در قعر جــهنم جا خواهم داشت.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم