بازجویی «ماهر عبدالرشید»

گفتم محمود می‌توانی راه بروی؟ گفت می‌توانم. اما چشمش هم تیر خورد و از پشت سرش بیرون آمد. در اسارت خودم خبر شهادتش را دادم اما به یکباره او را در اردوگاه دیدم که دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند.
کد خبر: ۴۹۵۶۱۲

26 مردادماه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی است به همین مناسبت مروری داریم بر خاطرات «مسعود هادوی» و« عباس میرزایی» دو نفر از آزادگان دفاع مقدس.

...در حین نبرد تن به تن «محمود شعار» را دیدم که پایش تیر خورده است. گفتم محمود می‌توانی راه بروی؟ گفت می‌توانم. اما چشمش هم تیر خورد و از پشت سرش بیرون آمد. در اسارت خودم خبر شهادتش را دادم اما به یکباره او را در اردوگاه دیدم که دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند.

بعدها گفت آماده شهادت بودم، یکی از عراقی‌ها تکان خوردن مرا را دید و کف پایم را با اسلحه کلاش هدف قرار داد و ما را اسیر کردند،
وقتی خواستند من را بلند کنند ضامن نارنجک را رها کردم تا هم عراقی‌ها را کشته باشم هم خودم به اسارت نروم اما حیف که نارنجک منفجر نشد.

****

در «پادگان الرشید» اسرا در سلول‌های سه در چهار و به تعداد 51 نفر نگهداری می‌شدند و سهم هر یک از اسرا از یک سلول تنها 33 سانتی‌متر بود. خوابیدنمان سرپایی بود و با توجه به فضای موجود طوری برنامه‌ریزی می کردیم که همه بتوانیم استراحت کنیم.

****

ترکش‌های بدن‌مان را با وسایل دست‌ساز بیرون می‌آوردند آن هم زمانی که بدنمان مجروح بود. کاری نمی‌شد کرد. اسارت بود و دشمن بعثی.

****

بدنش آن قدر به دلیل مجروحیت متعفن شده بود که ماموران استخبارات او را از سایر اسرا جدا کرده و در وسط راهرو خواباندند. نصف شب بود. بوی خاصی به مشام می‌رسید. اول تصور کردیم سربازان عراقی به خودشان عطر زده‌اند. اما اشتباه می‌کردیم مجروحی که تا ساعتی قبل بوی تعفن ناشی از مجروحیت‌اش همه را اذیت می‌کرد حالا از بدنش بوی خوشی به مشام می‌رسید. تا جایی که عراقی‌ها نیز تحت تاثیر قرار گرفتند و یکی از آنها گفت والله هذا شهید. او جعفر نام داشت و اهل بردسکن کاشمر بود.

***

هر یک از سلول‌های زندان الرشید عراق 64 نفر از اسرا را در خود جای داده بودند. سه روز در را باز نکردند. وقتی هم باز کردند تنها پنج نفر سالم بودیم بقیه مجروح شده بودیم.

***

12، 13 سالم بود خواستم بروم جبهه. پوتین برادر بزرگم را قرض کردم و چادر مادرم را در پوتین گذاشتم تا قدم بلندی شود و به این صورت خودم را به جبهه‌ها رساندم.

****

باید پدافند می‌کردیم تا نیروهای تازه نفس خودشان را برسانند. اما رفتیم جلو تا جایی که نیرویی برای پشتیبانی نبود. از یک گردان تنها پنج نفر سالم مانده بودند همه شهید شده بودند.

****

در مقر سپاه سوم و هفتم عراق که «ماهر عبدالرشید» فرمانده آن بود از من بازجویی کرد. دست‌هایم را از پشت دستبند زده بودند. قبل از ترجمه حرف‌هایم سرهنگی که فارسی بلد بود، پرسید می‌توانی انگلیسی صحبت کنی به انگلیسی گفتم «نه». گفت عربی بلدی گفتم «لا». گفت ترکی بلدی گفتم «بیلمیرم». عصبانی شد و با پوتین به دهانم کوبید. آنقدر مرا زدند که چهار بار بیهوش شدم. بازجو به من گفت من به هر زبانی از تو سوال می‌پرسم جواب می‌دهی آن وقت می‌گویی نه انگلیسی بلدی نه عربی، نه فارسی و نه ترکی؟.

****

می‌خواستیم وارد اردوگاه شویم بر سر مسیر ورود ما آب و صابون ریخته بودند که وقتی ما با عجله و از میان باتوم‌های سربازان عراقی عبور می‌کنیم به زمین بخوریم تا به ما بخندند. در حالی که بدن‌های ما مجروح بود.

****

چهار ماه از مجروحیتم می‌گذشت. پزشک عراقی برای سرکشی آمده بود. دستور داد مرا به بیمارستان ببرند. در بیمارستان «صلاح‌الدین» عراق پزشکی به نام «عباس» رئیس بیمارستان بود. من به عراقی‌ها بد و بیراه می‌گفتم که مرا بکشند تا درد این مجروحیت نجات یابم. یکباره دیدم یکی دستش را جلوی دهانم گذاشت و گفت حرف نزن فکر خانواده‌ات باش.

مرا به اتاقی بردند که بیشتر به یک خرابه می‌ماند تا اتاق عمل. نمی‌دانستم عراقی‌ها می‌خواهند از من به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کنند. دکتر عباس به مأموران گفت می‌خواهم به دشمنم نشان بدهم که چقدر ما عراقی‌ها انسان‌دوست هستیم. بنابراین خودم می‌خواهم او را عمل کنم. بعدها به من گفت می‌دانستم می‌خواهند بدن تو را قطعه قطعه کنند. برای همین این ترفند را به کار بردم تا از کشته شدن نجات پیدا کنی.

وقتی به هوش آمدم دکتر عباس را دیدم که بالای سرم ایستاده است و گریه می‌کند. گفت: نذر کردم شما زنده بمانید و بروم به نیابت از شما امام حسین (ع) را زیارت کنم. چند نوع میوه در دستش بود،گفت: این میوه‌ها را متبرک کردم. دکتر عباس بعدها به من گفت که برادرش در ایران اسیر است. او حتی عکسی هم از حرم امام حسین برای من آورده بود تا باور کنم که به زیارت رفته است.

****

خواستیم سینه‌زنی کنیم یکی از اسرا را دم پنجره گذاشتیم تا نگهبانی بدهد. ما مشغول سینه‌زنی بودیم که سه سرباز عراقی وارد آسایشگاه شدند در حالی که نگهبان ما سمت دیگر را نگاه می‌کرد. گفتند چه کار می‌کنید؟. گفتیم این اسیر حالش خوب نیست می‌خواهیم حالش خوب شود و در حالی که یک دستمان به سینه‌مان بود و با دست دیگرمان بشکن می‌زدیم، عراقی‌ها را قانع کردیم که سینه نمی‌زنیم بلکه می‌خواهیم حال دوست‌مان بهتر شود و آنها هم قبول کردند اما یکی از نگهبانان عراقی بعدها بارها از من پرسید شما آن روز چه کار می‌کردید؟

(ایسنا)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها