خاطرات سیدالاسرا

در خاطرات شهید سرتیپ خلبان «حسین لشکری» آمده است: من بر خلاف همه،عدد 13را مبارک می‏دانم و برای این عدد احترام خاصی قائل هستم؛ می‏دانید چرا؟ برای اینکه در سیزدهمین پرواز جنگی ام به تأسیسات نظامی دشمن در خاک عراق توانستم تانک ها و نفر برهای دشمن را بمباران کنم.
کد خبر: ۴۹۵۳۳۳

آنچه می‌خوانید گوشه‌ای از خاطرات اسارت 18 ساله سردار "حسین لشگری" است که او را به حق سید الاسرای ایران نام نهادند.

سیدالاسرای ایران در گوشه ای از خاطرات خود می‌گوید: در بعضی از فرهنگ ها، بعضی از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس می‏دانند؛ شاید به همین دلیل است که سیزدهمین روز از آغاز سال نو را، به بیرون از خانه می‏رویم و به کوه و دشت و بیابان پا می گذاریم که مبادا نحسی 13، در طول سال جدید گریبان مان را بگیرد و کار دستمان بدهد و این که اگر پلاک سر در خانه مان عدد 13است، از شهرداری منطقه‏ای که در آن زندگی می‏کنیم، می‏خواهیم که به جای عدد 13، پلاک 1+12 را نصب کند! جالب این است که برخی از مسئولان شهرداری ها، خودشان این خرافه را باور کرده اند و پلاک های 1+12 را آماده‏ نصب، در کارگاه‏هایشان دارند تا به متقاضیان ارائه دهند.

اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارک می‏دانم و برای این عدد احترام خاصی قائل هستم؛ می‏دانید چرا؟ برای اینکه در سیزدهمین پرواز جنگی ام به تأسیسات نظامی دشمن در خاک عراق، هواپیمایم مورد اصابت راکت های آنان قرار گرفته و آسیب دید؛ من که مأموریت داشتم در ارتفاع 8 هزار پایی، تانک ها و نفر برهای دشمن را بمباران کنم چون سقوط هواپیمایی را که خلبانش بودم در خاک عراق قطعی می‏دیدم و اطمینان داشتم که اسیر نیروهای دشمن خواهم شد.

برخلاف دستورات نظامی که در ایران به من ابلاغ کرده بودند به میزان 2 هزار پا، از نقطه‏ پرواز پیش بینی شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پایی از سطح نیروهای دشمن بعثی با هواپیمای در حال سقوطم، هدف های مشخص شده‏ آنها را با دقت بیشتری نشانه گیری و بمباران کردم که بر اثر این تدبیر، حدود 22 دستگاه از تانک های متجاوزان عراقی منهدم شد و تعدادی از نیروهای آنها زخمی شدند یا به هلاکت رسیدند.

بعد از این بمباران که با چتر نجاتم، از هواپیما بیرون پریدم؛ پریدن همان و فرود آمدن من در جمع نیروهای دشمن متجاوز همان؛ در این سانحه، به دلیل ناقص عمل کردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد کردم و به افتخار جانبازی نایل آمدم و چون نیروی گریز از مهلکه‏ای را که در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسیرم کردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام کردند.

آیا شما، کسب 2 افتخار همزمان را، در سیزدهمین پرواز جنگی ام، به حساب نحسی عدد 13 می‏گذارید؟ اگر آری، که من برخلاف شما فکر می‏کنم و اگر نه شما هم به جمع کسانی که عدد 13 را «مبارک» می‏دانند، اضافه شده اید؛ پس مقدمتان گرامی باد.


سفره‏ هفت سین با 7 سرباز اسیر ایرانی

عید یعنی «یا مقلب القلوب و الابصار»؛ عید یعنی رقص ماهی در تنگ بلور آب؛ عید یعنی چرخیدن سیب سرخ بر سطح صیقلی آینه‏ سفره‏ هفت سین؛ عید یعنی سیب و سنجد و سماق؛ عید یعنی سیر و سرکه و سمنو؛ عید یعنی سبزه، اما زندان «ابوغریب» که سبزه نداشت؛ اسارت گامی بود در برهوت و زندانبان ها اسرایشان را که تماماً رزمندگان ایرانی بودند، با تمام قوا زیر نظر داشتند تا مبادا بگریزند! به کجا؟ به هرجا که ابوغریب، نباشد.

حدود 6 ماهی از اسارت من در اسارتگاه «ابوغریب» می‏گذشت که بوی بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و سایر اسرایی که ایرانی بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفری می‏شد؛ تصمیم گرفتیم لحظه‏ تحویل سال را سفره‏ هفت سین بیاندازیم و هفت سین بچینیم و فرا رسیدن سال نو را به هم دیگر تبریک بگوییم.

این خبر دهان به دهان به گوش تمام اسرای هم بندمان رسید؛ همگی از آن استقبال کردند و برنامه ریزی ها، به دور از چشم زندانبان ها انجام شد اما ما که نمی دانستیم چه لحظه‏ای از چه روزی سال نو آغاز می‏شود؛ از طرفی ما که هفت سین نداشتیم؛ مایی که غذاهامان جیره بندی و ناسالم با بدترین کیفیت ممکنه بود؛ مایی که لباس های تنمان بدون حتی یک دکمه بود؛ مایی که در این چند ماه انگار سال ها بود بوی سیب را و طعم سنجد را از یاد برده بودیم؛ چگونه می‏توانستیم سفره‏ی هفت سین آغاز سال جدید را در اسارتگاه مان بچینیم؟

فکری به ذهن مان رسید؛ قرار گذاشتیم در یکی از روزها که فرقی نمی کرد چه روزی باشد و در یکی از ساعت ها که فرقی نمی کرد چه ساعتی باشد، هنگامی که از سلول های مان بیرون مان می‏آوردند تا به «بند» برویم و قدمی بزنیم که پای مان از کرختی در بیاید، فرا رسیدن سال نو را با لبخندهای امیدبخشی که بر چهره‏هامان می‏رویاندیم، به یک دیگر تبریک بگوییم؛ مبادا که زندانبان ها از نشاط ما بهانه جویی کنند و بیش از پیش آزارمان بدهند؛ دیگر اینکه سین های سفره‏ هفت سین مان را 7 اسیر جنگی تشکیل بدهند که از افسران و درجه داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان یک، سروان، سرگرد، سرهنگ دو.

روزی که آغاز سال نو را با حضور این چنین سفره هفت سینی در اسارتگاه ابوغریب، جشن می‏گرفتیم، احساس کردیم دشمن بعثی حقیرتر از آن است که بتواند به اعتقادات ما، به ملیت ما و به اندیشه‏ ما، کوچک ترین خدشه‏ای وارد کند و با این چنین سفره‏ای که هفت سین اش، 7 رزمنده‏ ایرانی بودند، پی بردیم که همدلی آدم های یک رنگ است که به سفره‏ هفت سین مان برکت می‏دهد نه همراهی سیب، سنجد و سماق و نه حضور سیر، سرکه و سمنو یا سبزی روییده از جوانه‏های گندم مانده در آب کاسه ای؛ با این اندیشه توانستیم دانه‏ رویش و سرسبزی را در برهوت ابوغریب، برویانیم.


پس از درخواست های مکرر فقط یک جلد قرآن کریم به ما دادند

می گویند «فرانسوا تروفو» فیلمساز صاحب نام فرانسوی، فیلمی ساخته است با نام «فارنهایت 451» که من نه آن فیلم را دیده ام و نه کارگردانش را می‏شناسم اما حکایت فیلم بر اساس کتاب سوزان هیئت حاکمه‏ای شکل گرفته است که «کتاب» را و «کتابخوانی» را مانع تسلط خود بر مردمی می‏دانند که اهل کتاب و مطالعه اند؛ پس کتاب ها را جمع آوری می‏کنند و آنها را به آتش می‏کشند؛ در این میان، جمعی از «کتابخوانان» گرد می‏آیند و تصمیم می‏گیرند برای مقابله با این تهاجم فرهنگی، هر یک کتابی را برگزیند و متن آن را تمام و کمال به حافظه بسپارد؛ دیری نمی گذرد که هر یک از مردم تحت سلطه‏ آن حکومت، خود کتابی می‏شود که تمام نسخه‏های آن به زودی سوزانده خواهد شد؛ در انتهای فیلم نام هر انسان به نام کتابی تبدیل می‏شود که آن را به یاد سپرده است؛ این یکی «بینوایان» ویکتورهوگو است، آن یکی «هملت» ویلیام شکسپیر و دیگری «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی.

در دوران اسارت برای شروع کار از آیات الهی مدد گرفتیم؛ آیاتی از کلام الله مجید را که در حافظه داشتم، به هم بندم می‏آموختم و دانش ریاضی را که او می‏دانست به من منتقل می‏کرد؛ آن که جملاتی از زبان انگلیسی می‏دانست به ما یاد می‏داد و دیگری که بر ادبیات فارسی مسلط بود، ساعاتی از وقتش را صرف آموزش آن به دیگری می‏کرد.

امروز که روزهای اسارت را به یاد می‏آورم، احساس می‏کنم که ما، هم استاد بودیم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بودیم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بودیم و هم آموزش گیرنده و با عزمی که جزم کرده بودیم، محیط اسارتگاه‏ها به دانشگاهی بدل شد که دانشجویانش به فارغ التحصیل شدن، نمی اندیشیدند؛ می‏خواستند بیشتر بیاموزند تا در جمع دانایان، به نیکی از آنان یاد کنند.

مدت ها بر این منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست های مکرر یک جلد، فقط یک جلد، قرآن کریم به ما دادند تا چشم هامان را با آیاتش شست وشو دهیم؛ ساعات اسارت مان چه زود می‏گذشت؛ وقتی در فضای کوچک نمازخانه به ترجمه و تفسیر آن آیات شریفه می‏پرداختیم و خداوند را با تمام عظمتش احساس می‏کردیم که به ملاقاتمان آمده است و برای ما از «رویش» سخن می‏گوید و از «تعالی»حرف می‏زند و از «آزادگی»؛ آن گونه که هرگز در مقابل هیچ چیز و هیچ کس تن به «اسارت» ندهیم؛ اینگونه «آزاده» شدیم.

واژه می ساختیم تا فضای روحی مان عوض شود

اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژه‏های ابداعی اسرا در دوران اسارت، در پاره‏ای موارد هشدار دهنده اند و در برخی موارد نیرو دهنده؛ ما آموخته بودیم در دوران اسارت فکرمان را، ذهن مان را و اندیشه مان را پویا نگاه داریم اگر ناملایمتی برای هر یک از ما پیش می‏آمد، آن را نه تنها به دیگری منتقل نمی کردیم، بلکه تلاش مان بر این بود تا خودمان هم به دست فراموشی بسپاریمش؛ مبادا روحیه مان شکننده شود و اگر لطیفه ای، خاطره‏ شیرینی یا طنزی به یادمان می‏آمد برای دیگری تعریفش می‏کردیم تا او هم در شادی لحظه‏های ما سهیم باشد.

ساختن اصطلاحات و تعابیر کنایی، یکی از دل مشغولی های من بود و به کاربردن این اصطلاحات، فضای روحی ما را شاد و سرزنده نگاه می‏داشت؛ روشن یا خاموش شدن تلویزیون، یکی از این موارد بود.

شرح آن از این قرار است که سلول های انفرادی ما فاقد هرگونه روزنه‏ای به بیرون بودند؛ مگر پنجره‏ای بسیار کوچک نصب شده بر ارتفاع دیوار سلول که با میله و مقوا و تخته 3 لایه از بیرون پوشانده بودندش و سوراخی به عنوان هواکش بر سقف که نور ناچیزی از روشنایی روز را به داخل سلول منتقل می‏کرد و دری ساخته شده از ورقه‏ آهن که بر آن دریچه‏ای نصب شده بود با ابعادی که دستی بتواند غذایی را به اسیر بدهد تا سد جوع کند و فقط زنده بماند.

هنگامی که نگهبان می‏آمد و دریچه را باز می‏کرد تا غذای اسیر را به او بدهد، چهره‏ او را در روشنایی بیرون از سلول به وضوح می‏شد دید و هنگامی که دریچه را می‏بست، دوباره تاریکی به سلول هجوم می‏آورد.

ما باز و بسته شدن دریچه‏ سلول را به روشن و خاموش شدن تلویزیون تعبیر می‏کردیم؛ وقتی نگهبان دریچه را باز می‏کرد و چهره‏ او را می‏دیدیم، می‏گفتیم تلویزیون روشن شد و هنگامی که غذای اسیر را به او می‏داد و دریچه را می‏بست و می‏رفت، می‏گفتیم تلویزیون خاموش شد که در این تعبیر، طنز تلخی نهفته بود.

حالا خودتان حساب کنید در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتیم تا اوقات اسارتمان را به دیدن تلویزیون بنشینیم؛ آن هم با تصاویری از نگهبانان کج خلق کریه المنظر که وقتی دیر می‏آمدند، دلمان برایشان تنگ می‏شد!

چرا می‏خندی؟ باور کن اگر مدتی در آن سلول ها نگهت می‏داشتند، دیدن آن چهره‏ها، از پس آن چنان تلویزیونی، برایت از هر غنیمتی با ارزش تر می‏شد! باور نمی کنی؟ خب؛ خدا را شکر.

یک دندان می دادیم تا جرعه ای شیر بنوشیم

یک بار یکی از هم بندهامان در اسارتگاه «ابوغریب» دچار دندان درد شدید شد؛ بی چاره از درد به خودش می‏پیچید و محوطه‏ اسارتگاه را گذاشته بود روی سرش؛ ما هم از آن جا که دنبال بهانه‏ای برای ضربه زدن به روان دشمن بودیم سر و صدا راه انداختیم؛ نگهبان ها، اول توجهی نکردند؛ سرانجام کم آوردند و آن دوست من را به درمانگاه برده تا دندان دردش را آرام کنند، مدتی چشم به راهش ماندیم، نیامد؛ مدتی دیگر، باز هم نیامد و مدتی بیشتر؛ دل نگرانش شدیم و سرانجام از درمانگاه، تحت الحفظ آوردندش؛ خوشحال و خندان بود؛ دندانش را کشیده بودند و دردش ساکت شده بود.

شب، هنگامی که تعدادی از ما دور هم نشسته بودیم تا خوراک لوبیایی را که از جیره‏ ظهرمان پس انداز کرده بودیم به عنوان شام بخوریم، دیدیم او هم به جمع ما پیوست و یک بطری شیری را که به جای شام به او داده بودند وسط سفره گذاشت و گفت: «بسم الله»


ما هم که مدت ها بود رنگ لبنیات را در آن اسارتگاه به چشم ندیده بودیم، خوراک لوبیایی را که دوست ‏داشتیم و خوش مزه ترین غذایی بود که در آن دوران می‏خوردیم، فراموش کردیم و هر کدام، نیم جرعه‏ای از شیر سهمیه دوستمان را سر کشیدیم.

فردا و پس فردا هم به همین منوال گذشت و از آن روز بعد به او همان غذایی را دادند که به ما می‏دادند و دیگر از شیر خبری نشد.

مدتی بر همین منوال گذشت؛ دوباره همان غذاهای آبکی بی رمق؛ دوباره همان آش هایی که از توش کرم در می‏آوردیم یا شمع اتومبیل که ماجرای آن هم شنیدنی است.

یک روز یکی از اسرا، کار عجیبی کرد؛ او که یکی از دندان هایش پوسیدگی مختصری داشت، خودش را به دندان درد زد؛ آن قدر سر و صدا کرد که بردندش به درمانگاه؛ سر ضرب، دندانش را کشیده بودند؛ موقعی که برگشت، یک شیشه شیر دستش بود؛ به جمع که رسید، تعارف کرد؛ هر کدام نیم جرعه خوردیم؛ فردا و پس فردا هم به همین منوال گذشت و از روز بعدش، به او همان غذایی را دادند که به ما می‏دادند و دیگر از شیر خبری نشد؛ دیگر راهش را یاد گرفته بودیم؛ هر وقت هوس شیر می‏کردیم، یکی که دندان پوسیده‏ای داشت، خودش را به دندان درد می‏زد.

از این راه، من 3 تا از دندان هایم را جمعاً برای 9 شیشه شیر سرمایه گذاری کردم؛ سرمایه‏ای که سودش علاوه بر خودم، به 60 - 70 نفر دیگر هم در اسارتگاه «ابوغریب» رسید و از این راه دست کم بخشی از کلسیم بدن ما تأمین شد تا هوش و حواسمان از دست نرود.


بر کنج دیوار گچی سلول جمعی مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد»

کاغذ در «ابوغریب» حکم کیمیا را داشت؛ از کتاب، دوات و دفتر هم که اصلاً اثری نبود؛ یادم می‏آید در نخستین روز ورودم به اسارتگاه بر کنج دیوار گچی سلول جمعی مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد» و هرگاه، هر یک از ما چشم ها مان به آن نوشته می‏افتاد، امیدمان به رها شدن از بند اسارت، افزایش پیدا می‏کرد.

روزنامه‏هایی که به زبان عربی چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامی و با ژست های آن چنانی نمایش می‏دادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه کاذب بود به مردم خود نمایش بدهند؛ این روزنامه‏های عربی بین اسرای ایرانی دست به دست می‏گشت و آنهایی که کم و بیش عربی می‏دانستند، متن آنها را برای دیگران ترجمه می‏کردند و با مضحکه کردن صدام، لبخند می‏زدیم و دروغ های نظامی شان را تفسیر می‏کردیم.

یک روز، یکی از اسرا پیشنهاد کرد، روزنامه‏ای ایرانی در اسارتگاه ابوغریب منتشر کنیم؛ روزنامه‏ای که فقط یک نسخه داشته باشد و مطالب جدیدی را به خواننده‏ ایرانی ارائه کند؛ دست به کار شدیم؛ هر کدام از ما، هر قطعه‏ سیاهی را که قابلیت حل شدن در آب داشت، جمع آوری کردیم؛ از خاکه‏ سیگار گرفته تا ذرات پراکنده‏ ذغال؛ پس مواد اولیه‏ مرکبمان تأمین شد؛ چوب کبریتی، پوشال بادآورده ای، میخ نازک زنگ زده‏ای اگر می‏یافتیم، ذوق زده می‏شدیم؛ انگار که خودنویس نوک طلایی فلان کارخانه‏ خودنویس سازی را یافته ایم؛ پس، قلم های مان را هم پیدا کردیم؛ حالا مانده بود کاغذ که اگر تأمین می‏شد، نخستین شماره‏ روزنامه مان در می‏آمد.

کاغذ در ابوغریب حکم کیمیا را داشت؛ از کتاب، قلم، دوات و دفتر هم که اصلاً اثری نبود اما روزنامه به دست مان می‏رسید؛ یک باره فکری به ذهن مان رسید؛ استفاده کردن از مقواهای قوطی های پودر لباسشویی که به ما می‏دادند تا هر چند وقت یک بار لباس هایمان را بشوییم؛ فکر خوبی بود، فقط یک اشکال داشت و آن این که قوطی های خالی را از ما پس می‏گرفتند.

چاره را در این دیدیم که چند تایی از قوطی ها را تکه پاره شده به آنها تحویل بدهیم، در حالی که تکه پاره‏هایی از آنها را برای خودمان کش رفته بودیم؛ خدا از سر تقصیراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خیساندن این تکه پاره‏ها در آب و لایه لایه کردن آنها و خشک کردن شان در جایی که نگهبانی نبیند، کاغذمان تأمین شد؛ مشکل روزنامه نویسی همین است: مرکب، قلم و کاغذ؛ ما چون آنها را داشتیم دیگر غمی نداشتیم.

توی این روزنامه‏ها که هر 20 روز یکبار منتشر می‏شد و هرکدام به اندازه کف دست بود، لطیفه می‏نوشتیم، جدول طراحی می‏کردیم، کاریکاتور صدام را می‏کشیدیم؛ تا این که ششمین شماره‏ این نشریه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغریب افتاد؛ در آن شماره در کاریکاتوری، فرهنگ مردم عراق را به مضحکه گرفته بودیم؛ فرهنگ آش خوری هر روزه‏ آنها را هنگام صبحانه؛ این کاریکاتور، آتش شان زد و بیش از پیش مراقبت کردند تا مبادا قطعه‏ای کاغذ به دست ما بیافتد و ما در اسارتگاه ابوغریب توقیف شدن نشریه‏ تک نسخه‏ای مان را پس از نشر ششمین شماره، به تلخی تجربه کردیم و معنای «سانسور» را فهمیدیم.

یادم می‏آید، شب بعد از لو رفتن نشریه مان، دوستی که مطالب صفحه‏ طنز و شعر نشریه را می‏نوشت و اهل شعر و شاعری بود؛ به قصد تقویت کردن روحیه‏ ما، یک بیت شعر خواند که امیدوارمان کرد: «آن کس که اسب تاخت، غبارش فرونشست گرد سم خران شما نیز بگذرد»
شاید این شعر، با ناخن اسیری بر کنج دیواری از دیوارهای اسارت گاه ابوغریب نوشته شده باشد.

(نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها