وقتی به کوچه شهید «ابریشم کار» رسیدیم، آسمان آفتابی بود و گرمای تابستان نفسمان را بریده بود اما نشاطی در دل داشتیم. چون به دیدار یک مادر شهید میرفتیم. مادر شهیدی که حتی پلاک فرزندش را برایش نیاورند و امروز تمام داراییاش از محمود، یک لباس، وصیتنامه، عکسهایی از 5 ماهگی تا آخرین روزهای زندگیاش و چند برگ دستنوشته است. مادر شهید این حرف را زمانی به ما گفت که پشت گوشی تلفن قرار گذاشتیم تا به دیدارشان برویم.
عکس فرمانده جوان را در ابتدای کوچه شهید ابریشمکار خیابان امام حسین (ع) زده بودند. زنگ اول خانه را زدیم. در باز شد. در گوشه حیاط چندتا گلدان با برگهای سبز و گلهای ریز صورتی چیده شده بود و کبوتری هم پیش پایمان به پرواز درآمد.
خدیجهسلطان جمالعباسی مادر شهید مفقود «محمود کریمیزرندی» است؛ میگوید: پسرم نمیخواست کسی او را بشناسد و از کارهایش سر در بیاورد. حتی دوستان نزدیکش. او در سحرگاه نهم شهریور 1342 به دنیا آمد و در سیزدهم آبان 1362 در پنجوین عراق شهید شد و هیچ وقت پیکرش برنگشت.
پیکر محمود نزدیکترین پیکر به صدامیها
او از گروهان اول گردان کمیل به قله 1904 رفت؛ 16 نفر از رزمندگان شهید شدند و در پنجوین عراق ماندند. بقیه آنها هم به سختی توانستند برگردند.
پسرم در خط مقدم بود و پیکرش نزدیکترین پیکر در جبهه صدامیها. معلوم بود با شجاعت تا دل آنها پیش رفته بود. هنوز هم که هنوز است پیکرش برنگشته. در زمان جنگ روزی 4ـ5 شهید میآورند. من زیاد فکر نمیکردم که پیکر پسرم بیاید یا نیاید چون فقط برایمان سربلندی اسلام و قرآن مهم بود. امیدوارم خدا این قربانی را از ما قبول کند.
تمام شهدای گمنام فرزندان من هستند
محمود حتی یک مزار خالی هم ندارد که مادرش در صورت دلتنگی در قطعه مفقودین گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آتش دل را بر سر مزار او قدری تسکین دهد. چون مادر خودش این را نخواسته و میگوید: تمام شهدای گمنام بهشت زهرا(س) فرزندان من هستند و میدانم که فرزندم برنمیگردد پس چرا چشمهایم را به یک جاده و قبر خالی بدوزم. هر وقت هم دلتنگی میکنم به یاد امام حسین(ع) و حضرت علیاکبر(ع) گریه میکنم و دلم آرام میشود.
سه ماه بعد از شهادت محمود فهمیدم که در کردستان هم بوده
در زمانی که ضدانقلاب در کردستان پاسدارها را به صورت فجیعی به شهادت میرساندند، به محمود گفتم «حلالت نمیکنم اگر برای انجام مأموریت به کردستان بروی، ضدانقلاب آنجا هستند و سر میبرند». سه ماه بعد از شهادت محمود، یکی از همرزمان محمود آمد. گفت میبخشید با مادر محمود کار دارم.
ـ خودم هستم، بفرمایید.
از جایی که چهره جوانی داشتم، او خندید. گفت: من با مادر شهید زرندی کار دارم.
ـ خواهش میکنم بفرمایید!
ـ من از همرزمان شهید زرندی در کردستان هستم.
ـ من که به او گفته بودم، کردستان نرو چرا رفت؟!
پسرتان در کردستان خیلی خدمت کرد؛ شما نمیدانید چه پسری داشتید؛ اگر او نبود ما نمیتوانستیم بجنگیم؛ حواسش به همه رزمندهها بود. بعد در حالی که گریهاش گرفته بود خداحافظی کرد و رفت. من تازه آن موقع فهمیدم که محمود در کردستان هم بوده.
فرماندهای که همیشه لباس بسیجی میپوشید
پسرم یکی از فرماندهان لشکر 27 محمدرسول الله (ص) بود اما همیشه لباس خاکی بسیجی میپوشید. او به ما اصلاً نگفت که در چه ردهای است. دوستانش میگفتند: «در میدان رزم، محمود اول خودش به جلو میرفت و بعد بچهها پشت سرش حرکت میکردند. او در جبهه سفره میانداخت، تمام بچهها را سیر میکرد و اگر چیزی در سفره میماند، میخورد وگرنه تا غروب با همان وضع میجنگید». محمود یکبار هم به برادرش گفته بود: «بیا و ببین چطوری به بچههام غذا میدهم».
تنها وسایلی که از محمود به دستم رسید
دو سه روز بعد از شهادت محمود، در خانه را زدند. رفتم جلوی در. دو نفر بودند که ساک دستی محمود در دستشان بود. در حالی که سرشان پایین بود آن را به من تحویل دادند. به آنها گفتم: «سرتان را بگیرید بالا و به من بگویید چه شده؟» آنها گفتند: «محمود مجروح شده» گفتم «مجروح نشده. محمود من شهید شده» آنها سرشان را پایین انداختند و رفتند.
سر ظهر بود. در خانه تنها بودم. ساک دستی را باز کردم لباس و وصیتنامه محمود بود. همانجا گریه کردم و زود وسایل محمود را قایم کردم.
شهادت محمود را تا یک هفته مخفی کردم
شهادت محمود را تا یک هفته مخفی نگه داشتم تا همسر و بچههایم را آماده کنم. دخترم در بندرعباس بود با او تماس گرفتم و گفتم که «اگر یک موقعی به تو زنگ زدم که بیا تهران، شجاعانه بلند شو بیا. آبرو ریزی نکنی ها». به پسر بزرگم گفتم «محمد، حواست باشد که اگر کسی آمد و گفت داداشت شهید شده هول نشوی» او نمیتوانست قبول کند و حتی نخواست حرفم را گوش کند.
به پسر کوچکم گفتم: «محسن جان، اگر یک وقت شنیدی که داداشت شهید شده، افتخار میکنیها» او گفت: «آره، اتفاقاً داداش دوستم هم شهید شده» به او گفتم: «خوش به حالشون کاش داداش تو هم شهید شده بود» چون محسن خیلی به محمود وابسته بود. گفتم: «دعا کن داداش تو هم شهید بشه». بچهها را آماده کردم.
حق ندارید جلوی چشم منافقین برای محمود گریه کنید
همسرم نیز یکی دوبار خواب دیده بود که محمود شهید شده. برای آماده کردن همسرم به او گفتم: «وای نمیدانی من چه خوابی دیدم» او گفت: «چه خوابی دیدی؟» گفتم: «در خواب دیدم محمود شهید شده!» او گفت: «خب، شهید بشه، این همه جوانهای مردم شهید شدند، مگر خون بچه من رنگینتر از آنهاست؟» دیدم آماده است. به او گفتم: «خیلی خب، تو ناراحت نمیشوی؟» گفت: «نه» او را بردم تو انباری. به او گفتم: «حالا که ناراحت نمیشوی بدان محمود شهید شده؛ اینجا سیر گریه کن. چون حق نداری جلوی منافقین که منتظر ضربه خوردن ما هستند، گریه کنی».
بعد از آن لباس و وصیتنامه محمود را به پدرش نشان دادم. او خیلی ناراحت شد که من به تنهایی یک هفته داغ شهادت فرزندمان را در دل داشتم. به همراه همسرم به مسجد رفتیم که آنجا خبر شهادت محمود را دادند و من سجده شکر را به جا آوردم.
رفتار صدامیها با پیکر فرزند شهیدم
بعد از شهادت محمود یکی از همرزمانش آمد و برایمان شرحی از ماجرای شهادت او را داد و گفت: «عملیات والفجر 4 بود در منطقه کوهستانی. 10 ساعت آب و غذا نخورده بودند. محمود اسلحههای دوستش را هم روی دوشش گذاشت و گفت: تا جایی که میتوانید بالا بیایید. در طول راه سایر دوستان شهید شدند و محمود به همراه انگشتشمار نیرو به بالای قله میرسد و تا آخرین گلوله با دل دشمن میجنگد. پس از مقاومت یک گلوله به پا و یک گلوله هم به قلب محمود اصابت میکند. سحرگاه بود و او دائمالوضو. نماز صبحش را خواند و در همان حالت سجده افتاد. به همراه بچهها رفتیم و دیدیم که محمود زنده است.
او را بوسیدیم. به او گفتیم برای دادن خبر شهادتت چه چیزی میدهی تا به خانوادهات بدهیم. محمود ساعتش را باز کرد، در ادامه میخواست کارت خود را هم دربیاورد وقتی دید که کارتش خونی است، گفت: اگر خانواده این را ببینند ناراحت میشوند بعد کارت را داخل کیفش گذاشت و نداد. از او عکس زیبایی گرفتیم اما متأسفانه عکاس در ظاهر کردن عکس آن نگاتیو را سوزاند.
محمود را لابلای پتو پیچیدیم تا بعد از برطرف شدن خستگی او را به پایین ببریم. صدام آنجا را به شدت بمباران کرد. بعد از 17 روز میخواستیم برویم جنازهها را به عقب برگردانیم، پیکر محمود را داخل شیاری گذاشته بودیم. دیدیم صدام بعد از آمدن به منطقه با پایش به صورت محمود میزد چون کارت پاسداری محمود در جیبش دیده بود و میگفت: خمینی این هم سپاهیات. سپس روی پیکرهای شهدا خاک ریختند و با لودر روی پیکرها رفتند و از این کارها فیلم میگرفتند تا دل مادرانشان را بسوزانند». فیلم آن هم در آرشیو سپاه موجود است.
من با شنیدن این قضیه گفتم، خدا را شکر کردم چون سرنوشت پسرم مانند شهدای کربلا شد.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم