نتایج کنکور که اعلام شده بود نامش میان فهرست قبولشدگان رشتهای بود که او دوستش نداشت اما اطرافیانش به او میگفتند رشته خیلی خوبی است. میگفتند آنها هم از خدایشان است که روزنامهنگاری بخوانند و روزنامهنگار شوند. او وارد رشته روزنامهنگاری شد. رتبه کنکورش بد نبود اما او هیچ گاه نتوانست روزنامهنگار شود.
سر کلاس درس به او میگفتند که خبرنگار باید شم خبری داشته باشد. میگفتند خبرنگار باید زبر و زرنگ باشد. باید خوب بتواند بنویسد و خلاصه هر چه بیشتر میگفتند او کمتر در خود میدید که روزنامهنگار شود. اما در عوض هر جا که میرفت و از او میپرسیدند چه کاره است به خاطر همان دو گزارشی که با کمک دوستان همکلاسیاش که عاشق روزنامهنگاری بودند نوشته بود و چاپ کرده بود میگفت روزنامهنگار است.
میدانست که کسی نیست از او بپرسد روزنامهنگاری یعنی چه و چه قواعدی دارد. اما او خودش میدانست که این کار، قواعدی دارد.وقتی برای اولین و آخرین بار پایش را داخل تحریریه گذاشت، آدمهایی که استخوان خرد کرده این کار بودند، به او گفتند که باید صبور باشد. باید دندان روی جگر بگذارد. باید خیلی زیاد حرف بشنود و خیلی زیاد بخواند و خیلی زیادهای دیگری برایش ردیف کردند.
او هیچ وقت نتوانست یک خبرنگار خوب شود. اما بعدها به واسطه همان مدرک روزنامهنگاری و همان یکی دو مقاله و گزارشی که نوشته بود، کارمند روابط عمومی جایی شد و وقتی که به مرور زمان اعتماد به نفسش بالا رفت آن وقت برای خبرنگارهایی که پیش او میآمدند، خطمشی هم تعیین میکرد. میگفت که خودش هم روزنامهنگار بوده است. درست مثل مدیرکلاش که میگفت او هم روزنامهنگار بوده و درست مثل خیلیهای دیگر که آنها هم میگویند روزی و روزگاری روزنامهنگار بوده و کار خبری کردهاند. کسی که استخوان خرد کرده خبر و روزنامه است میتواند راست و دروغ این خیلیها را دربیاورد.
2
همه چیز مثل روز اولش است. روز اول را خوب و با تمام جزئیات یادش هست. یادش هست که چطور ناراحت شده بود و فکر میکرد دنیا به آخر رسیده است وقتی که دید نامش در میان قبولشدگان روزنامهنگاری نبود. او دوست داشت خبرنگار شود اما اطرافیانش ـ شاید هم برای دلداری به او که قبول نشده بود ـ میگفتند روزنامهنگاری رشته خوبی نیست. میگفتند سخت و زیانآور است. حتی میگفتند که او اصلا برای این کار خوب نیست.اما او عاشق خبرنگاری بود. عاشق این بود که برود و ته و توی خیلی چیزها را در بیاورد و رفت. دانشگاه که رفت در کنار درسی که میخواند مدام از این و آن سراغ کارهای خبری را میگرفت. صبح تا شب کارش روزنامه خواندن بود. دلش میخواست این کاره شود و شد.
روز اولی که وارد تحریریه شد با خودش گفت: عاقبت جوینده یابنده است. حالا شده بود خبرنگار صفحه شهرستانها و باید توی همان بخش مدام از این شهر و آن شهر خبر میگرفت.
میگفتند قواعد کار این است که باید از همین جا شروع کنی و او هم شروع کرد. میگفتند شما تا اطلاع ثانوی باید فقط کار کنی و انتظار پول و دستمزد نداشته باشی، اما او عاشق کارش بود. با خودش میگفت: من در حال کار یاد گرفتن هستم. پس پول گرفتن معنی ندارد. به تمام بزرگترهای روزنامه احترام میگذاشت و بخوبی میدانست که کدام روزنامهنگار و کدام خبرنگار کارش درست است و کدامشان کارش درستتر است.
به بعضی از روزنامهنگارها میگفتند استاد و او کلی ذوق میکرد که کنار دست استاد مینشست و کار یاد میگرفت. او از ابهت استادش میترسید. استادش به او میگفت که اینجا کلاس درس نیست. اینجا باید کار یاد بگیری.
البته استاد تنها یک بار به او گفته بود که استعدادش را دارد. یک بار هم گفته بود: لید گزارشت خیلی خوب بود. او آن وقتها خبر، خبرنویسی و خبرنگاری را تقریبا یاد گرفته و رفته بود که گزارشنویس و گزارشگر شود.
بعضی از همانها که سن و سالی داشتند و سالها بود از تلخ و شیرین روزنامهنگاری اندوخته داشتند، بخوبی با او رفتار نمیکردند. چوب لای چرخ خبرنگار و گزارشگر جوان میگذاشتند. خیلی رو در رو و گاهی بیرحمانه به او میگفتند که هنوز زود است خودش را با آنها مقایسه کند و او البته هیچ گاه از آنها دلخور نشد.
او یاد گرفته بود که یک روزنامهنگار در مسیر رفتنش به سوی آینده باید با خیلی چیزها مبارزه کند. یاد گرفته بود که از هر اتفاقی و هر حرف و سخنی تجربه فراهم کند. یاد گرفته بود که باید سرسخت باشد و گاهی باید بیشتر از آنکه حواسش به دیگران باشد به خودیهایی باشد که همکار او هستند.
مدتی که گذشت خیلیها او را قبول کردند و کارش را پسندیدند. او سرسخت بود و در عین احترام گذاشتن به دیگران تلاش هم میکرد. خوشحال بود. پیش خودش فکر میکرد که کمتر کاری است که در کمترین زمان ممکن بتوانی نتیجه کار خود را به چشم ببینی. روزنامهنگار امروز مینویسد و پیگیر خبری میشود که فردا چاپ میشود و فردا نتیجه کارش و البته تبعاتش را میبیند. او عاشقانه کار میکرد.
3
او حالا نامش روزنامهنگار است. سالهاست از این روزنامه به آن روزنامه رفته است. گاهی با خودش مینشیند و به همان روزهای اول فکر میکند. به همکلاسیها و هم دانشکدهایهایش که روزنامهنگاری خواندند و روزنامهنگار نشدند. به خودش و دیگرانی که روزنامهنگاری نخواندند و در این کار ماندند. به استادان روزنامهنگاری روزهای سخت و زیانآور. به استادانی که حال و حوصله یاد دادن روزنامهنگاری را داشتند و شاگردهای خوبی هم داشتند.روزنامهنگار، به روزهایی فکر میکند که روزنامهنگار شدن سخت بود. روزهایی که این همه سایت خبری و این همه روزنامه و هفتهنامه نبود. روزنامهنگار حالا خوشحال است که این همه سایت خبری و این همه روزنامه و هفتهنامه و نشریه وجود خارجی دارد. او هنوز هم به همه احترام میگذارد و البته هنوز هم خود را وامدار کسی نکرده است.
خوشحال نیست وقتی که میبیند خبرنگاری و روزنامهنگاری در ظاهر دلبسته کارهای دیگری میشود و در باطن دلش میخواهد همچنان توی تحریریهها نفس بکشد.
خوشحال نیست وقتی که میبیند سرعت یاد گرفتن روزنامهنگاری پایین آمده است و روزنامهها قاعدهای برای یاد دادن ندارند. روزنامهنگار پای درد دلهای مردم مینشیند. روزنامهنگار پای درد دلهای همکارانش مینشیند. روزنامهنگار اهل شنیدن است. یک گوشش در و یک گوشش دروازه نیست.
روزنامهنگار خوشحال نیست وقتی میشنود که یکی از همین آدمهایی که به امیدی پیش او آمده و دردش را گفته دستآخر بگوید: «ای بابا از دست شما هم که کاری برنمییاد. جمع کنید بابا.»
«روزنامهنگار اما اگر روزنامهنگار است، خسته نمیشود. از شماتتها خسته نمیشود. از سختگیریها خسته نمیشود. خسته هم شود به روی خودش نمیآورد.
4
روزنامهنگار با خودش فکر میکند. روزنامهنگاری کار سختی است. سختی کار روزنامهنگاری به فکر کردن زیاد است. سختی کار روزنامهنگاری به چالشهای مدام ذهنی میان بایدها و نبایدها و شایدهاست.سختی کار روزنامهنگاری به مقاومت در مقابل وسوسههاست. وسوسه فروختن قلم و دور شدن از کار حرفهای و رسیدن به خبرنگاری با رانتهای آنچنانی که کم هم نیستند. روزنامهنگار با خودش فکر میکند و به یادش میآید که روزنامهنگاری آن سالها پر از خاطره بوده است، خاطرههای شیرین و خاطرههای تلخی که حاصل کار روزنامهنگاری میدانی بوده و جنس آن با خاطرههای حالا و روزنامهنگاری الکترونیک و پشت میزنشین فرق داشته است.
روزنامهنگار فکر میکند که خاطرههای شخصی و بامزه و بیمزهاش کم نبوده است. اما خاطرههای جمعی که روزنامهنگار، در ثبت آن در تاریخ و انتقالش به مردم و افکار عمومی نقش داشته، مزه دیگری دارد وگرنه راه ندادن خبرنگار به این جلسه و به آن جلسه خبری دیر رسیدن و مصدوم شدن حین تهیه خبر و در خطر بودن و تهدید شدن و... خاطرههایی از جنس اتفاقهای همراه و همیشگی این شغل است.
5
روزنامهنگاری با همه سختیها و همه شیرینیهایش، حتی اگر مانند گذشته بر پاشنه قاعده و اصول منسجم حرفهای هم نچرخد و مجموعه شرایطش موجب دور شدن بسیاری از روزنامهنگاران واقعی و وارد شدن روزنامهنگاران جعلی شده، باز هم دوستداشتنی است.روزنامهنگاران واقعی دلشان با مردم است. روزنامهنگاران واقعی مانند آرتیستهای سینما و تلویزیون که با هر نقش بازی کردنشان به برنامههای مختلف میروند و خودی نشان میدهند، به کمتر برنامهای دعوت میشوند.
مانند ورزشکاران و فوتبالیستها پول نمیگیرند و عکس روی جلد نمیشوند. خاطره شیرین روزنامهنگار نامهایی است که دست او را گرفتند و به او آموختند و البته کمتر کسی خارج از این حرفه آنها را میشناسد.
روزنامهنگار اما این نامها را خوب میشناسد: فریدون صدیقی، یونس شکرخواه، مهدی فرقانی، حسین قندی، منصور سعدی، رضا مقدسی و دیگرانی که هر کدام هنوز در این روزنامه و آن روزنامه نفس میکشند.
6 روزنامهنگاری واقعی یعنی چشمهایی مراقب همه چیز. این چشمها را از خودتان نگیرید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم